چهارشنبه, 29 اسفند 1397 09:42

خُلق کریم

 تو راکه حسن خدا داده هست و حجله­ ی بخت چـه حـاجت است که مـشاطّـه­ات بیـاراید.

تو راکه حسن خدا داده هست و حجله­ ی بخت چـه حـاجت است که مـشاطّـه­ات بیـاراید ([1])

 سال مزین به نام مقدس رسول اعظم(ص) بهانه­ای است برای نگاهی مجدد به خلق عظیم نبوی(ص) که از حد وصف هر گوینده و نویسنده و شاعری بیرون است و قریحه هر قدر لطیف در آستان بلند خُلق کریم عنصر عفت و معدن لطافت به عجز خود معترف می­گردد. و ذوق و طبع در برابر آسمان جلال و جبروت مکارم اخلاق او و نرمی قلب رؤوف و رحیم و مالامال از محبت و مودتش و در ساحل اقیانوس عطا و بخشش و در دامنه کوهسار اراده و عزم و استقامت او از ادراک و احساس باز می­ایستد. و قلم و قدرت نگارش در برابر زلال طهارت و قداست روحش و شرافت حسب و نسبش شرمنده و سرشکسته به گوشه­ای می­خزد و زبان از توصیف دریای بی­کران علمش و تبیین کوه صبر و حلمش و تصویر قوت استدلال و برهانش بی­تاب و توان گشته و خاموش می­گردد.

 بله حقیقت این است که حسن خدا داد را نیاز به مشاطه نیست، ولی طمع ورزی به فیض کرم او ارباب معرفت را به در خانه­اش به گدایی و اظهار فقر وا می­دارد. شاید این گفتن­ها و نوشتن­ها و خواندن­ها وسیله­ای شود تا نیم نگاهی بر گدایان کوی خود افکند و با آن امر دنیا و آخرت ما اصلاح گردد.

 با این­که خلق عظیم او توصیف نشدنی است؛ همان­گونه که نفس مقدس نبوی حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود. 

مردی از امیرالمؤمنین7 درخواست کرد اخلاق پیامبر اعظم(ص) را بشمارد. فرمود: تو نعمت­های دنیا را بشمار تا من نیز اخلاق آن جناب را برایت بشمارم ـ عرض کرد چگونه ممکن است نعمت­های دنیا را احصاء کرد با این­که خداوند در قرآن می­فرماید: و إن تعدّوا نعمت الله لا تحصوها...([2]) ؛ و اگرنعمت خدا را شماره کنید، نمی­توانید آن را به شمار درآورید... علی(ع) فرمود: خداوند تمام نعمت­ دنیا را قلیل و کم می­داند و نیز می­فرماید: ... قل متاع الدنیا قلیلٌ...([3]) ؛ متاع دنیا اندک است و اخلاق پیامبر(ص) را عظیم می­شمارد: ­و إنّک لعلی خلق عظیم؛ به راستی که تو را خویی والاست. 

اینک تو چیزی را که متاع اندک است، نمی­توانی بشماری، پس چگونه من چیزی را که عظیم و بزرگ است، احصا کنم؟! ولی بدان که اخلاق نیکوی تمام پیامبران به وسیله رسول اعظم(ص) تمام شد و هر یک از پیغمبران مظهر یکی از اخلاق پسندیده بودند، و چون نوبت به آن جناب رسید، تمام اخلاق پسندیده را جمع کرد.([4])

 آنچه مورد اتفاق همگان است این که آن بزرگوار در همه اصول و فروع اخلاق حمیده و ملکات فاضله بر اولین و آخرین تقدم دارد. آنچنان که از تعبیر بلند و گویای قرآن کریم درباره اخلاق رسول اعظم(ص) استفاده می­شود که فرمود: و إنّکَ لعَلی خلُقٍ عَظیم([5]) و نیز از مأموریت بعثت نبوی به دست می­آید که فرمود: إنی بعثت لاتممّ مکارم الأخلاق.([6]) 

هویدا است که رسالت آن بزرگوار مکمّل و متمم همه­ی تعلیمات انبیای گذشته است؛ چرا که مأموریت یگانه­ی همه­ی انبیا، تعلیم و تزکیه و نشر فضایل انسانی و مکارم اخلاقی بوده است و همچنان که وجود مقدسش می­فرماید: من بدان جهت مبعوث شدم که کار آنان را به تمام و کمال برسانم. و از آن­جا که معلمان الهی مانند معلمان اخلاق و مربیان عادی نیستند که با اتّکا به مفاهیم زیبای اخلاقی و تربیتی و تشریح و توضیح آن­ها و بیان مثال و داستان که خود، آن­ها را از دیگران آموخته­اند شاگردان را با اخلاق آشنا نمایند، بلکه آنان پیش و بیش از دیگران در صحنه جان و اعماق باطن و روح خود با تعلیم و تربیت الهی که حدود و ثغور آن و نحوه و کیفیت آن جز برخود آن­ها به درستی روشن نیست، متجلّی به صفات حمیده و سایر کمالات می­گردند و آنچه به صورت الفاظ و حرکات و سکنات از آن­ها در میان است؛ چونان سر ریز فیضان چشمه جوشانی است که هرچه از آن بردارند تمام شدنی نیست و چونان سیل خروشانی است که از آب شدن توده­های بی­انتهای برف و یخ، دشت و بیابان را سیراب می­کنند، همان­گونه که علی(ع) فرمود: یَنحُدِرُ عَنّی السّیلُ ولا یَرقیٰ إلیَّ الطَّیرُ...([7]) سیل معارف و علوم از قله وجود من بر بشریت سرازیر می­گردد، مرغ فکر و اندیشه­ی­ کسی را قدرت پرواز به سوی من نیست.

 رسول گرامی اسلام هم به لحاظ دقت در آیه شریفه و هم با تأمل در کلام گرانقدر نبوی در بالاترین آفاق اصول و فروع اخلاق و صفات و ملکات الهی قراردارد. اصولاً بهتر است مکارم اخلاق رسول اعظم(ص) را تجلی و ظهور همه­ی اسماء و صفات الهی بدانیم و بنامیم، نه آن­که آن­را بالاترین درجات اخلاق انسانی بدانیم، گرچه در حقیقت چنین نیز هست، زیرا او تربیت شده خداوند است همان­گونه که در خطبه قاصعه آمده است: وَلَقَدْ قَرَن الله بِهِ9 مِنْ لَدُن أنْ کَان فَطِیماً أعظَمَ ملکٍ مِنْ مَلائِکتِهِ یَسْلُکُ به طریقَ المکارِمِ وَ مَحاسِنَ أخلاق العالِمَ لیله و نهاره([8])

 خداوند بزرگ­ترین فرشته­ای از فرشتگان وحی را از وقتی که پیامبر(ص) از شیر گرفته شده بود همنشین آن حضرت گردانید که او را در شب و روز به راه بزرگواری­ها و خوهای نیکوی جهان سیر دهد.

 تا این جا روشن شد که رسول گرامی اسلام در انجام تمام افعال خیر و آراستگی به تمام صفات و ملکات زیبا و در دوری از هر رجس و پلیدی و هر فعل ناپسند و هر خلق و خوی ناپسندی امام و پیشوای همه انبیا و اولیا و عترت طاهرین خود: است.

 خداشناسی او، خودشناسی او، خداآگاهی و خودآگاهی او، ذکر او، فکر او، تولای او نسبت به خوب­ها و خوبی­ها، تبرّای او از بدها و بدی­ها، عبادت او، گفتار او، سکوت او، اخلاص او، صبر و شکر او، نظم و انضباط او، توکل و تسلیم و رضای او، انصاف او گشاده رویی و حس سلوک او، عفو و گذشت او، عهد و پیمان و وفاداری او، زهد و قناعت و دنیا گریزی او، عدالت و تقوای او، تواضع او و ... برتر و بالاتر از همه انسان­ها از اولین و آخرین است و منش و روش و سلوک او در همه­ی زمینه­ها اسوه و الگوی کامل و بی­عیب و نقص است که فرمود: لَقَد کانَ لَکُم فِی رسُولِ اللهِ أُسوَةٌ حَسنَةٌ... ([9]) 

اینک به بررسی برخی از موارد اخلاق نبوی به صورت جزیی­ و ملموس­ می­پردازیم:

 1. عدالت:

 از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: کان رسول الله(ص) یقسّم لحظاته بین أصحابه ینظر إلی ذا و ینظر إلی ذا بالسوّیه؛([10]) روش دایمی رسول خدا(ص) این بود که نگاه­های خود را بین اصحاب خود عادلانه تقسیم می­کرد و به این و آن به یک اندازه می­نگریست.

 شاید اگر این بیان از امام صادق(ع) به ما نرسیده بود، تصور نمی­کردیم که یکی از مصادیق عدالت بین مردم این است که باید نگاه­ها نیز به نحو مساوی تقسیم شود و باور نمی­شود که انسانی در این حد از عدالت باشد که حتی نگاه­ خود را بین حاضران مجلس عادلانه تقسیم نماید.

 نمونه­ای دیگر؛ زنی از خاندان اشراف قریش به نام فاطمه مرتکب سرقت شد، هنگامی که رسول خدا(ص) دستور حدّ الهی را درباره او صادر فرمود، افراد قبیله بنی مخزوم از این جریان به شدت ناراحت شدند و کوشیدند تا به هر وسیله­ی ممکن مانع اجرای حد شوند. بدین منظور از اسامة­بن زید که مورد توجه و عنایت رسول خدا(ص) بود، تقاضا کردند که با آن حضرت در این­باره صحبت کند و از ایشان تقاضای عفو نماید. هنگامی­که اسامه با رسول خدا(ص) در این­باره گفت و گو کرد، حضرت سخت ناراحت شد و فرمود: آیا درباره حدی از حدود خدا شفاعت می­کنی؟!، سپس از جا حرکت کرد و ضمن خطبه­ای فرمود: ای مردم علت این­که ملت­های قبل از شما هلاک شدند این بود که اگر فرد بلند پایه­ای از آنان دزدی می­کرد او را به مجازات نمی­رساندند، اما اگر از مردم ضعیف و ناتوان و گمنام کسی دست به عمل سرقت و یا هر خلاف دیگر می­زد، حکم خدا را درباره­ی او اجرا می­کردند. سپس فرمود: به خدا سوگند اگر به فرض محال دخترم فاطمه دست به چنین کاری بزند، حکم خدا را درباره او نیز اجرا می­کنم و در برابر قانون خدا، فاطمه مخزومی با فاطمه محمدی9 یکسان است.([11])

 2. عفو و گذشت:

 آزار و اذیت مشرکان مکه نسبت به آن بزرگوار از مسلّمات تاریخ و سیره است. هیچ زبان و قلمی قادر نیست آنچه را که پیامبر(ص) در طول سیزده سال اقامت در مکّه پس از بعثت از مشرکین کشیدند، بگوید و بنگارد. استهزا، آزار بدنی، افکندن امعاء و احشاء شتر بر آن بزرگوار، محاصره اقتصادی در شعب ابی­طالب و ... و پس از هجرت به مدینه نیز جنگ­های پیاپی بدر و احد و خندق و لطماتی که در این جنگ­ها به شخص پیامبر وارد شد؛ شکستن دندان مبارک، زخمی شدن صورت منور، ابتلای او به داغ حمزه عموی بزرگوارش، به شهادت رسیدن بسیاری از اصحاب با وفایش و ... هیچ کدام از این­ها نتوانست با عفو و گذشت او برابری کند و در فتح مکه با ندای لاتثریب علیکم الیوم إذهبوا أنتم الطلق([12]) تمام آزار و اذیت­ها را نادیده گرفت و بالاتر از این کسانی از سران شرک و کفر را که آن­قدر در آزار و اذیت حضرتش پیش رفته بودند که حضرت خون آن­ها را مباح فرمود و دستور قتل آن­ها را صادر کرد؛ مانند عکرمة­بن ابی جهل و صفوان­بن امیة­بن خلف، هباربن اسودبن مطلب و وحشی قاتل عموی گرامی حضرت، بعد از آن­که اسلام آوردند، آن­ها را بخشید و از افرادی مانند هند و ابوسفیان نیز گذشت و بلکه خانه آن­ها را مأمن و پناه­گاه قرار داد. 

خدایا آیا این­ همه واقعیت دارد؟! آیا یک انسان می­تواند تا این حد بخشنده و مهربان باشد؟! ما باشیم و ما، تصور این کرامت هم ممکن نیست، ولی آن­گاه که متوجه شویم این انسان را خداوند به دست خود تربیت فرمود ـ همان گونه که در خطبه قاصعه آمده است ـ و او را به مقام خلق عظیم رساند و او را رحمة للعالمین معرفی فرمود، نه تنها رحمت بر مؤمنان، می­یابیم که این امر شدنی است و لباس تحقق به خود پوشیده است و از مظهر تام و تمام اسما و صفات حسنای الهی چیزی جز این انتظار نمی­رود.

 3. زهد و دنیا گریزی:

 درباره زهد بی­نظیر آن جناب گرچه بسیار گفته و نوشته­اند ولی شاید یکی از بهترین بیانات درباره این موضوع، سخن فرمانروای کشور کلام امیرمؤمنان علی­بن ابی­طالب7 در نهج البلاغه باشد که می­فرماید: قَضَمَ الدّنیا قضماً، ولم یُعرِها طَرْفاً، أهضمُ اهل الدّنیا کشحاً و أخمصُهُم من الدّنیا بَطناً عُرِضتْ علیه الدّنیا فأبیٰ أن یقبَلَها، و عَلِمَ أنّ اللهَ سبحانَهُ أبغَضَ شَیئاً فَأبْغضه، وَ حَقَّرَ شَیئاً فَحَقِّرَهُ، و صَغَّرَ شَیئاً فَصَغـََّرَه.... تا آن­که می­فرماید:

 و لقد کان رسول الله(ص) یَأکُلُ عَلی الأرضِ، وَ یَجْلِسُ جِلْسَةَ العَبْدِ، وَ یخْصِفُ بیده نعلَهُ، وَ یرقع بیده ثوبه، و یرکب الحِمارَ العاری، و یُردِفُ خَلْفَهُ، و یکونُ اسّتِرُ عَلی بابِ بیتِهِ فَتکونُ فِیه التَّصاویرُ، فیقوُلُ: یا فُلانَهُ ـ لإحدیٰ أزواجِهِ ـ غَیّبیه عَنّی، فإنّی إذا نَظَرتُ إلیهِ ذَکرْتُ الدّنیا وَ زخارِفَها، فأعرَضَ عَنِ الدّنیَا بقلبِهِ، و أماتَ ذِکرَهٰا مِن نَّفْسِهِ، وأحبَّ أن تَغِیبَ زینتُها عَن عَیْنِهِ لِکَیْلاَ لایَتّخِذَ مِنها ریاشاً، وَلاَیَعْتقدِها قَراراً، ولاَ یرجُو فیها مُقاماً، فأخرَجَهَا مِنَ النَّفسِ، وَأشخصَهَا عَنِ القَلْبِ، وَ غَیّبهَا عَنِ البَصَرِ، و کذلکَ مَنْ أبغَضَ شیئاً أبغض أن یَنْظُر إلیه وَ أن یُذکَرَ عِندَه؛([13]) از دنیا جز اندکی نخورد او شکم را از طعام دنیا پر نساخت و گوشه­ی چشمی بر آن نیفکند، از جهت پهلو لاغرتر و از جهت شکم گرسنه­ترین اهل دنیا بود، دنیا بر او عرضه شد، اما از پذیرفتنش خودداری کرد.

 دانست خداوند چیزی را دشمن داشته، پس آن را دشمن داشت و چیزی را ناچیز شمرده پس آن چیز را ناچیز شمرد ...، تا آن­که می­فرماید: پیامبر(ص) بر روی زمین غذا می­خورد و همچون بندگان می­نشست و با دست خود کفش خود را وصله می­زد و پارگی جامه­اش را می­دوخت. بر الاغ برهنه می­نشست و کسی را نیز پشت سر خود می­نشاند. پرده­ای با نقش و نگار بر در خانه­اش آویخته بود به یکی از همسرانش فرمود: ای فلانی این پرده را از جلوی چشمم دور کن، که هرگاه آن را می­بینم به یاد دنیا و زینت­های آن می­افتم. پیامبر دل خویش را از دنیا کند و به آن پشت کرد و خاطره­ی آن را در ذهنش کشت و دوست داشت زینت و زیور دنیا از دیده­اش دور باشد تا از آن جامه­ی فاخر برنگیرد، جایگاه قرار و آرامشش نداند و به ماندن در آن امیدوار نگردد، دنیا را از دل خود بیرون کرد، از قلبش دور ساخت و از دیده­اش پنهان نمود. آری کسی که چیزی را دشمن داشته باشد از این­که آن را بنگرد و نزدش یاد آن شود نیز بی­زار است.([14])

 4. تواضع و فروتنی:

 تواضع و فروتنی آن بزرگوار همانند عظمت بی­پایان او عقول حکما و دل­های اخلاقیون عالم را متحیر و سرگردان نموده است. گویی تناسب مستقیم بین بهترین بودن و از همه خاکی­تر بودن وجود دارد؛ چرا که بزرگی و عظمت هرکس به اندازه تواضع و فروتنی اوست.

 در روایتی امام صادق(ع) فرمود:

 ولقد اتاه جبرئیل(ع) بمفاتیح خزاین الأرض ثلاث مرّات فخیّره من غیر أن ینقصه الله تبارک و تعالی لما اعدّ الله له یوم القیامة شیئاً فیختار التواضع لربّه جلّ و عزّ؛([15]) جبرییل سه بار کلید خزاین زمین را برای رسول خدا آورد و او را مخیّر کرد بین پذیرفتن آن ـ بدون آن­که خداوند تبارک تعالی چیزی از آنچه که در روز قیامت برایش مهیا کرده است کم نماید ـ پس رسول خدا تواضع و فروتنی را به خاطر خداوند جلیل و عزیز انتخاب نمود.

 محمدبن مسلم می­گوید: سمعت أبا جعفر7 یذکر انه أتی رسول الله(ص) ملک فقال إن الله عزوجل یخیرک أن تکون عبداً رسولاً متواضعاً او ملکا رسولاً. قال: فنظر إلی جبرئیل و اوئاً أن تواضع فقال عبداً متواضعاً فقال الرسول مع انه لاینقصک ممّا عند ربّک شیئا، قال: و معه مفاتیح خزائن الارض؛ از امام باقر7 شنیدم که یاد می­کرد از فرشته­ای که نزد رسول الله(ص) آمد و عرض کرد: خداوند عزوجل تو را مخیر گردانید بین این­که بنده و رسول و متواضع باشی، یا در عین رسالت، پادشاه نیز باشی. امام باقر7 فرمود: پس رسول خدا به جبرییل نگاه کرد و جبرییل اشاره کرد که تواضع را انتخاب کن، پس رسول خدا فرمود: می­خواهم بنده­ی متواضع باشم. آن فرشته گفت: آیا با این­که هیچ چیز از آنچه در نزد پروردگارت برای توست کم نمی­کند؟! امام باقر فرمود: و همراه آن فرشته کلید خزاین زمین بود. 

بعضی دیگر از مظاهر تواضع آن بزرگوار را در روایات زیر مشاهده می­کنید.

 عن أنس­بن مالک قال: لم یکن شخص أحبّ إلیهم من رسول الله(ص) و کانوا إذا رأوه لم یقولوا إلیه لما یعرفون من کراهتیه لذلک؛([16]) انس­بن مالک می­گوید: هیچ کس در نزد مردم محبوب­تر از رسول خدا(ص) نبود، ولی وقتی او را می­دیدند برایش بر نمی­خاستند، از آن­جا که می­دانستند رسول خدا(ص) از این کارها خوشش نمی­آید. 

انس­بن مالک قال: إن رسول الله(ص) مرّ علی صبیان فسلّم علیهم و هو مغذّ؛([17]) رسول خدا(ص) بر کودکان می­گذشت و بر آن­ها سلام می­کرد و بین آن­ها خوراکی پخش می­نمود.

ابن مسعود قال: أتی النبیّ(ص) رجل یکلمه فارعد فقال: هونّ علیک فلست بملک إنّما أنابن إمراة تأکل القدّ؛([18]) ابن مسعود می­گوید: شخصی نزد رسول خدا آمد که با وی صحبت کند ولی هیبت حضرت او را گرفت و به لرزه افتاد. حضرت فرمود: راحت باش من پادشاه نیستم، من پسر زنی هستم که غذای ساده قورمه می­خورد.

 عن ابی­ذر قال: کان رسول الله(ص) یجلس بین ظهرانی أصحابه فیجیء الغریب فلایدری أیّهم هو حتی یسأل فطلبنا إلی النبی أن یجعل مجلساً یعرفه الغریب إذا أتاه فبنینا له دکاناً من طین فکان یجلس علیها و نجلس بجانبیه؛ ابوذر گوید: رسول خدا(ص) همواره بین اصحاب خود می­نشست، در نتیجه وقتی شخص ناآشنایی وارد می­شد نمی­توانست بفهمد که پیامبر(ص) کدام یک از آنان است تا آن­که سؤال کند و ما از رسول خدا درخواست کردیم که برایش جایگاه مخصوصی قرار دهیم که غریبه­ها وقتی به محضرش مشرف می­شوند او را بشناسند و اجازه داد و برایش از گل دکه­ای ساختیم که آن حضرت بر روی آن می­نشست و مادر دو طرف او می­نشستیم.

 انس­بن مالک قال: ... و کان اذا لقیه احد من اصحابه قام معه فلم ینصرف حتی یکون الرجل هوالذی ینصرف عنه و اذا لقیه احدمن اصحابه فتناول بیده ناولها ایاه فلم ینزع عنه حتی یکون الرجل هوالذی ینزع عنه وما اخرج رکبتیه بین­ یدی جلیس له قط و ما قعد إلی رسول الله(ص) رجل قطّ فقام حتّی یقوم؛([19]) انس­بن مالک می­گوید: و چون یکی از یاران به محضرش شرفیاب می­شد، حضرت به همراه او بر می­خاست و از او جدا نمی­شد تا طرف آن حضرت از آن بزرگوار جدا می­شد و هرگاه یکی از اصحاب در ملاقات با آن بزرگوار با وی مصافحه می­کرد، حضرت دست خود را نمی­کشید تا آن طرف دست خود را از دست پیامبر(ص) می­کشید و هرگز پاهای خود را در مقابل همنشینی دراز نکرد. و هرگز کسی در کنار رسول خدا ننشست، مگر آن­که آن حضرت به احترام او در هنگام خداحافظی برمی­خاست.

 و بالاخره لیسیدن انگشتان بعد از صرف غذا، دوشیدن گوسفند و علوفه دادن به شتر و در آسیاب کردن و خمیر کردن و کمک به خادم نمودن و حمل کردن چیزهایی که از بازار می­خرید و مجالست و هم غذایی با فقرا و مساکین و آب به اصحاب خود دادن و پس از همه آب نوشیدن ...؛([20]) میوه­های شیرین دیگری از شجره­ی طیبه­ی تواضع آن جان جهان و دلبر جانانه است که یاد نمودن از همه­ی آن­ها فرصتی قابل می­طلبد.

 5 . توکل: 

مناسب است به روایتی از امام جعفربن محمد الصادق توجه کنیم: 

عن ابی­عبدالله7 قال: نزل رسول الله(ص) فی غزوة ذات الرقاع تحت شجرة علی شفیر واد فأقبل سیل فحال بینه و بین أصحابه فراه رجل من المشرکین و المسلمون قیام علی شفیر الوادی ینتظرون متی ینقطع السیل فقال رجل من المشرکین لقومه أنا أقتل محمداً فجاء و شدّ علی رسول الله(ص) بالسیف ثم قال من ینجیک منّی یا محمّد فقال ربی و ربّک فنسفه جبرییل7 عن فرسه فسقط علی ظهره فقام رسول الله(ص) وأخذ السیف و جلس علی صدره و قال من ینجّیک منّی یا غورث فقال جودک و کرمک یا محمد فترکه و هو یقول والله لأنک خیر منّی واکرم؛([21])

 در غزوه ذات الرقاع رسول خدا(ص) در زیر درختی در حاشیه بیابان به استراحت پرداختند. بر اثر سیل بین آن بزرگوار و اصحابش فاصله افتاد، سپس مردی از مشرکین آن بزرگوار را تنها و دور از یاران مشاهده کرد در حالی که مسلمان­ها در آن طرف منتظر بودند تا چه موقع سیل باز ایستد. یکی از مشرکین به دیگران گفت: من محمد را خواهم کشت. آن­گاه آمد و با شمشیر به رسول خدا(ص) حمله کرد و گفت: ای محمد چه کسی تو را از دست من نجات می­دهد؟ حضرت فرمود: خدای من و خدای تو. ناگاه جبرییل آن مرد را از اسب به زمین پرتاب کرد، به نحوی که به پشت بر زمین افتاد. رسول خدا(ص) شمشیر را برداشت و بر سینه­­ی او نشست و فرمود: ای عورث چه کسی تو را نجات می­دهد؟ او گفت ای محمد بخشش و بزرگواری تو و حضرت او را رها کرد در حالی که او می­گفت: به خدا قسم تو از من بهتر و بزرگوارتری.

 6 . صبر: 

صبر؛ همان ثبات نفس و عدم اضطراب در شداید و مصایب و کنترل نفس و زبان از گلایه و شکایت و پرهیز از حرکات غیر متعارف است. و مصادیق مختلف آن عبارت است از: صبر در عبادت، صبر در میدان جنگ، صبر در فرو بردن خشم، صبر در پرهیز از لذت­ها و صبر در کتمان اسرار. و حضرت خاتم النبیّ(ص) در همه این مصادیق امام و اسوه اولین و آخرین است. به نمونه­هایی اشاره می­کنیم:

 الف: صبر در عبادت؛ و قال علی­بن الحسین8: إن جدّی رسول الله(ص) قد غفرالله له ما تقدم من ذنبه و ما تأخّر، فلم یدع الإجتهاد له و تعبد بأبی هو و أمی حتی إنتفح السّاق و ورم القدم و قیل له اتفعل هذا و قد غفرالله لک ما تقدم من ذنبک و ما تأخر؟ قال: أفلا أکون عبداً شکورا؛([22]) امام علی­بن الحسین8 فرمود: خداوند جدّم رسول خدا(ص) را بخشیده بود، ولی از تلاش و کوشش و عبادت فروگذار نکرد. پدرم و مادرم فدای او باد تا آن­که ساق و قدم پایش متورم شد و به او گفته شد: آیا چنین عبادت می­کنی در حالی که خداوند تو را بخشیده است؟! فرمود: آیا بنده­ی شاکری نباشم؟!.

 ب. صبر در برابر مشکلات و مصایب؛ عن الطارق المحاربی: قال: رأیت رسول الله(ص) بسوق ذی المجاز فمرّ و علیه جبه له حمراء و هو ینادی بأعلی صوته یا أیها الناس قولوا لا إله إلا الله تفلحوا و رجل یتّبُعه بالحجاره و قد أومی کعبیه و عرقوبیه و هو یقول: یا أیها الناس لاتطیعوه فإنه کذّاب. قلت: من هذا؟ قالوا: غلام من بنی عبدالمطلب: قلت: فمن هذا یتّبعه یرمیه، قالوا: هذا عمه العزی و هو ابولهب؛([23]) طارق محاربی گوید: رسول خدا(ص) را که در بازار ذی­المجاز می­گذشت، دیدم در حالی که بر دوش او جبه­ی سرخ رنگی بود و او با بلندترین فریادش می­فرمود: ای مردم بگویید غیر از خداوند معبودی وجود ندارد تا رستگار شوید و مردی او را با سنگ تعقیب می­کرد و پاهای مبارکش را مجروح کرده بود و می­گفت: از او تبعیت نکنید که او درغگو است. گفتم: او کیست؟ گفتند: جوانی از بنی عبدالمطلب. گفتم: پس این شخص کیست که او را دنبال کرده و سنگ می­زند؟ گفتند: این عمویش عبدالعزی است و او ابولهب بود..

 بعضی با انداختن آب دهان به صورت منورش، بعضی با ریختن خاک بر روی آن حضرت و بعضی او را ناسزا می­گفتند، اما با این همه آن قلب رحیم و عطوف و مظهر تام و تمام رحمت واسعه الهی زبان به دعا می­گشود که اللهم اغفر لقومی فإنّهم لایعلمون.

 7. شجاعت:

 در این صفت زیبای انسانی نیز آن حضرت در رفیع­ترین قله­ی آن ایستاده است. برای اثبات این مطلب چه بسیار به جا است به شهادت شاهدی بر شجاعت آن بزرگوار توجه نماییم که خود مایه­ی به فراموشی سپردن شجاعان روزگار است و نام او لرزه بر اندام پهلوانان می­اندازد؛ و این شاهد کسی جز مولای ما امیرالمؤمنین علی(ع) نیست. آن­که در جنگ بدر حدود نیمی از کشتگان شرک و کفر از دم تیغش گذشتند و در جنگ احد آنچنان شجاعت و قهرمانی از خود نشان داد که جبرییل بین آسمان و زمین سرود افتخارآمیز لاسیف إلاّ ذوالفقار ولافتی إلاّعلی را درباره دلاوری او سر داد. و در جنگ احزاب قهرمان بی­بدیل و بی­نظیر سپاه شرک عمروبن عبدود را که خود به تنهایی یک لشکر بود برخاک هلاک افکند و در نبرد خیبر ترحّب خیبری را. آن کس که کرّار غیر فرّار بود به همین جهت زره او تنها مقادیم بدن مطهر او را می­پوشانید.

 این بزرگوار می­فرماید: کنّا إذا احمّر البأس اتّقینا برسول الله(ص) فلم یکن احد منّا أقرب الی العدوّ منه؛([24]) در هنگامه جنگ آن­گاه که تنور جنگ داغ می­شد، خود را به وسیله­ی رسول خدا(ص) نگاه می­داشتیم و هیچ یک از ما به دشمن از رسول خدا نزدیک­تر نبود.

 8 . امانت:

 این صفت از صفات عالی انسانی و از اشهر صفات آن بزرگوار است، به طوری که در زمان جاهلیت مشرکان مکه آن بزرگوار را به امین ملقّب کرده بودند و این نبود جز این­که در مدت طولانی قبل از بعثت آن حضرت را این چنین یافته بودند. قطعه­های تاریخی متعددی وجود دارد که این حقیقت را بیان می­کند.

 یکی از داستان­ها مربوط به اختلاف قریش در هنگام بازسازی کعبه بود که افتخار نصب حجرالأسود نصیب چه کسی شود یکی از آن­ها گفت با یکدیگر این­گونه قرار بگذارید که اولین فردی که وارد مسجد الحرام می­شود بین شما قضاوت کند، و آن­ها قبول کردند. ناگاه شمس جمال آن حضرت در مسجد الحرام طالع شد و همه گفتند: هذا محمد، هذا الأمین قد رضینا به؛([25]) این محمد است، این امین و مورد اعتماد است ما به قضاوت او راضی هستیم. عجیب این است که دوران سیزده ساله رسالت آن بزرگوار با این­که مشرکان منکر نبوت او و مخالف دعوت او به توحید بودند و در مخالفت با او دست به هر کاری می­زدند و حتی تصمیم به قتل آن حضرت گرفتند، اما هرگز اعتقاد آن­ها به امانت­داری و امین بودن آن حضرت سست نگردید و آن بزرگوار همواره مرجع نگه­داری امانات مردم بود، و آن گونه که روایت شده: هنگامی که تصمیم به مهاجرت به مدینه گرفت علی(ع) را برای تحویل دادن امانات مردم در شهر مکه باقی گذارد تا دیون او را بپردازد و امانات مردم را تحویل دهد و سپس به مدینه مهاجرت نماید.

 9. ایثار و مقدم داشتن خود و اهل بیت خود را در مصایب و مشکلات:

 علی(ع) می­فرماید: و کان رسول­الله إذا احْمَرّ اَلبأسُ وأحجَمَ النّاسُ، قَدّم أهل بیته فَوقیٰ بِهِم أصحابَهُ حرّ السیوف و الأسِنّة، فَقُتِلَ عُبَیدَة ابنُ الحارث یوم بدرٍ، و قُتِلَ حَمزةُ یومَ أُحدٍ، وَ قُتِلَ جعفرٌ یومَ مَؤتَةَ....؛([26]) و چون کارزار سخت می­شد و مردم از نبرد باز می­ایستادند، آن بزرگوار خاندان خود را جلو می­انداخت و به وسیله­ی آنان اصحاب خود را از گزند شمشیرها و نیزه­ها حفظ می­فرمود و در نتیجه­ی این روحیه­ی آن بزرگوار در جنگ بدر عبیدة­بن الحارث به شهادت رسید و در جنگ احد حمزه شهید گردید و در جنگ موته جعفربن ابی­طالب به مقام والای شهادت نایل آمد.

 محمدبن مسلم می­گوید: دخلت علی ابی جعفر7 ذات یوم ـ الی ان قال ـ ثم قال7 یا محمد لعلک تری انه یعنی رسول الله(ص) شبع من خبز البرّ ثلاثة أیام متوالیة من أن بعثه الله إلی أن قبضه؟ ثم رد علی نفسه ثم قال: لا والله ما شبع من خبز البرّ ثلاثة ایام متوالیة منذ بعثه الله إلی أن قبضه اما إنی لاأقول: أنه کان لایجد، لقدکان یجیز الرّجل الواحد بالمأة من الإبل فلو أراد أن یأکل لأکل؛([27]) محمدبن مسلم گوید: روزی خدمت امام باقر7 شرفیاب شدم، مطالبی فرمودند، تا این­که فرمودند: ای محمد شاید تو گمان می­کنی که او ـ رسول الله(ص) ـ سه روز پشت سر هم از زمانی که خداوند او را به رسالت مبعوث کرد تا هنگامی که او را قبض روح نمود از نان گندم غذایی سیر خورده باشد؟ سپس فرمود: نه، به خدا قسم از وقتی که خدا او را مبعوث کرد تا زمانی که او را قبض روح فرمود؛ سه روز متوالی از نان گندم خود را سیر ننمود. بدان من نمی­گویم که آن بزرگوار قدرت مالی استفاده از نان گندم را نداشت، آن­قدر تمکّن داشت که به یک نفر صد شتر جایزه می­داد. بنابراین اگر می­خواست بخورد، می­توانست.

 10. عصبانی نشدن برای خود:

 این صفت از صفاتی است که در دیگران کمتر یافت می­شود و مانند سایر صفات نیست که ممکن است در مراتب پایین آن کسانی پیدا شوند که در آن صفت شباهتی با آن بزرگوار داشته باشند؛ مانند شجاعت و سخاوت و ... 

این صفت برجسته تنها از کسانی ساخته و پرداخته است که ممحضّ درتوحید باشند و هیچ کس جز خدا را نیابند و نبینند و به اصطلاح به مقام فنای در ذات، قدم گذاشته باشند. اینجاست که من و مایی به طور کامل رخت بر می­بندد، غیر یار دیّاری باقی نمی­ماند تا به خاطر آن غضب کند. به دو روایت زیر توجه کنید:

 کان النبیّ(ص) یغضب لربه ولا یغضب لنفسه([28])

روش مستمر رسول خدا(ص) این بود که همیشه به خاطر خداوند غضب می­کرد و برای خودش غضبناک نمی­گردید.

 از جمله چیزهایی که در توصیف حضرت آمده است این­که: ما انتصر نفسه من مظلمه حتی ینتهک محارم الله فیکون حینئذ غضبه لله تبارک و تعالی([29])

 هیچ گاه در هیچ ستمی که در حق او می­شد درصدد برخورد بر نمی­آمد، مگر آن­که حرمات الهی مورد هتک قرار می­گرفت که در آن هنگام درصدد مقابله بر می­آمد؛ بنابراین خشم او برای خاطر خداوند بود.

 در پایان این مقال ازخداوند متعال خواهانیم حال که لطف عمیم خود را شامل حال ما کرده و ما را از امت این پیامبر عظیم الشأن قرارداده است، با رحمت رحیمیه­ی خود به ما توفیق دهد تا قدمی در راه نزدیک شدن اخلاق و روش و منش خود چه در جهات فردی و چه در جهات اجتماعی، اخلاق و روش و منش آن بزرگوار برداریم،که؛

شیر را بچه همی ماند بدو تو به پیغمبر چه می­مانی بگو

 

 پی­نوشت:

 [1]. دیوان حافظ، نسخه قزوینی، غزل 230، ص 181.

 [2]. ابراهیم 14 : 34.

 [3]. النساء 4 : 77.

 [4]. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 31 ـ 30، ص 21.

 [5]. القلم 68 : 4.

 [6] . بحارالانوار، ج 16، ص 210 و ج 67 ، ص 372.

 [7]. نهج البلاغه، خطبه­ی 3.

 [8] . نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 192.

 [9] . الأحزاب 33 : 21.

 [10]. میزان الحکمة، ج 9، ص 660 .

 [11] . نقطه­های آغاز در اخلاق عملی، ص 598 .

 [12]. سفینة البحار، ج 2، ص 682 .

 [13]. نهج البلاغه، خطبه 159.

 [14]. از ترجمه­ی نهج البلاغه علی شیروانی.

 [15]. میزان الحکمة، ج 9، ص 665 .

 [16]. مکارم الاخلاق، ص 14.

 [17]. همان.

 [18]. همان.

 [19]. همان، ص 15.

 [20]. میزان الحکمة، ج 9، ص 670 .

 [21]. همان.

 [22]. سفینة البحار، ج 2، ص 701 و 702.

 [23]. میزان الحکمة، ج 9، ص 671 .

 [24]. نهج البلاغه، بخش حکم فصل غریب من کلامه، شماره 9.

 [25]. سفینة البحار، ج 2، ص 666 .

 [26]. نهج البلاغه، نامه­ی 9.

 [27]. میزان الحکمة، ج 9، ص 677 .

 [28]. میزان الحکمة، ج9، ص 678 .

 [29]. همان.

………………………………………………………………..

مجله / انتظار نوجوان / اردیبهشت 1386، شماره 22 /

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved