یکشنبه, 06 خرداد 1397 16:13

فلسفه تحلیلی چیست؟

علی پایا


 چکیده
 مقاله حاضر ضمن ارایه توضیح درباره برخی رهیافتهای نادرست که در تحدید حدود فلسفه تحلیلی طی شده، این پرسش را مطرح کرده که آیا ارتباط میان اجزای این نظام فلسفی از نوع شباهت خانوادگی است یا آنکه رشته ای واقعی و اصیل است که موجب وحدت این اجزاء می شود؟ در تلاش برای دستیابی به پاسخ مناسب، شقوق مختلفی که به اعتبار پیش فرضها، آموزه ها، روشها، و مسایل، مطرح می شوند، مورد بحث قرار گرفته و رای مختار به دنبال نقادی پاره ای از پیشنهادها بازگو شده است.
از حدود دو دهه پیش، زمانی که «ریچارد رورتی » فیلسوف تحلیلی آمریکایی به صف مخالفان فلسفه تحلیلی پیوست و اعلام داشت عمر فلسفه تحلیلی به پایان آمده، تا این زمان، حملات زیادی به فلسفه تحلیلی صورت گرفته است. (3) بعضا در میان منتقدان و مخالفان نامهایی به چشم می خورند که احیانا خود در زمره فیلسوفان تحلیلی به شمار می آمده اند. به عنوان نمونه، «هائو ونگ » فیلسوف تحلیلی چینی الاصل مقیم آمریکا و همکار «گودل » برای کتاب خود عنوان «ماورای فلسفه تحلیلی » را برگزیده (4) ،و «نیکلاس رشر» فیلسوف تحلیلی سرشناس هموطن رورتی نیز، عنوان فصل دوم کتاب خود «فلسفه آمریکایی در حال حاضر» و دیگر مطالعات فلسفی را که به سال 1994 به چاپ رسیده «ظهور و سقوط فلسفه تحلیلی » انتخاب کرده است (5) .
همراه شدن این انتقادات با سنت شکنی برخی از دپارتمانهای فلسفه در پاره ای از دانشگاههای انگلستان و اقبال آنها برای نخستین بار به فلسفه های اروپایی که به صورت تاسیس گروههای مطالعه و تدریس فلسفه اروپایی در این دپارتمانها پدیدار شده، از نوعی تحول در حوزه فعالیتهای فلسفی در جهان «انگلو- ساکسون » حکایت می کند.
تحولی که در فلسفه تحلیلی در جریان است، صرف نظر از دستاوردهای مثبتی که به ارمغان آورده، با برخی بدفهمی ها و برداشتهای نادرست در خصوص ماهیت این نوع کاوش فلسفی نیز همراه بوده است. این نوع برداشت بعضا حتی در میان برخی از فلاسفه تحلیلی، و احیانا برخی از نامدارترین آنها، نیز به چشم می خورد.
شاید یکی از نخستین بدفهمی هایی که در مورد فلسفه تحلیلی به وجود آمده ناشی از کاربرد واژه انگلیسی [analytic ] برای نامیدن این فلسفه و نیز اصطلاح «فلسفه اروپایی philosophy continental » (6) برای مشخص کردن فلسفه ای است که به عنوان رقیب و جانشین فلسفه تحلیلی محسوب می شود. (7) واقعیت این است که شماری از بنیانگذاران اولیه فلسفه تحلیلی، آلمانی زبان بوده اند، و این نوع فلسفه همواره در آلمان از پایگاه نیرومندی برخوردار بوده است. (8) از سوی دیگر فلسفه، به اصطلاح اروپایی نیز از دیرباز در انگلستان و آمریکا تدریس می شده است (9) . به این ترتیب نه فلسفه تحلیلی منحصر به جهان «انگلو- ساکسون » است و نه فلسفه اروپایی محدود به قاره اروپا.
نگاهی به نوشته های منتقدان فلسفه تحلیلی نشان می دهد که از نظر اغلب این نویسندگان، فلسفه تحلیلی در واقع عبارتست از فلسفه تحلیل زبان، یا نوعی فلسفه که منحصرا با زبان و کاوشهای فلسفی از نوعی تحلیلی درباره آن سروکار دارد. بسیاری از این منتقدان چنین می پندارند که ویژگی متمایز کننده فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی در اتکای آن به این اصل متدولوژیک نهفته است که «مسایل فلسفی می باید به مسایلی درباره نحوه نمایش اندیشه در قالب زبان تقلیل داده شود و بررسی آنها در این قالب صورت پذیرد.» به زعم این گروه، به همین اعتبار است که ماهیت معنای عبارات و جملات و مفاهیم برای بسیاری از فلاسفه وابسته به این سنت اهمیت محوری پیدا کرده، تا آنجا که از نظر این فلاسفه، بحث از معنا (10) ،و یا رهیافت معناشناسانه (11) ،کلید راز گشایی از مسایل فلسفی است، زیرا همه مسایل اساسی فلسفه، به نحوی از انحاء، مسایل مربوط به معنا، و معناشناسی، به شمار می آیند.
«رورتی » که خود در دهه 1960 اصطلاح مشهور چرخش زبانی (12) ،را بر سر زبانها انداخت از جمله کسانی است که به معادله فلسفه تحلیلی فلسفه تحلیل زبان، پایبند است (13) . اما او یقینا در این اعتقاد تنها نیست. فیلسوف تحلیلی سرشناسی نظیر «مایکل دامت » در تالیف اخیر خود با عنوان منشا فلسفه تحلیلی (14) صریحا بر این نکته تاکید ورزیده است «آنچه که سبب تمییز فلسفه تحلیلی... از دیگر مکاتب فلسفی می شود این باور است... که می توان از طریق تفسیر فلسفی زبان به تفسیر فلسفی اندیشه نایل شد. (15) »وی از این آموزه به عنوان «اصل موضوع اصلی فلسفه تحلیلی (16) »یاد می کند. البته «دامت » این نظر را از دیر باز مورد تاکید قرار داده است. وی در اولین اثر اصلی خود حقیقت و معماهای دیگر (17) که موقعیت وی را به عنوان یک فیلسوف تحلیلی برجسته بیش از پیش مستحکم ساخت، تصریح کرده بود:
«تنها با «فرگه » بود که بالاخره موضوع صحیح فلسفه تثبیت شد: یعنی، نخست، اینکه هدف فلسفه عبارتست از: تحلیل ساختار اندیشه، دوم، اینکه می باید به نحو قاطع میان مطالعه اندیشه و مطالعه فراگرد روانی اندیشیدن فرق گذارد، و بالاخره اینکه، تنها روش صحیح برای تحلیل اندیشه متکی به تحلیل زبان است... قبول این سه آموزه وجه مشترک کل مکتب تحلیلی است. (18) »
پیش از «دامت » یک فیلسوف تحلیلی نامدار دیگر یعنی «ویلفرد ون ارومان کواین » نیز حل مسایل فلسفی را در گرو نوعی «عروج معنا شناسانه (19) »به شمار آورده بود و تاکید کرده بود که برای دستیابی پاسخهای خرسند کننده در کاوشهای فلسفی می باید، به جای پرداختن به اشیا و امور در عالم واقع، به بررسی مفاهیم آنها در ساختهای زبانی بپردازیم (20) .
بدون شک می توان از نمونه ها و موارد توجه به زبان و مسایل ناشی از آن در نوشته های بسیاری دیگر از فلاسفه سرشناس حوزه تحلیلی رد پایی پیدا کرد. «مورزاید» که از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی به شمار می آید در برابر دعاوی فیلسوفان نو-هگلی انگلستان از یک سلاح بسیار کار آمد استفاده می کرد و هربار که با مدعایی ازسوی آنان مواجه می شد سؤال می کرد «مقصودتان از این عبارت (مدعا) چیست » و آنقدر این پرسش را تکرار می کرد تا برای گوینده روشن سازد که مساله مورد ادعای وی، ناشی از ابهام در ساختار جملات و یا استفاده نادرست از زبان است (21) . « فرگه »، «راسل » و «ویتگنشتاین » هر یک به سهم خود بر اهمیت زبان و لزوم توجه به آن در کاوشهای فلسفی تاکید ورزیده بودند: «ویتگنشتاین » به عنوان مثال در رساله منطقی- فلسفی متذکر شده بود: «مرزهای عالم ما را مرزهای زبانمان تعیین می کند.» (22)
اعضای حلقه «وین » نیز با معرفی اصل تحقیق پذیری، عقلانیت را با ملاک معنی داری مورد سنجش قرار می دادند و در تلاش ساختن زبان منقح و کارسازی برای علم تجربی بودند. «کارنپ » به پیروی از «ویتگنشتاین » اعتقاد داشت فلسفه ورزی عبارت است از روشن ساختن معنای مفاهیم از طریق تحلیل منطقی زبان. هر چند که او بر خلاف فیلسوف اتریشی، این هدف را نه در زبان طبیعی، بلکه از رهگذر برساختن زبانهای صوری دنبال می کرد (23) . « شلیک » از «ویتگنشتاین » آموخت که فلسفه نوعی فعالیت است که هدف آن روشن ساختن معنای جملات است. او در مقدمه مشهورش در نخستین شماره نشریه شناخت (24) با عنوان «نقطه تحول اساسی در فلسفه » نوشت:
«فلسفه جملات را روشن و واضح می سازد، و علم آنها را مورد تایید تجربی قرار می دهد. ما در علم با صدق و حقیقت جملات سروکار داریم، اما در اولی با این نکته که آنها واقعا به چه معنا هستند.» (25)
جنبش فلسفی بعد از دومین جنگ جهانی در انگلستان با شرکت چهره های سرشناسی نظیر «ویتگنشتاین »، و «ویزدام » (در کمبریج)، رایل، آوستین، استراسون، هیر و شماری دیگر (در اکسفورد) به دلیل عطف انحصاری توجه خود به تحلیل زبان روزمره، به «فلسفه زبان متعارف » شهرت پیدا کرد (26) . بالاخره هم اکنون نیز بسیاری از فلاسفه تحلیلی بخش اعظم فعالیتهای آکادمیک خود را به مطالعه فلسفی در جنبه های مختلف کاربرد زبان و ساختهای آن و ارتباط زبان و اندیشه صرف می کنند.
این شواهد را نمی توان انکار کرد. اما از این شواهد نمی توان و نباید نتیجه گرفت که فلسفه تحلیلی تنها در توجه به زبان خلاصه می شود. در این تردیدی نیست که توجه فلاسفه تحلیلی به پدیدار زبان، به روشنگریهای عدیده ای در حوزه های گوناگون معرفت منجر شده است، اما فلسفه تحلیلی عرض عریضتری از کاوشهای زبانی (27) دارد. معادل دانستن فلسفه تحلیلی با کاوشهای زبانی تعریفی نادرست است که نه جامع افراد است و نه مانع اغیار. از یک سو می توان فیلسوفان تحلیلی متعددی را نام برد که به کاوشهای زبانی اعتنایی نداشته اند: کارل پاپر، ایزایا برلین، رابرت نوزیک، برنارد ویلیامز، جان راولز و بسیاری دیگر (28) در نظریه پردازی های خود در حوزه فلسفه علم یا فلسفه سیاسی یا فلسفه اخلاق یا فلسفه حقوق از رهیافتهای زبانی بهره نگرفته اند (29) . حتی خود راسل در مقدمه ای که بر کتاب «ارنست گلنر واژه ها و چیزها» (30) نوشت - کتابی که در نقد رهیافت فلاسفه زبان متعارف به رشته تحریر در آمده بود- تاکید کرد که فلسفه را نباید با کاوشهای زبانی یکی دانست. از سوی دیگر، توجه به زبان و کاوشهای زبانی و پرداختن به معنی و مفاد واژه ها و عبارات، از دل مشغولی های اصلی فلسفه های اروپایی نیز به شمار می آید. «هیدگر» به عنوان مثال می کوشید با حجاب زدایی از معانی کلمات در زبان یونانی به شناخت دقیقتر وجود نایل آید (31) .
این نکته که فلسفه تحلیلی نه محدود به یک جغرافیای خاص است و نه در چارچوب یک رهیافت مشخص، یعنی کاوشهای زبانی، جای می گیرد کار پاسخگویی به این پرسش را که وجه فارق و ممیز این نظام فلسفی از دیگر مکاتب فلسفی چیست، دشوارتر می سازد. البته عوامل دیگری نیز به این دشواری و پیچیدگی دامن می زنند. به عنوان مثال اینکه برخی از فلاسفه تحلیلی، فعالیت های برخی از همکاران نامبردار خود را، نوعی مهندسی، و نه تفلسف، قلمداد کرده اند (32) ، و اینکه شماری از فلاسفه سرشناس تحلیلی، کاوشهای فکری خود را صرفا گونه ای شیوه درمان، و نه روشی برای شناخت، نامیده اند، بر ابهام مساله می افزاید (33) .
افزون بر اینها یک مشکل عملی نیز، کار پاسخگویی به این پرسش را که «فلسفه تحلیلی چیست؟» دشوارتر می سازد. در گذشته متفکران چنین می پنداشتند که می توان مرز معرفت های گوناگون را با دقت منطقی از یکدیگر جدا ساخت. طبقه بندیهایی که برای تقسیم علوم مختلف خواه در فرهنگ یونانی یا فرهنگ قرون وسطی اروپا یا فرهنگ اسلامی و یا دیگر فرهنگهای کهن عرضه شده، بر مبنای همین رهیافت بوده است. اما بر متفکران جدید این مطلب روشن شده است که درست همانطور که دستیابی به طبقه بندیهای طبیعی در قلمرو موجودات زنده و غیر زنده، به دلیل درهم فروروی مرزها و وجود طیف های پیوسته از تغییرات تدریجی، عملا بسیار دشوار است، و عموما می باید به طبقه بندیهای مصنوعی که در معرض تغییر و تبدیل قرار دارند دلخوش کرد، در حوزه های معرفتی نیز عینا همین وضع برقرار است. به این معنی که نمی توان با تقسیم بندیهای طبیعی مرزهای درهم فرو رفته معرفت هایی را که بخشهای پیوسته یک طیف بسیار پهناور و متغیر را تشکیل می دهند، از یکدیگر متمایز ساخت. حداکثر موفقیتی که می توان در این زمینه به دست آورد آن است که با برخی ملاکهای کلی برخی هسته ها و حوزه های مرکزی را موقتا از دیگر هسته ها و حوزه ها جدا کرد و در عین حال این واقعیت را نیز پذیرا شد که اولا این ملاکها در محدوده های مرزی ممکن است مخدوش گردند، ثانیا، تحولات آتی معرفتی ممکن است موجب شود تا از میزان دقت برخی از این ملاکها کاسته شود و به تغییر آنها نیاز افتد (34) .
به پرسش اصلی خود باز گردیم: وجه فارق فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی چیست و چه چیز مایه وحدت بخشیدن به گرایشهای متنوع درون این جریان فکری است؟ به عبارت دیگر بر مبنای کدام مفروضات درباره ماهیت پیش فرضها، مسایل، روشها، و یا آموزه ها می توان مدعی شد که فلسفه تحلیلی مکتبی متمایز از دیگر مکاتب فلسفی نظیر پدیدارشناسی (فنومنولوژی)، اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم)، فلسفه های نو- تومیستی، و نظایر آن است؟ آیا شعبه ها و علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی شاخه های مختلف فلسفه تحلیلی حول یک بن مایه واحد با یکدیگر اشتراک دارند و همین بن مایه مشترک، ملاک وحدت واقعی آنها را به دست می دهد؟ یا آنکه وحدت میان شعبه های مختلف این فلسفه از سنخ شباهت خانوادگی است (35) . یعنی شبکه متنوع و گسترده ای از علایق فکری و شیوه ها و روشها که با یکدیگر احیانا در نقاط مختلف تلاقی می کنند، اما فاقد یک اصل وحدت بخش هستند، در این صورت حداکثر چیزی که می توان امید داشت آنست که بتوان برخی ملاک ها را مشخص ساخت که در حوزه فلسفه تحلیلی پر رنگ تر و برجسته تر و فراگیرتر از دیگر نحله های فلسفی هستند و از آنها کم و بیش برای تفکیک این نوع فلسفه از دیگر انحا فلسفه ها کمک گرفت.
اگر بخواهیم همین نکته را با بیان تصویری بازگو کنیم، می توانیم این دو نوع وحدت را (به تقریب) با نمودارهای ذیل نمایش دهیم و سوال کنیم که کدامیک از این دو مدل، توصیف بهتری از فلسفه تحلیلی عرضه می کند؟
 در تلاش برای یافتن پاسخ به این پرسش، یک شیوه ممکن عبارت است از: نظر کردن به ریشه های تاریخی این جنبش، و پیگیری تاثیری که هر یک از فلاسفه متعلق به این نهضت بر دیگر اعضا باقی گذارده است. در این مسیر می توان به تاثیرات فکری که بر نهضت موثر افتاد اشاره کرد. از جمله ریاضی شدن منطق به دست «جرج بول »، «گوتلوب فرگه »، «چارلز ، « برتراند راسل » و «آلفرد وایتهد»; رشد روان شناسی تجربی به همت «وونت » (37) ، « جیمز»، «واتسن » و دیگران; سرنگون شدن مکانیک نیوتنی به دست «انیشتین »، «بور»، «هایزنبرگ » و...; ابداع کامپیوترهای پرقدرت (تورینگ و فن نویمن); و رهیافت تازه به زبان و دستور زبان (چامسکی) (38) .
بحث تاریخی در باب نحوه تطور فلسفه تحلیلی می تواند جنبه های گوناگون این نهضت را بخوبی توصیف نماید و در قالب یک رشته زمانی، و بر اساس سلسله ای از اشخاص و نظریه ها، تصویری از این پدیدار خاص را در عرصه تاریخ اندیشه ترسیم کند. اما پرسش درباره ماهیت فلسفه تحلیلی در عین حال یک پرسش فلسفی است که مستقل از سیر تاریخی آن و اشخاصی که در آن نقش بازی کرده اند قابل بررسی است. مشابه این تفاوت میان رهیافت تاریخی و رهیافت نظری را می توان با توجه به سیر تاریخی دستاوردهای «کپلر» و «گالیله » در فیزیک و نجوم قرن هفدهم، و رهیافت «نیوتن » و نظریه وحدت بخش او، مشاهده کرد. در این مورد نیز می توان به عنوان مثال این پرسش را مطرح ساخت که آیا وحدت میان مکانیک سماوی و مکانیک زمینی یک وحدت مجازی و شباهت خانوادگی است؟ یا آنکه این دو نظریه را می توان بخشهای تشکیل دهنده یک نظریه وحدت بخش به شمار آورد؟ در این صورت بر مبنای کدام مفروضات درباره ماهیت زمان، مکان، و ماده می توان به چنین وحدتی قائل شد؟ البته نباید فراموش کرد که نظریه نیوتن نظریه ای علمی است در حالی که بحث در باب ماهیت فلسفه تحلیلی، بحثی فلسفی، و یا به اعتباری فرا- فلسفی (39) است. اما این مثال بخوبی تفاوت میان رهیافتهای تاریخی و فلسفی، (فرا - فلسفی) را نشان می دهد. در سیر تاریخی به گذشته نظر می شود در رهیافت فلسفی (فرا - فلسفی) مسایل جاری با توجه به ساخت درونیشان مورد بررسی نقادانه قرار می گیرند. در بررسی فلسفی دو نکته مهم دیگر نیز می باید مورد توجه قرار گیرد.
نخست، همانگونه که علم تجربی به معنای کنونی آن، در گذشته با شمار زیادی آموزه های غیر علمی نظیر طالع بینی و کیمیاگری و روشهای خرافی درمان بیماران و امثالهم همراه بوده، رهیافتهای تحلیلی به معنای جدید آن نیز احیانا به صورت رگه هایی در آثار فلاسفه گذشته به چشم می خورد، هر چند که این رگه ها با جریانهای دیگر مخلوط و عجین است. نظیر آنکه آموزه های معرفت شناسانه در گذشته با آموزه های خام روانشناسانه مخلوط بوده، و آموزه های کیهان شناسانه با آموزه های وجود شناسانه (انتولوژیک)، و آموزه های کلامی با آموزه های متافیزیکی، و آموزه های مربوط به حوزه انسان شناسی یا اقتصاد با آموزه های فلسفه سیاسی.
نکته دوم، در بسیاری موارد به منظور دستیابی به جنبه های وحدت بخش زیرین (اگر چنین جنبه هایی وجود داشته باشد)، می باید از تفاوتهای ظاهری و سطحی صرفنظر کرد. این کار البته چندان آسان نیست و به دقت و بصیرت و نیز مدلهای راهنما که حاوی فرضهای ساده کننده هستند، نیاز دارد. به عنوان نمونه، بدون توجه به اینکه یخ و بخار آب هر دو جنبه های متفاوت یک حقیقت واحدند نمی توان از مرز تاریخ طبیعی به سطح علم شیمی عبور کرد. بدون قبول این نکته که میان «آرا دالتن » و «لاوازیه »، - علیرغم تفاوتهای فراوان میان آن دو، - ارتباط و اتصال وجود داشته است، نمی توان از مرز تاریخ علم (روایت گذشته) به سطح فلسفه علم گام گذارد. اگر محققی در تلاش است تا تصویری متناسب و یگانی از علم تجربی در قرن نوزدهم فراهم آورد، می باید با استفاده از مدلهای مناسب، حاوی فرضهای ساده کننده در باب ماهیت علم تجربی، بسیاری از فعالیتهایی را که در این قرن احیانا به نام علم تجربی صورت می پذیرفته، کنار بگذارد و یا آنکه از آنها به عنوان مراحل آغازین، اما کنار گذاشته شده، علم تجربی در این قرن یاد کند.
به همین قیاس در جستجو برای دستیابی به روایت منسجمی از فلسفه تحلیلی، از یک سو می باید از سطح اختلافات ظاهری عبور کرد: مثلا بدون درک مشترکات میان «ویتگنشتاین » و «کارنپ » نمی توان از مرز تاریخ فلسفه تحلیلی به سطح "فلسفه" این جنبش گذر کرد. از سوی دیگر می باید از این نکته غفلت نکرد که این پدیدار در طول تاریخ دگرگونی خود، پذیرای تغییرات زیادی بوده است و بسیاری از جنبه ها که در گذشته و در دوره ای در آن ظهور کرده، پس از مدتی به فراموشی سپرده شده است. مباحثی نظیر جنبه درمانگری تحلیل، ایضاح مفاهیم (40) ،جغرافیای زبانی (41) ،بازسازی منطقی (42) ،از جمله این مباحث بوده اند که در دهه های گذشته رواج داشته اند و سپس بتدریج به کنار گذارده شده اند.
از منظر فلسفی (فرا-فلسفی) برای دستیابی به اصل وحدت بخش فلسفه تحلیل (اگر چنین اصلی موجود باشد) می باید با استفاده از فراگرد مدل سازی و بهره گیری از حالات ایده آل یا شاده شده، مواد تاریخی را چنان تفسیر کنیم که بتوانیم به چارچوب یکپارچه و نظام مندی دست یابیم که همه شعبه ها و شاخه های فلسفی تحلیلی را در هیاتی اندام وار (ارگانیک) به یکدیگر پیوند داده است.
بنابراین ملاحظات، در پاسخ به پرسش از ماهیت فلسفه تحلیلی باید گفت که اگر به این فلسفه به چشم یک گفت و گوی مستمر میان فلاسفه تحلیلی نظر شود، راه برای درک دقیقتر ماهیت آن هموارتر می شود. توجه به این جنبه روشن می سازد که فلاسفه تحلیلی به مصداق «ای بسا هندو وترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان »، در مرزهای جغرافیایی محصور نبوده اند، چنانکه «کارنپ » آلمانی با «کواین » آمریکایی و «پاپر» اتریشی، بمراتب بیش از فیلسوف هموطن خود، «هیدگر» همزبانی داشته است. قضاوت در مورد دستاوردهای فلسفه تحلیلی نیز می باید بر مبنای کیفیت همین گفت و گوی مستمر و میزان مشارکت افراد در آن، صورت پذیرد.
گفت و گوی میان فلاسفه تحلیلی به حوزه ها و قلمروهای گوناگون و زیرمجموعه های متنوع تقسیم می شود. ریشه های نخستین و اولیه این گفت و گو را می توان در آراء «کانت »، «هیوم »، «لایب نیتز» و بسیاری دیگر و تا کوششهای خود سقراط برای دریافتن تعاریف امور، دنبال کرد. در قرن نوزدهم آرای فیلسوفانی مانند «بولزانو» (43) ، « سیجویک » (44) ،و «پرس »، در تحولات بعدی این مکتب مؤثر واقع شد. از «فرگه » به عنوان یکی از بنیانگذاران این مکتب یاد می شود. «راسل » و «مور» در انگلستان در شکل گیری این نحله نقشی اساسی بازی کردند. از سال 1918 به بعد فلسفه تحلیلی در بسترهای مختلف شروع به رشد کرد. از چهره های نامبردار این مکتب می توان ویتگنشتاین، شلیک (45) ،کارنپ، ایر (46) ،پاپر، رایل، همپل، ویزدام، رایشنباخ، فن ریخت (47) ،آوستین، استراوسون، سلرز (48) ،گودمن، دامت (49) ،هینتیکا (50) ،هیر، راولز (51) ،کواین، پاتنم، کریپکی، ویلیامز، دیویدسون، پارفیت (52) ،لاکاتوش (53) ،و بسیاری دیگررا یاد کرد.
بار دیگر به پرسش اساسی خود باز گردیم: آیا وحدت اجزای مختلف فلسفه تحلیلی صوری و ظاهری است، یا آنکه مناط وحدت را باید در پیش فرضها و آموزه ها، روشها، و یا مسایل مورد توجه فیلسوفان تحلیلی جستجو کرد؟
 اثبات این نکته که ارتباط میان اجزای مختلف فلسفه تحلیلی، صرفا نوعی شباهت خانوادگی است، در نظر اول، ساده می نماید. ظاهرا کافی است که برای این منظور به موارد متعدد اختلافات میان فیلسوفان تحلیلی اشاره شود. اما اندکی تامل نشان می دهد که به کرسی نشاندن این مدعا، لااقل از استدلال به نفع دیدگاه رقیب که به وجود نوعی وحدت واقعی میان اجزا و شعبه های مختلف این فلسفه قایل است، ساده تر نیست. مدافع این نظر می باید نشان دهد که هیچ یک از ملاکهایی که برای وحدت بخشیدن به گفت و گوی مستمر میان فلاسفه تحلیلی معرفی شده، مکفی نیست، و فلاسفه تحلیلی علی رغم برخی نقاط اشتراک ظاهری، بر سر هسته مشترکی که پیوند دهنده دیدگاه هایشان به شمار می آید، توافق نداشته اند.
بررسی پیش فرضهای فیلسوفان تحلیلی درباره ماهیت واقعیت، یا ذهن، یا زبان، یا آموزه های آنان درباب هدف و وظیفه فلسفه، نشان می دهد که بر خلاف برخی دیگر از مکاتب فلسفی، از این پیش فرض ها یا آموزه ها نمی توان به عنوان عامل وحدت بخش در این مکتب یاد کرد. به عنوان مثال در پدیدارگرایی توجه به حیث التفاتی (54) ،یک آموزه وحدت بخش و ویژگی برجسته این مکتب به شمار می آید. در فلسفه های هرمنیوتیستی، تفسیر و درک معنی پدیدارهایی که در زمره محصولات فرهنگی بشر است، و در فلسفه های ایده آلیستی آلمان (هگل، فیخته، شلینگ) وظیفه ای که برای فلسفه در نظر گرفته شده بود وحدت بخشیدن به کل معرفت بشری و استنتاج همه معارف از چند اصل معدود فلسفی بود، اما در فلسفه تحلیلی چنین آموزه واحدی را نمی توان یافت.
برای شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی، پدیدار زبان از اهمیت بسیار زیادی برخوردار بوده است، اما رهیافت این فلاسفه در قبال این پدیدار یکسان نبوده است. «ویتگنشتاین » در نخستین دوره تلاشهای فکری خود که محصول آن به صورت رساله منطقی - فلسفی (55) ظاهر شد، بر این باور بود که مرزهای عالم را مرزهای زبان معین می کند و تحقیق در گوهر هر زبان ممکن الوجود حدود آنچه را که در آن زبان می توان بر زبان آورد، و در نتیجه حدود آنچه را که می توان اندیشید، مشخص می سازد. به عنوان مثال کسی که در زبانش تنها اعداد "یک"، "دو"، و "چندتا" وجود دارد ناگزیر اینگونه می اندیشد که میز " چند" پایه دارد و در دست آدمی "چند" انگشت موجود است. به همین قیاس، یک زبان نظری که شخص از آن برای توصیف عالم استفاده می کند، به اندیشه او شکل و رنگ خاصی می بخشد. «ویتگنشتاین » کوشید با ابتنا به این تمثیل که زبان تصویری از عالم ارایه می دهد، به توضیح رابطه میان زبان و عالم بپردازد. اما در نهایت به این نتیجه رسید که این رابطه نمودنی است نه بازگوکردنی. به این ترتیب در این دوره، فلسفه برای او صرفا به منزله یک ابزار بود; نردبانی برای صعود بر بامهای آسمان معنی و درک حضوری معانی (56) .
«ویتگنشتاین » متاخر بسیاری از آموزه های نخستین خود را کنار گذارد، اما زبان همچنان اهمیت محوری خود را برای او حفظ کرد (57) . او در دومین دوره تکاپوی فکری خود که یک نماینده بارز آن کتاب کاوشهای فلسفی است (58) ،معتقد شده بود که ابهاماتی که در زبان عادی وجود دارد، موجب کژفهمی است و بنابراین وظیفه فیلسوف آن است که این ابهامات را برطرف سازد و موانعی را که به واسطه کاربرد زبان به وجود می آید از سر راه کنار زند. «ویتگنشتاین » معتقد بود که مسایل اصیل فلسفی وجود ندارند و آنچه که به عنوان مساله فلسفی مطرح می شود، نوعی معما (نظیر جدول کلمات متقاطع) است که به دلیل کژتابی زبان پدید آمده است. وظیفه فیلسوف رفع کژتابی و حل معماست و فلسفه، به این اعتبار، فعالیتی مداوا کننده و درمان بخش به شمار می آید.
اصحاب حلقه «وین » که تحت تاثیر ویتگنشتاین نخستین، فلسفه را به عنوان نوعی فعالیت تلقی می کردند که به روشنگری منطقی اندیشه نظر دارد (59) ،و به پیروی از راسل در تلاش بودند تا با استفاده از یک زبان صوری، عالم را به نحو منطقی بازسازی کنند، وظیفه خود را ساختن زبانی برای علم در نظر گرفتند تا به این ترتیب مدلی از واقعیت تنظیم شود که خالی از کژتابیهای زبان متعارف باشد و معرفتی یقینی و قطعی پدید آورد. (60)
جمعی دیگر از فلاسفه تحلیلی که به کاوش در حوزه زبان علاقمند بودند (تحت تاثیر تحقیقات «چامسکی » در زبان و «تورینگ » و «فن نویمن » در هوش مصنوعی) این نظر را قبول کردند که واقعیتی که در پشت پدیدار زبان پنهان است و آن را امکانپذیر ساخته، از سنخ هویات انتزاعی نیست، بلکه از نوع هویات و ساختارهای ذهنی (61) است، که در عین حال دارای واقعیت «نروبیولوژیک » (62) است و می توان ما به ازا آن را در مغز مشخص ساخت. این گروه از فلاسفه، به این نکته قایل شدند که می توان از طریق کاوشهای زبانی به شناخت ساختار ذهن و نحوه عمل آن نایل آمد و به این اعتبار در مسیری متفاوت با آموزه های «ویتگنشتاین » به بررسی های خود ادامه دادند. (63)
در مقابل آموزه هایی که وظیفه فلسفه را کاوشهای زبانی اعلام می کرد، می توان از آموزه «پاپر» و شاگردانش یاد کرد که وظیفه کاوشهای فلسفی را دستیابی به «حقایق جالب توجه » معرفی کرده اند:
«...ما این نظریه را می پذیریم که وظیفه علم جستجو برای دستیابی به حقیقت است، یعنی، جستجو برای دستیابی به نظریه های حقیقی.... در عین حال باید تاکید کنیم که حقیقت تنها هدف علم نیست. ما طالب چیزی بیش از حقیقت هستیم: آنچه که به دنبال آن هستیم حقیقت جالب توجه است - حقیقتی که دستیابی به آن دشوار باشد. و در علوم طبیعی (که با ریاضیات تفاوت دارد) آنچه در جستجویش هستیم دارای درجه بالایی از توان تبیین کنندگی است، به معنایی که حکایت از آن دارد که حقیقتی بسیار نامحتمل است ». (64)
در رهیافت پاپر که در سالهای اخیر بیش از پیش مورد توجه فلاسفه تحلیلی قرار گرفته، بر خلاف آموزه فلاسفه پیرو نحله زبان طبیعی به ارتباط محکم میان فلسفه و علم توجه شده، اما به عوض آنکه نظیر اصحاب حلقه «وین » به فلسفه به عنوان زبان علم نظر شود، و یا آنکه همچون «کواین » و برخی پیروان او از آن به عنوان بخشی از معرفت علمی و تجربی یاد شود (65) بدان به چشم معرفتی نگریسته می شود که در طول علم قرار دارد و می تواند از یک سو در هستی شناسی و معرفت شناسی مددکار علم واقع شود، و از سوی دیگر در تحلیل نقادانه روشهای علمی بدان کمک کند.
اگر پیش فرضها و آموزه ها را نتوان به عنوان ملاک وحدت بخش فلسفه تحلیلی در نظر گرفت، در خصوص روشهایی که به وسیله این قبیل فلاسفه مورد استفاده قرار گرفته چه می توان گفت؟ بررسی محصولات اندیشه فیلسوفان تحلیلی این نکته را آشکار می سازد که به دلیل آنکه این فلاسفه از روشهای تحلیلی بعضا بسیار متفاوت، در کاوشهای فلسفی خود بهره گرفته اند، از این ملاک نیز نمی توان به عنوان بن مایه مشترک و رشته پیوند دهنده جریانهای مختلف در فلسفه تحلیلی یاد کرد.
به عنوان نمونه «جی ئی مور» شیوه خاصی برای تحلیل معنای خاصه ها (66) ،مفاهیم، و عبارات داشت که به کمک آن در برخورد با این هویات متفاوت که می توان آنها را به طور کلی با متغیر X نمایش داد، می کوشید مشخص سازد که:
الف) اجزا تشکیل دهنده معنای X چه هستند;
ب) آنچه که به همراه معنای X در ذهن شخص به وجود می آید چیست (به عنوان مثال آیا مفهوم بسیط و غیر قابل تجزیه ای است یا تجزیه پذیر است)
ج) چگونه یک مفهوم به مفاهیم دیگر مرتبط می شود. البته روش تحلیل «مور» ناظر به تحلیل زبان نبود بلکه به تحلیل آنچه که به وسیله عبارات زبانی مشخص می شد، توجه داشت. «مور» به عوض واژه "تحلیل" از واژه "تعریف" استفاده می کرد اما تاکید داشت که مقصودش بیان معنی یک عبارت با عبارات دیگر نیست بلکه غرضش "تعریفی است که ماهیت واقعی شی ء یا مفهومی را که به وسیله یک کلمه اشاره (67) شده بیان می کند، و صرفا نمی گوید که معنای کلمه مورد استفاده چیست" (68) . همانطور که «استراوسون » متذکر شده است، «مور» بر مبنای پیش فرضهای فلسفی خود، در پی آن بود که غرض فلسفی خود را با استفاده از عبارات زبانی توصیف کند. او این کار را از طریق نشان دادن ارتباط عبارات با دیگر عبارات به انجام می رساند و به عنوان نمونه نشان می داد که آیا یک عبارت نتیجه عبارت دیگر است، یا پیش فرض آن است، و یا نقیض آن. (69) به این ترتیب در نظر مور آنچه که تحلیل می شد، ساختاری بود که در پس کلمات و واژگان مخفی بود و بدان ها معنا می بخشید; غرض از تحلیل، آشکار ساختن این ساختار بود; بر ملا کردن چیزی که در غیر این صورت مخفی می ماند.
«راسل » از جمله کسانی بود که روش تحلیل منطقی (70) را در فلسفه تحلیلی رواج داد. «راسل » میان صورت دستوری و صورت منطقی عبارات تمییز قایل شد. وظیفه تحلیل منطقی گذر از سطح دستوری و دستیابی به صورتهای منطقی بود. صورتهای منطقی بسیط، نمایانگر امور واقع [ facts ] موجود در عالم بودند. این تحلیل چنانکه در اتمیسم منطقی (71) یاد آور شد در دو مرحله صورت می گرفت. نخست، تعویض عبارات کلی پیچیده با رشته هایی از عبارات جزیی بسیط که به لحاظ تعریف با آنها معادل اند. سپس، تعویض عبارات جزیی بسیط با توصیفات معین مربوط به هویات جزیی بسیط که سازنده امور پیچیده اولیه و جملات بازگو کننده نحوه ترکیب آنها هستند (72) . او این روش را به انحای مختلف ،نمادهای غیر کامل (74) ،حذف مفاهیم انتزاعی، و برساختن منطقی عالم، مورد استفاده قرار داد. تفاوت روش «راسل » با روش «مور»، علاوه بر تاکید اولی بر استفاده از ابزار منطق ریاضی، این بود که بتدریج از صورت روشی برای کاوش در ساختار منطقی واقعیت به روشی برای تحلیل ساختهای زبانی تبدیل شد.
اصحاب حلقه «وین » از روش تحقیق پذیری به عنوان مؤثرترین روش فلسفی جهت تمییز میان گزاره های معنا دار و گزاره های فاقد معنا یا مهمل بهره گرفته بودند. بر مبنای این روش معنای هر گزاره با روش تحقیق تجربی آن معادل انگاشته شده بود. (75)
یکی از مهمترین روشهایی که به انحای مختلف به وسیله شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی مورد استفاده بوده است، روشی است که می توان آن را به پیروی از «کواین » "عروج معنا شناسانه" نامید. کواین در «کلمه وشی ء» (76) با تاسی از «کارنپ »، نظریه عروج معنا شناسانه (77) را به عنوان روش اصلی کاوشهای فلسفی معرفی کرد که گوهر آن عبارت بود از بازگرداندن همه مسایل فلسفی (و علمی) به مسایل زبانی و مسایل مربوط به معنا به عوض سخن گفتن از اشیاء و هویات، می باید در باره نحوه کاربرد آنها در زبان (یا یک چارچوب زبانی خاص) سخن گفت. به این ترتیب به عوض سخن گفتن از اعداد، یا نقطه ها، یا گزاره ها، یا کیلومترها، از اعداد یا نقطه ها، یا گزاره ها، یا کیلومترها سخن می گوییم. یعنی توجه خود را از وجه به وجه صوری (79) منتقل می کنیم و به عوض سخن گفتن در قالب برخی عبارات و اصطلاحات، به سخن گفتن درباره آنها اقدام می ورزیم. مثلا به جای اینکه بگوییم "در خوزستان درخت نخل وجود دارد"، می گوییم، "درخت نخل در مورد برخی از هویاتی که در خوزستان وجود دارد صدق می کند." به اعتقاد «کواین » عروج معناشناسانه سبب می شود که بتوانیم از مشکلاتی که در هنگام سخن گفتن از وجود یا ماهیت برخی هویات، رویدادها، یا فراگردها پدید می آید، احتراز کنیم و به دام کژتابی زبان نیفتیم. به عبارت دیگر استراتژی عروج معنا شناسانه متکی به این آموزه ماخوذ از «کارنپ » است که افراد، حتی اگر سیستمهای مفهومیشان با یکدیگر تفاوتهای اساسی داشته باشد، بر حسب واژه ها و عبارات بهتر به توافق می رسند.
این استراتژی پراگماتیستی - زبانی به وسیله شماری از فلاسفه تحلیلی صاحب نام مورد استفاده قرار گرفته است: در میان آن گروه از فلاسفه تحلیلی که بیشتر با زبان متعارف سرو کار داشتند، نظیر ویتگنشتاین متاخر، «رایل »، «آوستین »، صورتی از "عروج معنا شناسانه" تحت عنوان روش تحلیل مفهومی (80) رواج داشت. در این روش به عوض تلاش برای تحلیل منطقی به شیوه گذشته و به عوض طرح پرسشهایی به صورت "ماهیت، معنا، یا تحلیل X ( مثلا، ذهن، علت، درد، معرفت) چیست؟"، پرسشهایی به این صورت مطرح می شد که " X در یک زبان خاص چه نقشی را ایفا می کند و چگونه آن را به انجام می رساند؟" (81) « ویتگنشتاین » از این روش در مبارزه علیه افسون شدن هوش ما به وسیله زبان (82) استفاده می کرد. «رایل » در خصوص مفهوم جغرافیای منطقی (83) ،و «آوستین » در باب کاربرد کلمات و کنش - گفتارها (84) . « هیر» معنای خیر را در وجه ارزشواری (85) آن با مشابهتها و تفاوتهای میان خیر و قرمز مشخص ساخت و سپس با استفاده از نیروی بلاغی این کلمه، به تحلیل آن اقدام ورزید. (86)
دیگر فلاسفه تحلیلی علاقمند به زبان، که تمایلی به "تحلیل مفهومی" نداشته اند نیز به سهم خود از این شیوه "عروج معنا شناسانه" بهره مند شده اند. کارنپ آن را در مورد تمایز وجه مادی از وجه صوری گفتار به کار برده (87) ، « کواین » که اساسا به وجود مفاهیم قایل نیست آن را محور همه فعالیتهای فلسفی خود قرار داده، و «دیوید سون »، شاگرد برجسته کواین، از آن در خصوص ارایه یک نظریه معنا شناسانه متکی به شرایط صدق (88) استفاده کرده است.
اما هر چند رهیافت «کواین » تاثیر زیادی بر شمار قابل توجهی از فلاسفه تحلیلی داشته است، بااین حال چنین نیست که بتوان از آن به عنوان وجه غالب این فلسفه، بخصوص در دوره های متاخر تطور آن، یاد کرد. در واقع شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی نیز بوده اند که به این روش توجهی نداشته اند. به عبارت دیگر نباید "عروج معنا شناسانه" و "فلسفه تحلیل" را هم مصداق تلقی کرد. واقعیت این است که بسیاری از مسایلی که در فلسفه تحلیلی مورد بحث قرار دارند، به شیوه عروج معناشناسانه قابل حل نیستند و در مورد آنها اگر به عوض توجه به کلمات، به چیزهایی که کلمات بدانها ارجاع دارند، توجه شود، راهگشایی بیشتری صورت خواهد گرفت. بسیاری از مسایلی که در حوزه ارزشهای اخلاقی یا آموزه های سیاسی، یا نظریه های زیباشناسانه یا مباحث فلسفه علم مطرح می شوند از این قبیل اند.
مردم مشخصات یک تلویزیون خوب را از یک مهندس متخصص سؤال می کنند، و در این مورد از کتاب لغت (که واژه تلویزیون را معنا کرده) کمک نمی گیرند. استراتژی "عروج معنا شناسانه" نیز که به عوض تلویزیون به تلویزیون می پردازد نیز در این خصوص کفایت نمی کند. خود مهندس نیز با کاوش تجربی در باره سیستم الکترونیکی تلویزیونها، اطلاعات خود را در این زمینه کامل می کند، نه آنکه برای این مقصود به بررسی در خصوص نحوه کاربرد واژه تلویزیون در محاورات روزمره مردم متوسل شود. به همین قیاس در باب مفاهیمی مانند خیر، حق، وظیفه، آزادی، قانون، و... می توان به شیوه های غیر از رهیافتهای زبانی صرف، به کاوش فلسفی اقدام ورزید. شخص ممکن است معنای واژه بینه را بداند بی آنکه بداند چگونه می تواند احتمال مربوط به آن را اندازه گرفت. در این حال تحلیل مفهومی این واژه، نمی تواند جنبه های معرفت شناسانه مرتبط با آن را برای وی آشکار سازد.
به اعتقاد فلاسفه ای که به استفاده از استراتژی عروج معناشناسانه تمایل ندارند، بحثهای زبانی در باره مسایلی نظیر تفاوت میان "باید"، و "توانستن"; "باید"، و "شاید"; "باید"، و "خیر خوب"; رابطه میان "حق"، و "قدرت"; "امتیاز"، و "مصونیت" ; "آزادی"، و "اقتدار"; و... صرفا ناظر به چارچوبهای زبانی یا مفهومی است و به اصول کلی فرا - چارچوب که تصمیمات اخلاقی، حقوقی، سیاسی، و... می باید بر آنها استوار شود، نمی پردازد. اینکه چه نوع حق، وظیفه، آزادی، امتیاز، و... شایسته احترام است; اینکه آیا قاضی حق قانونگذاری دارد; آیا قوانین حقوقی می باید با استانداردهای ماقبل حقوقی مربوط به حق طبیعی سازگار باشد; و... پرسشهایی است که می باید از فرا - چارچوب بدانها نظر شود. به عبارت دیگر در این موارد می باید حق، وظیفه، آزادی، قانون، و... مورد بررسی قرار گیرد نه حق، وظیفه، آزادی، قانون، و امثالهم.
می توان در میان آثار فلاسفه تحلیلی نمونه های متعددی را شاهد مثال آورد که در آن استراتژی عروج معناشناسانه به هیچ روی در بحث از مسایل مورد استفاده قرار نگرفته است. به عنوان مثال «برنارد ویلیامز» در نقد نظریه اخلاقی سودانگاری متذکر شده که این نظریه از بسیاری از مسایل اساسی اخلاقی غفلت می ورزد و از قلمرو محدودی برخوردار است (89) ، « راولز» اصل عدالت را به منزله نتیجه یک قرارداد اجتماعی اولیه میان مردم در نظر گرفته است; مردمی که حجابی از جنس عدم اطلاع از آینده بر ذهنشان قرار داده شده است (90) . « نوزیک » بر آن است که حکومتی که فعالیتهایش از مرز فراهم آوردن حداقل حمایت از شهروندان خود فراتر رود، مشروعیت خود را از دست می دهد (91) . « پاپر» نیز حث خود را در باره جامعه باز و خطراتی که آن را تهدید می کند، بدون توسل به استراتژی عروج معنا شناسانه به انجام رسانده است (92) .
یکی از جالبترین تفاوتهایی که میان فلاسفه قایل به استفاده از "عروج معناشناسانه" و همکاران آنان که از این روش استفاده نمی کنند، به چشم می خورد آن است که مثالهایی که فلاسفه دسته اول مورد استفاده قرار می دهند، غالبا مثالهای انتزاعی و مصنوعی است، در حالی که مثالهای مورد استفاده فلاسفه دسته دوم عموما از اوضاع و احوال واقعی اخذ شده است. دلیل این تفاوت آن است که فلاسفه پیرو استراتژی "عروج زبانی" به دلالت روش خود ناگزیرند در مرزها و حدود نهایی مفاهیم یا معانی به بررسی بپردازند و مشخص سازند که آیا برخی از شرایط که در پاره ای از موارد کاربردهای زبانی برقرار است، حقیقتا شرایط لازم و کافی به شمار می آیند یا نه. آزمودن این شرایط مستلزم ابداع مثالهای غیر متعارف است. نمونه های نقضی که «ردفورد» برای نشان دادن این نکته ارایه کرده است که معرفت را نمی توان در همه موارد با باور صادق موجه یکی دانست، تنها یک مثال از میان صدها مثال مشابه است (93) .
اگر پیش فرضها و آموزه ها و روشها، ملاک وحدت گفت و گوی تحلیلی به شمار نمی آیند، درباره رویکردها و رهیافت های این فلاسفه چه می توان گفت؟ «دگفین فولسدال » که از فیلسوفان تحلیلی نامبردار سوئد به شمار می آید در مقاله ای تحت عنوان "فلسفه تحلیلی چیست و چرا باید بدان پرداخت؟ (94) مدعی شده است که رشته پیوند دهنده جریانهای مختلف در میان فلاسفه تحلیلی نه مسایل است، نه آموزه ها، و نه روشها. بلکه این رشته وحدت بخش را می باید در رهیافت آنان به استدلال و موجه سازی (95) جستجو کرد، اما این نظر ظاهرا صحیح نیست. در واقع هر چند «فولسدال » در مقاله خود به این نکته تاکید کرده است که فلسفه تحلیلی را نباید با فلسفه تحلیل زبان معادل دانست، اما توجه بیش از حد خود او به این جریان خاص در درون فلسفه تحلیلی، سبب شده تا وی از یک سو بکلی از آن دسته فلاسفه تحلیلی که در حوزه های غیر تحلیل زبانی به فعالیت پرداخته اند، غفلت ورزد، و از سوی دیگر این نکته را نادیده بگیرد که رهیافتهای متکی به موجه سازی در بحث از عقلانیت در حوزه های مختلف، تنها یکی از رهیافتهای رایج در فلسفه تحلیلی است و بسیاری از فلاسفه تحلیلی دیگر، ضمن رد این رهیافت، از رهیافتهای جانشین دیگری برای پیشبرد کاوشها و بحثهای خود کمک می گیرند (96) .
با این حال بخشی از مدعای «فولسدال » را می توان با تفسیری همدلانه تر، قابل قبول به شمار آورد. رهیافت فلاسفه تحلیلی به استدلال، و توجه آنان به منطق، از جمله جنبه هایی است که می تواند در زمره ملاکهای وحدت دهنده به فعالیت این فیلسوفان به شمار آورده شود. در این خصوص در ذیل توضیح بیشتری داده شده است.
فیلسوف تحلیلی دیگری که به نام «پی.ام.اس. هکر» که از شار4حان برجسته «ویتگنشتاین » به شمار می آید در مقاله خود تحت عنوان "ظهور فلسفه تحلیلی در قرن بیستم" (97) ضمن تایید این نکته که هیچ آموزه واحد یا حتی مجموعه ای از آموزه ها و روشها را نمی توان بن مایه وحدت بخش "فلسفه تحلیلی" به شمار آورد، متذکر شده که فلسفه تحلیلی را می باید به مثابه یک پدیدار پویا در نظر گرفت که رشته های مختلفی مراحل پیشین آن را به مراحل بعدی تطورش متصل می سازد، هر چند که هیچ رشته واحدی احیانا در تمام مراحل به چشم نمی خورد. ««هکر»» پس از ذکر این مقدمه تاکید می کند که با این همه فلسفه تحلیلی را نباید به مثابه مجموعه ای تلقی کرد که وحدتش از نوع شباهت خانوادگی است. زیرا این گونه تلقی، سبب می شود فایده ای که بر این پدیدار به عنوان یک مقوله تاریخی مترتب است، نادیده گرفته شود. ملاکی که خود «هکر» به عنوان بن مایه وحدت بخش فلسفه تحلیلی ارایه می کند، رهیافت غیر روانشناسانه (98) و عینیت گرایانه این فیلسوفان است. (99)
ملاک پیشنهادی «هکر» تا حد زیادی با واقعیتهای تاریخی انطباق دارد. فلاسفه تحلیلی از زمان «فرگه » به این سو کوشیده اند تا موازینی عینی برای حصول معرفت و امکانپذیر ساختن تفهیم و تفاهم پیشنهاد کنند. آن دسته از فلاسفه تحلیلی که به کاوشهای زبانی اشتغال داشته اند نخست به عوض تصورات ایده ها که اموری کاملا ذهنی و شخصی بودند، معنی را به عنوان واحد اصلی تفهیم و تفاهم عینی پیشنهاد کردند و آنگاه در ادامه تلاش خود جمله را جایگزین معنی فیلسوفی نظیر «پاپر»، کسب معرفت عینی را هدف اصلی کاوشهای فلسفی خود اعلام می دارد (101) و «برنارد ویلیامز» فیلسوف تحلیلی اخلاق در یکی از مقالات اخیر خود چنین تاکید می کند: "این نکته بخشی از جذابیت فلسفه تحلیلی به شمار می آمده که بدون روشهای علوم تجربی و نظری و با موضوعی که عمدتا در حوزه علوم انسانی جای داشته، می تواند مدعی دستیابی به نتایجی شود که اگر نگوییم قبول عام را در پی داشته، لا اقل بحثهای عینی را دامن زده، و پیشرفت فکری را به همراه داشته است. این فلسفه دارای دستاورد هایی است که از سنخ امور دلخواهانه شخصی نیستند، و در قیاس با دستاوردهای علوم اجتماعی... از امتیاز بالاتری برخوردارند." (102)
هر چند توجه به عینیت و مخالفت با رهیافتهای متکی به اصالت روان شناسی (پسیکولوژیسم) (103) یکی از عمده ترین دل مشغولی های فیلسوفان تحلیلی به شمار می آید، اما نمی توان مدعی انحصار آن در فلسفه تحلیلی شد. به این ترتیب به نظر می رسد، باید برای دستیابی به ملاک وحدت بخش جامعتری برای فلسفه تحلیلی باز هم به کاوش ادامه دهیم. بررسی فعالیت فیلسوفان تحلیلی نشان می دهد که علاوه بر توجه به مساله معرفت عینی، بن مایه مشترک و جامع دیگری نیز موجب شده تا گفتگوی تحلیلی میان فلاسفه عضو این نحله، علی رغم تفاوت پیش فرضها، تفاوت روشها، و تفاوت آموزه ها، برقرار گردد. این عامل وحدت بخش، تا اندازه زیادی، مسایلی است که فلاسفه تحلیلی به بررسی و کاوش در آنها و باز نمودن و توضیح و تفسیرشان پرداخته اند.
نمونه ها و موارد بسیار زیادی از مسایل مشترک را می توان شاهد مثال آورد که فیلسوفان تحلیلی با گرایشهای مختلف به بحث و تبادل نظر بر سر آنها پرداخته اند و به این وسیله به استمرار گفتگوی تحلیلی مدد رسانده اند. یک نمونه آموزنده در این خصوص مناقشه میان «کارنپ » و «پاپر» در باب «رابطه میان داده های تجربی و نظریه های علمی » است. بحث بر سر این بود که آیا دانشمندان می باید به دنبال کم احتمال ترین فرضیه هایی باشند که از محک تجربه سربلند بیرون می آیند یا آنکه باید به سراغ فرضیه هایی بروند که بر اساس بینه های موجود پیش بینی هایی با بالاترین درجه تایید را روا می دارند. نکته در خور توجه در این بحث آن است که «پاپر» معتقد است فلسفه علم اساسا ربطی به مطالعه زبان ندارد، در حالی که «کارنپ » فلسفه علم را بازسازی منطقی زبان علم به شمار می آورد. «پاپر» روش علم را ارایه فرضها و تلاش برای ابطال آنها، به شیوه استنتاج قیاسی، تلقی می کند، در حالی که در نظر «کارنپ »، در علم منطق استقرایی وظیفه اصلی را به انجام می رساند. اما این تفاوت رهیافت و تفاوت روش تاثیری در تبادل جدی اندیشه ها و آرا میان آن دو بر سر این مساله واحد نداشت. (104)
یک نمونه نکته آموز دیگر مربوط است به مساله زبان خصوصی که توسط «ویتگنشتاین » در کاوشهای فلسفی مطرح شد و شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی با رهیافتها و تخصصهای کاملا مختلف نظیر «استراوسون »، «ایر»، و «کریپکی » و بسیاری دیگر به بحث در باره آن پرداختند. (105) بحث میان «راسل » و «استراوسون » در خصوص نظریه وصف های خاص definite descriptions نیز نمونه جالب دیگری است که در آن دو فیلسوف تحلیلی با رهیافتهای کاملا متفاوت مساله واحدی را مورد توجه قرار دادند و به نتایج مختلفی دست یافتند.
آنچه در این زمینه اهمیت دارد آن است که می توان مسایل گوناگونی را که گفتگوی میان فلاسفه تحلیلی را برقرار نگاه می دارد، تحت یک مساله واحد جای داد. این مساله واحد، همان عقلانیت است. می توان نشان داد که کوششهای فیلسوفان تحلیلی در همه حوزه ها و قلمروها، عمدتا معطوف است به بررسی جنبه های مختلف مساله عقلانیت، از رهگذر ارایه استدلالهای عقلانی.
بحث عقلانیت را می توان به قیاس با زیستبوم های طبیعی در درون زیستبوم، (ecosystem) عقلانیت مورد بررسی قرار داد. زیستبوم عقلانیت، نظیر زیستبوم طبیعی، عبارت است از مجموعه ای از سازمانها که با یکدیگر و با محیط در حال بده بستان هستند. زیستبوم عقلانیت متشکل است از شماری از توصیف ها (یا نحوه ها و شیوه های ارایه و نمایش محیط); تجویزها (یا نحوه ها و شیوه های مرجح انجام عمل در محیط); این دو مجموعه در درون ظروف و چارچوبهایی قرار دارند که از آنها با نام مختلف نظیر نظامهای اعتقادی، ایدئولوژی ها، سیستم های مفهومی، و امثالهم یاد می شود. هر یک از توصیفها یا تجویزها می تواند در درون هر یک از چارچوبها معنای متفاوتی به خود بگیرد. به عنوان مثال این توصیف که "روح آدمی خالد است"، یا این تجویز که "سقط جنین جایز نیست"، در چارچوب اسلام، بودیسم، یا مارکسیسم، طنین و معنی متفاوتی خواهد داشت.
در درون زیستبوم عقلانیت پرسشهای مختلف و متنوعی در خصوص عقلانیت مطرح می شود. از جمله این پرسشها می توان به مواردی که در پی آمده اشاره کرد: شناسایی و گزینش زیستبوم (اکولوژی) بهینه عقلانیت; حدود کارآمدی عقلانیت; تمییز میان معرفتهای عقلانی از آگاهیهای غیرعقلانی; و تعیین حد و مرز کسب معرفت عقلانی یا حد تبیین عقلانی.
پرسش مربوط به شناسایی زیستبوم بهینه ناظر به این نکته است که کدام توصیف، تجویز، یا چارچوب اختیار شود که رشد عقلانیت را در زیستبوم عقلانیت افزایش دهد. بحث مربوط به حدود کارآمدی عقلانیت در قالب این پرسش مطرح می شود که آیا پذیرش باورها و چارچوبها به نحو عقلانی امکانپذیر است، یا آنکه در این خصوص می باید از حدود عقلانیت فراتر رفت؟ آیا معرفت عقلانی تنها با قبول برخی مقدمات غیر عقلانی یا با تن دادن به تسلسل امکانپذیر است؟ آیا چنانکه «فیدئیست ها» (106) مدعی اند، در برخی حوزه ها نظیر معرفت الهی، عقل راهی ندارد و در آنها می باید یکسره بر مبنای قبول و تسلیم و ایمان بی چون و چرا، سیر کرد؟
 تمییز قلمرو معرفت عقلانی از دیگر انواع معرفت، سومین مبحث اساسی عقلانیت را تشکیل می دهد. این پرسش که آیا ملاکی برای فرق گذاردن میان معرفت عقلانی و دیگر انواع معرفت وجود دارد پرسش اصلی این قلمرو است. مساله حدود کسب معرفت عقلانی و یا حدود تبیین عقلانی نیز ناظر به اموری است از این قبیل که، آیا محدودیتهای فیزیکی (نظیر محدودیت سرعت سیر نور، یا وجود تشعشع آشوبناک در بخشهایی از کیهان)، و محدودیت های فیزیولوژیک و روانی انسان، و محدودیت های تاریخی و فرهنگی او، محدودیتی در راه کسب معرفت عقلانی به وجود می آورد؟ به عنوان مثال آیا این محدودیت اساسی که هر نظام طبقه بندی کننده می باید از حیث پیچیدگی ساختاری لااقل یک رتبه بالاتر از مجموعه ای باشد که می باید طبقه بندی شود، مانع از آن می شود که آدمی بتواند ساختار و عملکرد مغز خود را شناسایی کند؟
 فیلسوفان تحلیلی در دو تراز به بررسی مساله کلی عقلانیت می پردازند.
در تراز نخست، آنها با استفاده از مدل های خاص عقلانیت که اختیار کرده اند، جنبه های مختلف بحث عقلانیت را در چهار حوزه ذیل مورد بررسی قرار می دهند: عقلانیت حکم و قضاوت (107) ،عقلانیت رویکرد (108) ،عقلانیت روش و شیوه (109) ،و عقلانیت عمل (110) . مسایل این تراز در هر یک از این حوزه های چهارگانه به دلایل و استدلالات مربوط می شوند. به عبارت دیگر مهمترین مساله در این حوزه ها عبارت است از اینکه "دلیل چیزی چیست؟"
در تراز دوم، فیلسوفان به مدلهای کلی عقلانیت نظر می کنند و این پرسشهای کلی را مطرح می سازند که چه نوع استدلالی می تواند از یک مدعای فلسفی دفاع کند؟ و کدام یک از مدلهای عقلانیت، بر دیگر مدلها رجحان دارد؟
 پرسشهایی را که در تراز نخست مسایل مربوط به عقلانیت مطرح می شوند، می توان در دسته ها و مجموعه های مختلفی به صورت ذیل طبقه بندی کرد:
1 - مسایلی که توجه فیلسوفان تحلیلی را به خود جلب می کند، مسایلی است که به امکان کسب معرفت برای فاعل شناسایی و چالش شکاک، حدود معرفت، و نیز وجود هویات مختلف نظر دارند. به عبارت دیگر، فلسفه تحلیلی، در تلاش برای شناخت واقعیت و کشف حقیقت است. اما اینکه فیلسوفان تحلیلی با گرایشهای مختلف، واقعیت و حقیقت را چه فرض کرده اند، موجب شده تا تفاوتهای چشمگیری در رهیافت آنان پدیدار شود. از آنجا که بخشی از این واقعیت ذهن و زبان آدمیان است، تحلیل محتوای فکر و اندیشه و بررسی نحوه کارکرد زبان نیز مورد علاقه فیلسوف تحلیلی است. اما فیلسوف تحلیلی بماهو فیلسوف با فراگرد روانی یا زیست شناختی اندیشیدن کاری ندارد. برخی از پرسشهایی که در این قلمرو مطرح می شود، چنین است: آیا دلیلی برای اعتماد به حواس وجود دارد؟ آیا می توان دلیلی بر وجود مستقل از ذهن اشیاء، از جمله وجود اذهان دیگر همانند ذهن خود ما، اقامه کرد؟ آیا رویدادهای مشاهد شده می توانند صدق پیش بینی در مورد امور مشاهده نشده را مورد حمایت قرار دهند؟ آیا فلسفه فعالیتی معرفت بخش است؟
 مفهوم صدق برای فلسفه تحلیلی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. از یک سو این مفهوم نقشی اساسی در مشخص ساختن شهودی مفهوم قابلیت استنتاج قیاسی بازی می کند: حفظ صدق در گرو استفاده از استنتاج قیاسی است. از سوی دیگر، آنچه که ما در کاوشهای نظری خود به دنبال دستیابی بدان هستیم باورهای صادق است. بحث درباره مساله صدق صورتهای مختلف به خود می گیرد; آیا صدق خاصه قضایاست، یا امری زبانی است، یا آنکه وجودی مستقل از کاربردهای زبانی دارد؟ ارتباط صدق (حقیقت) با واقعیت چگونه است؟ با چه معیارهایی می توان صفات "صادق" و "کاذب" را به کار برد؟ آیا روشهای معین و مرجحی برای دستیابی به صدق وجود دارد؟
2 - دومین سرچشمه تحرک فلسفه تحلیلی پارادوکس ها یا نتایج ناسازگاری هستند که ظاهرا به یک اندازه معتبرند. از جمله مشهورترین پارادوکس هایی که اندیشه فیلسوفان تحلیلی را در حوزه های مختلف این فلسفه به خود مشغول داشته می توان به نمونه های ذیل اشاره کرد:
پارادوکس اراده آزاد و اصل متعین بودن عالم، پارادوکس های «زنون » در مورد حرکت، پارادوکس های مشتمل بر خود - ،پارادوکس زندانی (112) ،پارادوکس تایید، پارادوکس بلیت بخت آزمایی (113) ،پارادوکس «نیوکامب » در باره آزادی گزینش (114) ،فیلسوفان تحلیلی در تلاش برای رفع این پارادوکس ها به ارایه نظامهای جدید استدلال در باره ارزش صدق، زمان، احتمالات، عمل، انتخاب، و نظایر آن می پردازند.
3 - سومین عامل محرک در دامن زدن به بحثهای نظری در درون فلسفه تحلیلی، تقابل میان ذهن و عین، یعنی تنش میان خود آگاهی ذهن از خویش به عنوان یک امر ذهنی و آگاهی آن از عالم بیرونی به عنوان یک واقعیت خارجی است. این تنش مسایل زیادی را در مورد زمان و مکان و ارتباط میان ذهن و بدن و ساختار حیات ذهنی و ماهیت هویت شخصی و بقای آن در جریان تغییرات مکانی و تحولات زمانی مطرح می سازد. بخش مهمی از فلسفه تحلیلی به بحث در باره مسایلی از این سنخ اختصاص دارد که چه چیز استنتاج از حالات بدنی به حالات ذهنی را مجاز می سازد؟ آیا عقل تابع احساس است؟ هویت شخص متکی به چه اموری است؟
4 - سلسله چهارم از مسایل مورد توجه فلاسفه تحلیلی از مطالعات مربوط به "معنا و پیام meaningand message " ناشی می شود. به عنوان مثال اینکه آیا معنا و کارکرد یک کلمه تابع نحوه کاربرد آن است؟ آیا دلایلی که برای توضیح معنای یک کلمه عرضه می شود، در قالب شرایط ارضاء satisfaction condition است یا در قالب بینه مرتبط ?,relevent evidence آیا ناظر به قوه و نیروی بلاغی rhetorical force است، یا به ساختار منطقی توجه دارد؟ آیا به دلالات نظر دارد و یا به موارد معارض و ناسازگار؟ آیا به نقش مقوله سازی توجه می کند و یا مجموعه ای از تمثیل ها و نمونه هاست؟ آیا هیچ گاه می توان برتری یک نحوه ترجمه از یک زبان یا یک قرائت خاص از یک متن را بر ترجمه های دیگر از آن زبان و یا قرائت های دیگر از آن متن، مدلل ساخت؟
 فهم پیامی که به واسطه یک عبارت یا جمله منتقل می شود معمولا در گرو فهم دلایل اظهار آن است. این دلایل می توانند معنایی باشند که از عبارت مراد است، و یا کنش - گفتاری باشند که به وسیله آن اجرا می شود، یا نتایج و پیامدهایی که بر اظهار آن مترتب می گردد، یا مفروضاتی که در پشت آن پنهان است، و نظایر آن. به یک اعتبار می توان گفت که جنبه زبانی فلسفه تحلیلی، علی رغم همه تنوعی که در آن به چشم می خورد، در نهایت عبارت است از: مطالعه عقلانیت در کاربرد زبان و راجع به کاربرد زبان. یعنی همان چیزی که «رایل » از آن با اصطلاح "سخن گفتن در باره سخن گفتن" (115) یاد کرده است، و «کواین » با اصطلاح "عروج معناشناسانه"، که در واقع عبارت است از نوعی اقامه دلیل در باره دلایل.
5 - پنجمین منبع مسایل مربوط به عقلانیت که به وسیله فلاسفه تحلیلی مورد بحث قرار می گیرد، به مبانی منطق قیاسی، رابطه میان منطق و زبان، منطق موجهات، مساله حمایت استقرایی بینه از نظریه، و نظایر آن بازگشت دارد. آیا کلمات و جملات واحد نهایی تحلیل منطقی به شمار می آیند؟ آیا صدق منطقی تابع قراردادهای زبانی است؟ آیا برای زبانهای مختلف یا کاربردهای مختلف زبان، به منطقهای متفاوت نیاز است؟ به این ترتیب بحث در باب فلسفه منطق یکی از شاخه های فلسفه تحلیلی را تشکیل می دهد.
6 - ششمین دسته از مسایل مربوط به عقلانیت که مورد توجه فلاسفه تحلیلی است به مسایل مطروحه در حوزه فلسفه ریاضیات ارتباط پیدا می کند، نظیر اینکه: ماهیت اثبات ریاضی چیست؟ محدودیت های آن چیست؟ چه نوع وجودشناسی در آن مفروض گرفته می شود؟ تغییر مقدمات بر اساس کدام دلایل موجه می شود؟ چه عاملی سبب می شود که بتوان راه حلهای ریاضی را در مورد امور واقعی مورد استفاده قرار داد؟
7 - هفتمین بخش از مسایلی که در قلمرو کلی مسایل مربوط به عقلانیت جای می گیرد عبارت است از مسایلی که در حوزه علوم طبیعی و علوم اجتماعی و علوم انسانی مطرح می شود: چه دلایلی برای پیگیری کاوشها در این یا آن رشته خاص علمی وجود دارد؟ عوامل معین کشف و شیوه های تبیین در یک رشته خاص کدامند؟ کارکرد واژگان تخصصی چنین رشته ای چگونه است؟ آیا قبول یافته های این علوم دلیلی بر قبول «انتولوژی » مورد استفاده آنهاست؟ نحوه ارتباط میان این علوم مختلف چگونه است؟ آیا می توان علوم مختلف را به علم واحدی تحویل کرد؟ آیا این امر مطلوب است؟
8 - گروه هشتم از مسایل مورد توجه فلاسفه تحلیلی به دلایلی ارتباط دارد که مردم بر اساس آن به انجام عمل، اتخاذ تصمیم، و اختیار یک رویکرد خاص، در حوزه های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و اخلاقی مبادرت می ورزند: بنیاد ایده آلها و آرمانهای انسانی، قواعد اخلاقی، ارزشهای تربیتی، معیارهای حرفه ای، اخلاقیات کاری و نظایر آن چیست؟ ماهیت عدالت چیست؟ آیا دوستدار همنوع بودن عقلانی است؟ در حوزه عدالت اجتماعی تعارض میان نظریه سود انگاری و نظریه قرارداد اجتماعی را چگونه می توان برطرف ساخت؟ در حوزه اخلاق چگونه می توان میان دو نظریه اصالت نتایج و اصالت وظیفه و مسؤولیت سازگاری برقرار کرد؟ چه چیز به یک اصل یا قاعده، شان قانونی (حقوقی) اعطا می کند؟
9 - نهمین گروه از مسایل مربوط به عقلانیت که با حوزه فلسفه دین ارتباط پیدا می کنند: از جمله این مسایل می توان به موجه بودن یا موجه نبودن اعتقاد به وجود مشیت الهی، وقوع معجزات، خلود نفس، عقاب و ثواب اخروی، تجربه دینی و... اشاره کرد.
10 - دسته دهم از خانواده مسایل مربوط به عقلانیت در حوزه فلسفه هنر مطرح می شوند: به چه دلیل یک اثر هنری چنین لقبی به خود می گیرد؟ یا به چه دلیل یک اثر هنری برجسته تر و زیباتر از اثر دیگر به شمار آورده می شود؟ آیا میان معرفت و زیبایی رابطه ای برقرار است؟
 بدون شک می توان دسته های دیگری از مسایل مربوط به عقلانیت را به فهرست کنونی اضافه کرد. در هر حال مشخصه اصلی همه این قبیل مسایل آن است که در قالب شبکه پیچیده ای از اصول، مفروضات، و روشها، یکی از جنبه های مساله اساسی و بنیادی عقلانیت را به وجود می آورند. البته فلسفه تحلیلی، عقلانیت را به شیوه هگلی تعریف نمی کند. «هگل » در عقل در تاریخ می نویسد:
«عقل هم جوهر است و هم قدرت نامتناهی، بخودی خود هم ماده نامتناهی همه حیات طبیعی و روحانی است، و هم صورت نامتناهی، یعنی به فعلیت رساننده خود به مثابه محتوا». (116)
فلسفه تحلیلی هدف متواضعانه تری را دنبال می کند و می کوشد در یک تراز مناسب از کلیت و عمومیت، به تحلیل این نکته بپردازد که آیا دلیلی برای مساله یا مسایل مورد نظر وجود دارد، آیا ما عقلا مجاز به پذیرش آن هستیم. تاریخچه این نحوه فعالیت به آغاز فلسفه باز می گردد. به عنوان مثال، در یکی از محاورات افلاطون، «ترازیماخوس » (117) می پرسد: "آیا دلیلی برای دوستدار همنوع بودن (118) وجود دارد؟" فیلسوفان از «پیرون » تا «مونتنی » و تا «هیوم » و «پاپر» و «کواین » پرسشهای مشابهی را مطرح ساخته اند و باورهای رایج را مورد چالش قرار داده اند. به عنوان مثال «نوزیک » در تبیین های فلسفی سؤال می کند: "با توجه به آنکه ممکن است همواره در حال دیدن رویا باشیم، چگونه معرفت امکانپذیر است؟" (119)
در فرا - تراز نیز چنانکه اشاره شد، فیلسوفان تحلیلی به بحث از مدل های کلی عقلانیت و ماهیت معرفت عقلی می پردازند. آیا معرفت باور صادق موجه است یا باور صادقی است که به وسیله روشهای قابل اعتماد به دست آمده باشد؟ آیا اساسا می توان معرفت را موجه ساخت؟ از میان مدل های عقلانیت کدام قابل قبول ترند؟
 البته چنین نیست که هر پرسشی در باره دلایل، یا عقلانیت، پرسشی در حوزه فلسفه تحلیلی به شمار آید. به عنوان مثال اینکه "چرا حسن به عوض تهران به مشهد رفت؟" لزوما یک مساله فلسفی نیست، مگر آنکه غرض از ارایه آن بحث در باب غایات و اغراض و باورها باشد. به همین قیاس این پرسش که "چرا مالاریا در مناطق گرم و مرطوب شایع تر است؟" سؤالی نیست که مستقیما به کار فیلسوف تحلیلی مربوط شود. پرسشهای بسیار خاص و جزیی، یا با قلمرو بسیار محدود، معمولا به حوزه فلسفه تعلق ندارند. (120)
در پرتو تصویری که از مسایل مختلف فلسفه تحلیلی ارایه شد، می توان فعالیتهای فیلسوفان تحلیلی را به نحو متناسبی توضیح داد. به عنوان مثال می توان دریافت که چرا برخی از فلاسفه تحلیلی، از جمله «ویتگنشتاین » و «کارنپ »، هدف فلسفه را دستیابی به وضوح و روشنی در اندیشه ذکر کرده اند. بررسی میزان قوت یا ضعف دلایلی که برای یک نوع از قضایا ذکر می شود نیازمند آن است که فیلسوف فهم روشنی از انواع قضایا و روابط میان آنها داشته باشد. هر چند وضوح و روشنی اندیشه تنها یک بخش لازم و ضروری از هدف فلسفه به شمار می آید و نمی توان آن را به معنای هدف تام و تمام و کافی فلسفه تلقی کرد، با این حال می توان از تلاش برای بیان واضح اندیشه و پرهیز از تعقید و ابهام کلام به عنوان یکی دیگر از رشته های پیوند دهنده فلاسفه تحلیلی سخن به میان آورد.
وضوح و روشنی برای فلاسفه تحلیلی از دو جنبه عملی و نظری حایز اهمیت است. از جنبه عملی، وضوح کلام کار تفهیم و تفاهم را ساده تر می سازد و از جنبه نظری، می تواند به حذف کامل مساله، فهم بهتر معنی و مفاد آن، تسهیل در یافتن راه حل مناسب برای آن، و نیز کشف سریعتر خطاهای احتمالی در راه حلهای پیشنهادی برای آن منجر شود. (121)
در فلسفه تحلیلی دو جریان قدرتمند مستمرا در کار بسط قلمرو مسایل مورد علاقه فیلسوفان این مکتب است. از یک سو فیلسوفان تحلیلی با بهره گیری از امکاناتی که درون این مکتب رشد کرده است، به حوزه های مختلف نظر می اندازند و می کوشند با نگاه خاص فلسفه تحلیلی به بازنگری برخی از تحولاتی که در این حوزه ها جریان دارد بپردازند. به عنوان نمونه هم اکنون در حوزه "علوم شناختی (122) " که مورد توجه روانشناسان ادراک متخصصان هوش مصنوعی، زبان شناسان و «نروفیزیولوژیستها» است، مشارکت فعال و جدی فیلسوفان تحلیلی منجر به راهگشایی های چشمگیر و بدیعی شده است. سرعت رشد قلمروهای معرفتی موجب شده زمانی که شماری از پژوهشگران از رشته های مختلف به مسایل کم و بیش مشترکی علاقه نشان می دهند، در اندک مدت، این حوزه با انتشار نشریات تخصصی، تاسیس دوره های ویژه، و برگزاری سمینارها و کنفرانس ها، و... به یک رشته مستقل مبدل شود و با دیگر حوزه ها به داد و ستد معرفتی بپردازد.
از سوی دیگر بسیاری از فیلسوفان تحلیلی بر این اعتقادند که می باید با آشنا ساختن خود با حیطه ها و قلمروهای متنوعی که در درون این مکتب پدید آمده، هم از پیشرفتهایی که در این حوزه ها صورت پذیرفته بهره مند شوند، و هم توانایی تخصصی خود را در مورد مسایلی که در این قلمروها به چشم می خورد به کار گیرند و از این راه نور تازه ای به این مسایل و مباحث بتابانند و احیانا امکان دستیابی به راه حلهای مؤثرتر را فراهم سازند. به عنوان نمونه «کریپکی » ایده عوالم ممکن بدیل (123) را از «تئودیسی لایب نیتز» اخذ کرد و آن را در حوزه معناشناسی منطق موجهات مورد استفاده قرارداد (124) ،و «والترستورف » از همین ایده در تکمیل یک رهیافت تحلیلی به فلسفه هنر بهره برداری نمود (125) . فلاسفه ای که در حوزه فلسفه ریاضی بر روی نظریه احتمالات کار می کردند، به این نکته توجه کردند که نظریه هایی که مورد بحث قرار می دهند نه تنها می باید در قلمرو امور تصادفی در علوم طبیعی و اجتماعی کاربرد داشته باشد بلکه در عین حال باید بتواند در قضاوتهای جزایی که در محاکم صورت می پذیرد و در فلسفه حقوق از آنها بحث می شود، به کار گرفته شود.
به این ترتیب رشته واحدی که حوزه های مختلف فلسفه تحلیلی را به یکدیگر پیوند می دهد عمدة عبارت است از کاوش عقلی در خصوص دلایل در ترازهای کلی فعالیتهای عملی و نظری. این رشته در عین حال پیوند دهنده فعالیت های فیلسوفان تحلیلی با فلاسفه گذشته است. یعنی می توان نشان داد «افلاطون » و «ارسطو» و «اکویناس » و «هیوم » و «کانت » در تلاش یافتن راه حلهای مدلل برای مسایل مربوط به عقلانیت بوده اند.
فلسفه تحلیلی نظیر هر پدیده دیگری در حال تطور و تغییر است و این سیر در راستای دور شدن از نظریه ای است که این فلسفه را در قالب تحلیلهای زبانی محدود می ساخت. این تغییر را می توان با تحولی که در اندیشه های علمی از زمان «بیکن » و «دکارت » تا این زمان حاصل شده مقایسه کرد. در پرتو مسایل جدید، رهیافت فلاسفه تحلیلی بسیار پخته تر و پیچیده تر شده است: آنان بخصوص از یک سو توجه بیشتری به انحای مختلف معرفت علمی مبذول می دارند و از سوی دیگر در مواجهه با مسایل عملی زندگی، بر خلاف گذشته توانایی تحلیلی خود را صرفا در راستای تحلیل نظری و انتزاعی این گونه مسایل به کار نمی گیرند، بلکه می کوشند تا در حین تحلیل امور، جنبه های عملی و کاربردی آنها را نیز مد نظر قرار دهند.
تحول اخیر سبب شده که تا اندازه ای از شکاف و اختلاف موجود میان فلسفه تحلیلی و فلسفه اروپایی کاسته شود. به عنوان مثال در گذشته در حالی که فیلسوفی مانند «سارتر» احیانا این پرسش را مطرح می کرد که: "چرا در برابر امکاناتی که در اشیا نهفته دچار غثیان می شویم از دشواری انتخاب به اضطراب می افتیم؟" فیلسوف تحلیلی می کوشید به این پرسش پاسخ دهد که "چگونه می توان درباره عمل آدمی استدلال کرد؟" اما این روند در سالهای اخیر دستخوش تحول شده است و فلاسفه تحلیلی با نظر کردن در رهیافتها و مسایل فلاسفه غیر تحلیلی، امکانات موجود در فلسفه تحلیلی را برای پاسخگویی به پرسشهای مورد نظر این قبیل فلاسفه نیز مورد استفاده قرار داده اند. ازدیاد شمار نشریات تخصصی مربوط به حوزه مسایل عملی و کاربردی در حوزه فلسفه تحلیلی و عرضه دروس و برگزاری کنگره ها و نشست هایی که محتوا و مضمونشان ناظر به این قبیل مسایل است، شاهدی بر صدق این مدعاست. به این ترتیب اکنون در حوزه گسترده فلسفه تحلیلی در کنار مسایل متعارف مورد توجه این فیلسوفان، مسایلی نظیر مبارزه طبقاتی، مساله مرگ و تنهایی انسان در طبیعت، ساخت شکنی، ارتباط انسان با محیط زیست، و... نیز مورد بحث قرار می گیرد.
با این حال در این جا نیز توجه به رویکرد خاص فلسفه تحلیلی حایز اهمیت است. فلسفه تحلیلی با تاکید بر بررسی نظام مند دلایل و استدلالات در حوزه های مختلف نوعی ساختار ذهنی را شکل می بخشد که در آن توجه شخص از کاربرد خشونت به کاربرد استدلال معطوف می گردد. جلب نظر افراد به مسایل مربوط به عقلانیت این نکته را به آنان می آموزد که شایستگی دیدگاه هر کس در قبال مسایل مختلف ناشی از عضویت وی در یک گروه یا حزب خاص، یا پیروی او از یک سنت یا نظام خاص نیست. شایستگی این دیدگاه را می توان با ملاکهای عینی و عام مورد بررسی قرار داد. شخص، به این ترتیب به نقش مؤثر و سازنده نقادی پی می برد و در قبال جزم های فکری خود و دیگران موضع روشن بینانه تری اتخاذ می کند.
فلسفه تحلیلی به عنوان یک نهضت فرهنگی بر آموزه هایی نظیر تسامح، تکثرگرایی، رفع منازعات از مجرای گفتگوهای نقادانه با استفاده نکردن از خشونت، آزادی اندیشه، و رشد و تعالی معنوی از رهگذر کسب معرفت، به کارگیری دستورالعملهای اخلاقی در تعامل با افراد و جوامع و... تاکید می ورزد.
«مایکل پولانی » از فلاسفه سرشناس سنت اروپایی در کتاب مشهور خود «معرفت شخصی »: به سوی یک فلسفه مابعد نقادانه (126) ،کوشیده تا با تاکید بر جنبه های غیر عقلانی رشد علم، رهیافت فلسفه تحلیلی را که به دنبال بررسی الگوهای عقلانیت است، مورد انتقاد قرار دهد و محدودیتهای آن را آشکار سازد. اشتباه منطقی «پولانی » و دیگر نویسندگانی که به شیوه ای کم و بیش مشابه به انتقاد از فلسفه تحلیلی پرداخته اند، آن است که از وجود عناصر غیر منطقی در حوزه های مختلف معرفتی چنین نتیجه گرفته اند که کاوشهایی که برای یافتن الگوهای عقلانیت در این حوزه ها صورت می پذیرد کژراهه رفتن است. اما منتقدان فراموش کرده اند که "ما لایدرک کله، لایترک کله". در واقع پی بردن به عناصر غیر عقلانی به برکت تلاشهایی صورت می گیرد که برای ارایه مدل های عقلانی به انجام می رسد: محدودیت های این مدل ها، از وجود حوزه ها و قلمروهای فراختر خبر می دهد. افزون بر این، به کمک همین مدل هاست که برنامه ریزیهای حساب شده و تنظیم مقررات و قوانین، امکانپذیر می شود. شناخت حدود توانایی های عقلانی انسان کمک می کند تا از آدمیان تکالیف مالایطاق خواسته نشود و افراد و جوامع انتظاراتی را که از خویش و دیگران دارند در حد معقولی نگاه دارند.
پی نوشتها:
1- نگارنده لازم می داند از آقایان دکتر علی پروین، دکتر محمد راسخ، و دکتر مجید امینی که تحریر اولیه ای از این مقاله را مطالعه کردند و علاوه بر معرفی برخی منابع مناسب، نکته های مفیدی را برای بهبود آن یاد آور شدند تشکر کند.
2- گروه فلسفه دانشگاه تهران.
3- در خصوص انتقاد رورتی ر.ک: R.Rorty, philosophy and the Mirror of mature, princeton University press , 1980.
 4- Hao Wang, Beyond Analytic philosophy, MIT press , 1986
 5- Nicholas Rescher, American philosophy today and Other philosophical Studies Rowman &Littlefield publication Inc . 1994.
 6- مقصود قاره اروپاست.
7- واژه فلسفه تحلیلی، ظاهرا نخستین بار در دهه 1930 برای نامیدن این نحله فلسفی به کار رفته است. در خصوص این جمله ر.ک:
Ernest Nagel, "Impressions and Appraisals of Analytic philosophy in Europe," journal ofphilosophy , 33.
اما چنین به نظر می آید که رواج این نام از زمان انتشار نخستین کتاب آرتر پپ Arthur pap فیلسوف تحلیلی انگلیسی صورت گرفته است:
Arthur pap, Elements of Analytic philosophy, Macmillan , 1949
 8- در زمره بنیانگذاران آلمانی زبان فلسفه تحلیلی می توان به «بولزانو» و «فرگه » اشاره کرد. بسیاری از چهره های سرشناس این مکتب نیز آلمانی زبان بوده اند، هر چند که غالبا، بخش مهمی از آثار متاخر خود را به انگلیسی نوشته اند و یا آنکه احیانا به انگلستان یا آمریکا مهاجرت کرده اند. در میان این گروه از فلاسفه تحلیلی می توان به «ویتگنشتاین »، «کارنپ »، «همپل »، «رایشنباخ »، و «پاپر» اشاره کرد.
9- البته در انگلستان بر خلاف آمریکا، تدیس فلسفه معاصر اروپایی تا همین اواخر، عمدتا در دپارتمانهای ادبیات (نقد ادبی) و جامعه شناسی و انسان شناسی صورت می گرفته است.
10- meaning
 11- semantic approach
 12- linguistic turn
 13- Richard Rorty (ed), the linguistic turn, The University press of chicago 1979.
 14- Michael Dummett, Origins of Analytic philosophy, Duckworth , 1993
 15- همان، ص 4.
 16- همان، ص 128.
 17- Michael Dummett, truth and other Enigmas, Duckworth , 1978
 18- همان، ص 458.
 19- semantic ascent
 20- ر.ک: W.V.Orman Quine, Word and Object, MIT press , 1960.
 21- ر.ک: G.E.Moore, philosophical stuies. Routledge & Kegan paul , 1922.
 22- ویتگنشتاین، رساله منطقی- فلسفی، 506.
 23- در مورد تلاش های «کارنپ » برای برساختن نظامهای زبانی جهت تحلیل های فلسفی ر.ک: مقاله نگارنده با عنوان «کارنپ و فلسفه تحلیلی »، ارغنون، شماره های 7 و8، پاییز و زمستان 1374.
 24- Erkenntnis
 25- Moritz Sclick, "the Turming point in philosophy" , philosophical papers, edited by H.Mulderand B.van de Velde - schlick, Reidel publishing Co., 1979, p .157.
 26- در مورد این جنبش ر.ک:
Gilbert Ryle, the Revolution in philosophy, London, Macmillan , 1956.
 27- اصطلاح کاوشهای زبانی در این متن، به عنوان یک مفهوم عام و فراگیر برای یاد کردن از رهیافتهای فلاسفه تحلیلی به پدیدار زبان، مورد استفاده قرار گرفته است. چنانچه بعدا در ادامه همین اشاره خواهد شد، رهیافت فلاسفه تحلیلی در کاوشهای زبانی خود، تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر داشته است.
28- در مورد این فیلسوفان از جمله بنگرید به:
Karl popper, the logic of Scientific Discovery, Hutchinson, london , 1968.
 Karl popper, Congectures and Refutations, Routledge and Kegan paul, london , 1965.
 Isaiah Berlin, Four essays on liberty, OUP , 1969.
 Robert Nozick, Anarchy, State, and Utopia, Blackwell, Oxford , 1985.
 Bernard Williams, Etihcis and the Limits of philosophy, Fontana press ,1974.
 John Rawls, A Theory of justice, OUP , 1973.
 29- برخی از فیلسوفان تحلیلی زمانی از ابزار تحلیل زبانی برای کاوشهای فلسفی خود بهره گرفته اند اما بعدا این رهیافت را کنار گذارده اند. یک نمونه شایان ذکر در این زمینه چ.ل.ا. هارت H.L.A. Hart فیلسوف تحلیلی رشته حقوق است که در دهه 1960 در زمره فیلسوفانی بود که به روش تحلیل زبانی اتکا داشت، اما در دهه های بعد این روش را کنار گذارد. در این خصوص ر.ک: به کتاب هارت با عنوان مقالاتی در حقوق قضایی و فلسفه:
H.L.A. Hart, Essays in Jurisprudence and philosophy, Clarendon press, Oxford , 1983.
 30- Ernest Gelner, Words andThings, pelican Books 1968
 31) ر.ک: Martin Heidegger, The Introduction to Metaphysics, Martin Heidegger, What is . philosophy ?1958
 32- اظهار نظر «ریچارد جفری » فیلسوف تحلیلی آمریکایی و دوست و همکار نزدیک کارنپ، در باره روش فلسفی «کارنپ » در این خصوص نگاه کنید به مقاله «کارنپ و فلسفه تحلیلی »،.
33- این نظر به وسیله «ویتگنشتاین » در دوره دوم فعالیت فلسفی اش اتخاذ شده بود. ر.ک: «فلسفه تحلیلی و فلسفه زبان » نوشته ک.س. دانلان ترجمه شاپور اعتماد و مراد فرهاد پور، ارغنون، شماره 7و8، پائیز و زمستان 1374.
 34- در مورد تقسیم بندیهای طبیعی، اشاره به این نکته ضروری است که هر چند دستیابی به آنها در عمل با دشواری بسیار روبروست، اما این تقسمات می توانند به صورت الگوهای ایده آل، نقش اصول راهنما را در کاوش های علمی و معرفتی بازی کنند.
35- اصطلاح شباهت خانوادگی family resemblence به وسیله «ویتگنشتاین » و به منظور تاکید بر این نکته به کار می رفته که نشان داده شود نمی توان در همه موارد برای معرفی مفاهیم، از تعاریف تحلیلی که شرایط لازم و کافی را برای معرف ارایه می دهند استفاده کرد. وحدت میان برخی چیزها که تحت مقوله واحدی جای داده شده اند، ممکن ست به پاره ای شباهتها در میان بعضی اعضا متکی باشد. نظیر شباهتی که میان اجزای صورت اعضا یک خانواده به چشم می خورد. در این حال اعضای این مجموعه با شبکه ای از شباهتهایی که با یکدیگر فصل مشترک دارند اما طیف گسسته ای را تشکیل می دهند، نظیر رشته ها و تار و پودهای یک طناب، مشخص می گردند. یک مثال مناسب در این زمینه مفهوم «بازی » است که مصادیق مختلف آن، که یک طیف گسترده را به وجود می آورند، با ویژگیهایی متفاوت تعریف می شوند. به طوری که هرچند میان دو عضو مجاور برخی ویژگیهای مشابه یافت می شود، اما ممکن است میان دو عضوی که در دو انتهای طیف واقع شده اند، هیچ ویژگی مشترکی موجود نباشد.
35- Chrles. S.peirce
 36- Wundt
 38- در باب تحولات تاریخی فلسفه تحلیلی از جمله ر.ک:
B.William & A.Monteiore(eds.), British Analytic philosophy, Routledge & Kegan paul ,1966.
 J.Passmore, Ahundred Years of philosophy, penguin Books ,1966.
 J.Passmore, Recent Developments, Duckworth ,1985.
 39- مقصود از رهیافت فرا- فلسفی Meta- philosophic ،نظر به مسایل و ماهیت فلسفه از یک منظر بالاتر است. اما این رهیافت و بحثهایی که از رهگذر آن مطرح می شوند نیز به یک اعتبار فلسفی هستند. به عبارت دیگر در نظر اخیر فلسفه همچون یک چتر فراگیر و بسیار کلی تلقی می شود، که همه مسایل و رهیافتها از جمله پرسشهای مربوط به اهیت خود فلسفه در درون آن جای می گیرند. به این ترتیب، در درون این چارچوب فراگیر، ترازهای مختلفی از حیث کلیت و شمول می توان تشخیص داد. هر تراز کلی تر، نسبت به تراز مادون خود یک فرا- تراز به شمار می آید.
40- explication of concepts
 41- linguistic geography
 42- logical reconstruction
 43- bolzano
 44- sidgwick
 45- schlick
 46- Ayer
 47- von Wright
 48- Sellars
 49- Dummett
 50- Hintikka
 51- Rawls
 52- Parfit
 53- lakatos
 54- internationality
 55- L. Wittgenstein, Tractatus Logico-Philosophicus, Routledge and Kegan Paul 1992.
از این رساله دو ترجمه به فارسی منتشر شده است.
56- ویتگنشتاین » در پایان رساله منطقی - فلسفی می نویسد: «گزاره های من به شیوه ذیل به منزله توضیحات محسوب می شوند: هر که نهایتا مراد مرا در می یابد، بی معنی بودن آن [گزاره]ها را تشخیص می دهد، زمانی که از آنها - به منزله نردبان - استفاده کرده باشد تا بر فراز آنچه ورای آنهاست برآید. (او می باید، به اصطلاح، نردبان را پس از آنکه از آن بالا رفت به دور اندازد.) (54،6)
 57- دیدگاههای «ویتگنشتاین » در دوره دوم کاوشهای فکری خود که به دنبال بازگشت وی به کیمبریج در 1929 آغاز شد، با دیدگاههای دوره نخست خود و نیز دیدگاههای غالب فلاسفه تحلیلی در باره ماهیت کاوشهای فلسفی تفاوتهای بارزی دارد. همین نکته موجب شده که برخی از فلاسفه تحلیلی در این خصوص که آیا اساسا می توان «ویتگنشتاین » متاخر را در زمره فلاسفه تحلیلی به شمار آورد، ابراز تردید کنند. در این خصوص ر.ک:
G.H. von Wright, "Analytic philosophy: aHistorico-Critical Survey," in the tree of knowledge andother essays, leiden: E.J. Brill , 1993.
 58- L. Wittgenstein, philosophical Investigations, Blcakwell , 1958
 59- ویتگنشاین » در رساله منطقی - فلسفی می نویسد: «هدف فلسفه روشنگری منطقی اندیشه هاست. فلسفه یک پیکره از آموزه ها نیست بلکه نوعی فعالیت است. یک اثر فلسفی اساسا متشکل از ایضاحات. نتیجه فلسفه قضایای فلسفی نیست، بلکه ایضاح قضایاست. بدون فلسفه اندیشه ها، به قول معروف، غبار گرفته و نامتمایزند: وظیفه فلسفه آن است که آنها را روشن سازد و حدود مشخصی بدان ها بخشد.» (40112).
 60- ر.ک: مقاله "کارنپ و فلسفه تحلیلی".
61- mental entities and structures
 62- neurobiological reality
 63) ر.ک: P.French, et, al., Medwest Studies in philosophy X: studies in the philosophy of mind, universityof minnesota press , 1986.
 D.Denntt, consciouesness explained, pengiun books , 1991.
 64- K.popper, conjectures and refutations, routledge and kegan paul, london 1972, p . 229.
 65) ر.ک: W.V.O. Quine, ontological relativity and other essays, columbia university press ,1969.
 66- properties
 67- denoted
 68- G.E. Moore, principia ethica, cambridge university press, 1903, p . 7
 69- خود استراوسون، بعدها این روش را به صورت گسترده ای در چارچوب زبان متعارف مورد استفاده قرار داد. به عنوان نمونه ر.ک:
P.F. Strawson, Individuals, An essay in descriptive metaphysics, methuen, london ,1959/1964.
 70- logical analysis
 71- Berterand Russell, Logical atomism, edited by david pears, fontana , 1972
 72-« ویتگنشتاین » نیز در رساله منطقی - فلسفی روایت دیگری از همین رهیافت اتمیسم منطقی را ارایه داد. تفاوت میان رهیافت او با «راسل » در آن بود که او خواستار آن بود که قضایایی نهایی که آخرین مرحله تحلیل را تشکیل می دادند، به لحاظ منطقی از یکدیگر مستقل باشند، در حالی که ملاک راسل برای تعیین آخرین مرحله تحلیل کمتر سختگیرانه بود.
73- denoting phrases
 74- incomplete symbols
 75- ر.ک: مقاله "کارنپ و فلسفه تحلیلی".
75- V.W.Quine, word and object
 76- semantic ascent
 78- material mode
 79- formal mode
 80- conceptual analysis
 81- در میان فلاسفه ای که از تحلیل مفهومی استفاده می کرده اند در باب اینکه غرض از این نوع تحلیل چیست، اتفاق نظر وجود نداشته است. «ویتگنشتاین » و برخی از پیروان سر سختش غرض از این شیوه را حذف معماها و لغزهای فلسفی می دانسته اند، که به اعتقاد آنان از بدفهمی در خصوص نقش عبارات و مفاهیم ناشی می شده است. دیگران نظیر «رایل » و «آوستین » معتقد بوده اند که وظیفه اصلی فلسفه عبارتست از: توصیف دقیق نحوه عمل زبان روزمره و تعویض عبارات غیر دقیق باعبارات دقیق و صریح.
82- L. Wittgenstein, philosophical Investigations, Oxford, Balcwell, 1953, p.47e
 83- G.Ryle, the concept of mind, london: Hutchinson, 1949, p , 15
 84- J.L. Austin, "a plea for excuse", proceedings of the aristotelian society 1957, p .57.
 85- evaluative
 86- R.M.Hare, the language of morals, OUP, 1952, pp . 111-36
 87- R.carnap, the logical syntax of language, london: kegan paul, 1937, pp . 288-315
 88- D.Davidson, inquiries into truth and interpretation, oxford, OUP , 1984
 89- B, Williams, "ACritique of utilitarianism", in J.J. C.Smart and B.Williams uitilitaianism: forand against, cambridge
 90- John rawls, atheory of justics, OUP , 1972
 91- Robert nozick, anrchy, state and utopia, Blackwell , 1974
 92- ر.ک: کارل پاپر، جامعه باز و دشمنان آن، عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی، 1376.
 93- C.Radford, "Knowledge-by examples", analysis, 27, 1966, pp .1-11
 94- Dagfinn follesdal, "analytic philosophy: what is it and why should one engage
 in it?", ratio,Vol. IX, No. 3, 1996, pp .193-208.
 95- argument and justification
 96- فلاسفه ای که معرفت را باور صادق موجه نمی دانند، با رهیافتهای معرفت شناسانه ای که بر موجه سازی ابتنا دارد مخالف اند. گروهی از این فلاسفه نظیر «آلوین گولدمن » معرفت را به صورت باور صادقی تعریف می کنند که به مدد روشهای قابل اعتماد می توان بدان دست یافت. گروهی دیگر نیز نظیر «پاپر»، معرفت را مجموعه ای از فرضهای غیر یقینی به شمار می آورند که علی الدوام می باید با فرضهایی که بهتر از عهده تبیین امور بر می آیند، تعویض شوند. در باره رهیافتهای مختلف به مساله عقلانیت ر.ک:
Susan Haack, evidence and inquiry: Towards reconstruction in epistemology, Bleckwell 1993.
 Alvin Goldman, empirical knowledge, university of california press , 1988.
 David Miller, critical realism: a restatement anddefence, open court 1994.
کتاب اخیر به وسیله انتشارات طرح نو در دست ترجمه و انتشار است.
97- P.M.S. Hacker, " The rise of analytic philosophy in the tweintieth century ratio, Vol. IX,No.3, 1996, pp . 243-270.
هکر در مقاله دیگری که دو سال بعد به چاپ رساند، با بیانی مبهم تر کوشیده از تکرار این ملاک اجتناب ورزد. ر.ک:
P.M.S. Hacker, analytic philosophy: what, whence, and whither?, in, the story of analytic philosophy: plot andheros, edited by: A. Biletzki and A.Matar routledge, london , 1998.
 98- non-psychological
 100- cf. Ian hacking, why do language matter to philosophy?, cambridge
 university press , 1975.
 101- cf., for example, K. popper, objective knowledge, clarendon press, o
 1979.
 102- B.Williams, contemporary philosophy: A second look, in the blackwell (
 companion tophilosophy, edited by: N. Bunnin and E.P.Tsui-james, Blackwell ,
 1996.
 P. A. Schilpp (ed), The philosophy of Rudolf carnap, La Salle, Open Court ,
 1963, pp. 213-26 and 995-8.
 A. J. Ayer and R. Rhees, "Can there be a private Language?", Aristotelian
 Society proceedings,supp. vol. 28, 1954, pp . 63-94.
 P. F. Strwason, "Critical Notice of L. Wittgensteins philosophical Invest
 Mind, 63, 1954,pp . 70-99.
 S. Kripke, Wittgenstein on Rules and private Language, Oxford, Blackwell
 106- Fideists
 107- rationality of judgement
 108- rationality of attitude
 109- rationality of procedure
 110- rationality of action
 115- talk abuot talk
 116- G.W.Hegel, reason in hestory, trans. R.S.Hartman, indianapolis, bobb
 merril 1953, p .11.
 117- Thrasymachus
 118- altruism
 119- R.Nozick, philosophical explanation, oxford university press, 1981,
 W.D.Hart, "Clarity", in the analytic tradition, edited by, David Bell and
 BasilBlackwell, 1990,pp .197-222.
 122- cognitive sciences
 123- alternative possible worlds
 124- S.Kripke, "A Completeness Theorem in modal logic", Journal of Symbol
 logic 24,1959,pp.1-14, and "Semantical Consideration on Modal logics", Acta
 philosophica fennica, 16,1963, pp .83-94.
 125- N.Wolterstroff, Works and worlds of Art, OUP, 1980, pp .106-247
 126- M.Polanyi, Personal Knowledge: Towards a post-Critical Philosophy,
 London Routledge andKegan paul , 1958.   
 

 

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved