جمعه, 25 آبان 1397 21:56

مفهوم تقیه در اندیشه اسلامی

لا یتخذ المؤمنون الکافرین اولیاء

من دون المؤمنین ومن یفعل ذلک فلیس من الله فی شی ء الا ان تتقوا منهم تقاة ویحذرکم الله نفسه و الی الله المصیر). (1)

(و قال رجل مؤمن من آل فرعون یکتم ایمانه...). (2)

(من کفر بالله من بعد ایمانه الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان ولکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من الله ولهم عذاب عظیم). (3)

از مفاهیم اعتقادی که همه مسلمانان به اتفاق بر وارد شدن آن در قرآن کریم و سنت پاک (پیامبر) معتقدند مفهوم «تقیه » است، چنان که این حقیقت از بیان خدای متعال: (الا ان تتقوا منهم تقاة) و (الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان) و (یکتم ایمانه) روشن می شود.

از سیره عملی پیامبر اسلام(ص) نیز در موضعگیری آن حضرت نسبت به قضیه عماربن یاسر این مفهوم آشکار است; با این حال، این اصطلاح عقیدتی درست فهمیده نشده، و برخی از غرض ورزان و تفرقه جویان کوشیده اند تا در میان مسلمانان شبهاتی برانگیزند و تقیه را نوعی نفاق فکری بنمایانند و آن را از مفاهیم متشابه و پیچیده نشات گرفته از اندیشه مکتب اهل بیت(ع) بدانند، آن گاه که پیروان این مکتب در شرایط ارعاب و فشار جدی سیاسی، به تقیه پناه بردند.

هدف مقاله حاضر رفع پیچیدگیها و شبهه مربوط به این مفهوم و روشن کردن جوانب آن است.
معنای لغوی تقیه

«وقایه » نگهداری چیزی است از آنچه آن را آزار دهد و یا به آن ضرر رساند. گفته می شود: «وقیت الشی اقیه وقایة و وقاء...» (4) یعنی آن را نگاه داشتن، آن را نیک نگاه می دارم. یا: و وقی الشی وقیا وقایة وواقیة: او را از آزار و اذیت نگاه داشت و از او دفاع کرد. «تقیه » به معنای خشیت و ترس است.

تقیه - نزد برخی از فرقه های اسلامی: پوشاندن حق برای حفظ جان در حکومت مخالف است و اظهار آنچه خلاف باور است تا اعتقاد باطنی آشکار نشود. (5)

اصل آن «تقاة » «وقاة » است و به دلیل ثقیل بودن ضمه بر (واو) در تلفظ «واو» مضموم تبدیل به «تاء» شده، زیرا عرب برای فرار از «واو» گاهی به همزه و گاه به «تاء» رو آورده است.

«تقاة » بر وزن «فعله » است، مانند: تؤده و تخمه و نکاه و آن مصدر «اتقی تقاة و تقیة و تقوی و اتقاء» است. (6)

بنابراین در نزد ما معنای روشن تقیه در لغت همان محافظت و نگهداری چیزی از ضرر و زیان، است.
مفهوم اصطلاحی تقیه

«تقیه » اصطلاحی اسلامی است که وحی الهی لفظ و معنای آن را مقارن حادثه ای تفسیرکننده، به کار برده است.

شیخ طوسی در تفسیر آیه 28 سوره آل عمران - که در ابتدای مقاله ذکر کردیم - چنین می گوید: «حسن روایت کرده است که مسیلمه کذاب دو تن از اصحاب رسول خدا(ص) را دستگیر کرد و به یکی از آن دو گفت آیا گواهی می دهی که محمد رسول خداست؟ گفت: آری، گفت آیا گواهی می دهی که من رسول خدایم؟ گفت: آری، دیگری را طلبید و گفت: آیا گواهی می دهی که محمد فرستاده خداست؟ گفت: آری، به او گفت: آیا شهادت می دهی که من فرستاده خدایم؟ گفت: من ناشنوایم - سه بار آن را تکرار کرد و هر سه بار تقیه بود - او در ادعای ناشنوایی دروغ گفت، و مسیلمه او را گردن زد، آن (خبر به محمد(ص)) رسید، فرمودند: اما آن که کشته شد بر سر صدق و تقیه جان داد و به دلیل فضیلتی که داشت مجازات شد، پس گوارایش باد، اما دیگری تقیه کرده است رخصت پروردگار را پذیرفته و عقوبتی بر او نیست. (7)

شیخ طوسی در تعلیقی که بر این روایت نوشته، می گوید: بنابراین تقیه رخصت است و آشکار کردن حق، فضیلت است. ظاهر روایات ما (امامیه) دلالت بر وجوب تقیه دارد و مخالفت با آن اشتباه است. (8)

قرطبی آیه شریفه تقیه را به این گفته خداوند: «الا ان تتقوا منهم تقاة » تفسیر کرده است، معاذبن جبل و مجاهد گویند: تقیه در آغاز اسلام پیش از نیرومند شدن مسلمانان بود، اما امروز خداوند اسلام را قدرت بخشیده که مسلمانان از دشمنان خود تقیه نکنند; ابن عباس گوید: تقیه آن است که به زبان بگوید در حالی که قلب وی به ایمان آرامش یافته است و با این کار نه کشته شود و نه گنهکار باشد. حسن گفته است: تقیه برای انسان تا روز قیامت جایز است، اما اگر کشته شدن (دیگران) در کار باشد تقیه جایز نیست، جابربن زید و مجاهد و ضحاک آیه شریفه را چنین خوانده اند: «الا ان تتقوا منهم تقیة » گفته شده هر گاه مؤمن در میان کافران باشد، جانش در خطر باشد و قلبش به ایمان آرامش دارد می تواند به زبان با کافران موافقت و مدارا کند، تقیه جز در صورت ترس از مرگ یا مثله شدن یا آزار و شکنجه طاقت فرسا، جایز نیست. کسی که مجبور به کفر گردیده درست آن است که استوار و محکم باشد و کلمه کفر را بر زبان نیاورد، البته بنابر آنچه بیانش در سوره نحل (9) می آید تقیه برای وی جایز است، آنجا که قول خدای تعالی: (الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان) (10) را چنین تفسیر کرده، گوید: بنا به گفته مفسران این آیه شریفه درباره عماربن یاسر نازل شده است، زیرا عمار به پاره ای از خواسته آنها نزدیک شد. ابن عباس گوید: مشرکان عمار، پدر و مادرش سمیه و صهیب و بلال و خباب و سالم را گرفتند و شکنجه کردند، سمیه از دو سو به شتر بسته شد و شرمگاه او با آلت قتاله دریده شد به او گفته شد تو به خاطر مردان اسلام آوردی، سپس او و شوهرش یاسر کشته شدند و آن دو اولین کشته شدگان در راه اسلام هستند. آنچه را از عمار خواسته بودند با بی میلی بر زبان آورد، پس از آن عمار به پیامبر عرض کرد که با بی میلی آن کار را کرده است، پیامبر(ص) فرمودند: قلب خود را چگونه می یابی؟ پاسخ داد: آرمیده به ایمان است، پیامبر فرمودند: اگر مشرکان دوباره آمدند و از تو همان را خواستند، انجام بده.

منصور بن معتمر از مجاهد روایت کرده، گوید: اولین زنی که در اسلام شهید شد مادر عمار بود. ابوجهل وی را کشت. و اولین مردی که شهید شد مهجع غلام عمر بود.

نیز از همان منبع گوید: اولین کسانی که اسلام خویش را آشکار کردند هفت تن بودند: رسول خدا(ص)، ابوبکر، بلال، خباب، صهیب، عمار و سمیه مادر عمار. در برابر آزار کفار، از رسول خدا ابوطالب، و از ابوبکر قبیله اش حمایت کرد. اما دیگران را زرههای آهنی پوشاندند و سپس آنان را در برابر تابش خورشید قرار دادند تا با داغ شدن زره به آفتاب بدنشان بسوزد و رنج ببرند، چون شب شد، ابوجهل با آلت قتاله نزد آنان آمد سپس شروع به سرزنش و دشنام کرد، و به سوی سمیه آمد و به او بدزبانی و فحاشی کرد، سپس او را کشت (خداوند از او خشنود باد). راوی می گوید: دیگران به آنچه آنها خواستند اقرار کردند جز بلال که او در راه خدا این شکنجه را به آسانی تحمل کرد، پس مشرکان سخت او را شکنجه می دادند و به وی می گفتند: از آیین خویش بازگرد در حالی که او می گفت: احد، احد، تا به ستوه آمدند آنگاه دو ست بلال را به پشت بستند و طنابی از لیف خرما بر گردنش آویختند و او را در اختیار کودکان خودشان قرار دادند تا با او بر روی زمینهای سخت و سنگلاخ شهر مکه بازی کنند. سرانجام بچه ها از بازی با او خسته شدند و رهایش کردند. راوی گوید: عمار گفت همه ما به آنچه خواسته بودند اقرار کردیم - اگر خداوند از ما درنگذرد - جز بلال که او در راه خدا آن را به آسانی تحمل کرد پس در نظر قوم خود خوار شد تا آنجا که از او به ستوه آمده رهایش ساختند. به نقل صحیح ابوبکر بلال را خرید و آزادش ساخت.

ابن ابی نجیح از مجاهد روایت کرده که گروهی از مردم مکه ایمان آورده بودند پس بعضی از یاران رسول خدا در مدینه به آنان نامه نوشتند و از آنان خواستند به مدینه مهاجرت کنند و گفتند تا به سوی ما هجرت نکنید شما را از خودمان نمی دانیم. این گروه به قصد مدینه، مکه را ترک کردند. قریشیان آنان را در میان راه دیدند، پس ایشان را فریفتند و آنان به اکراه کافر شدند، سپس آیه تقیه درباره آنان نازل شد. اسحاق هر دو روایت را از مجاهد نقل کرده است.

ترمذی از عایشه روایت کرده که گفت: رسول خدا(ص) فرمودند: عمار میان دو چیز مخیر نشد مگر آن که بهترین آن را برگزید. این روایتی حسن و غریب (11) است. و از انس بن مالک روایت شده که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: بهشت مشتاق سه نفر است، علی، عمار و سلمان بن ربیعه ترمذی گوید: این حدیثی غریب است و تنها شناخت ما به آن از حدیث حسن بن صالح حاصل شده است.

چون خداوند (عزوجل) در حال اجبار و اکراه کفر را روا دانسته و از برای آن بنده را عقوبت نمی کند (در حالی که توحید اساس شریعت است، و عالمان دینی تمامی فروع شریعت را بر آن بنا کرده اند) پس هر گاه بنده در امر شریعت به اجبار واداشته شود، مؤاخذه نمی شود و هیچ حکمی بر آن مترتب نمی گردد.

روایتی مشهور از رسول اکرم(ص) در همان مورد وارد شده است: چند چیز از امت من برداشته شده است: 1 - اشتباه; 2 - فراموشی;3 - مجبور شدن به کاری. این حدیث گرچه از نظر سند صحیح نیست لیکن به اتفاق نظر همه علما مفاد و مفهوم آن صحیح است. قاضی ابوبکربن عربی این حدیث را بیان کرده و ابومحمد عبدالحق گوید، اسناد آن صحیح است و ابوبکر الاصیلی در فوائد و ابن المنذر در کتاب الاقناع آن را آورده اند.

دانشمندان اجماع کرده اند بر این که اگر کسی برخلاف میلش به کفر مجبور شود تا آنجا که بیم کشته شدنش برود کافر شدنش در حالی که قلبش به ایمان مطمئن باشد، جایز است. موجب جدایی زنش از او نشود و بر او حکم کافر جاری نمی شود. (12)

بدین سان بر ما روشن می شود که قرآن کریم از تقیه سخن گفته; و بیان نموده که تقیه خاص فردی است که مجبور شده و کسی که ضرورت وی را به دفاع از خویشتن و مال و آبرو واداشته. بعد از آن که از دوستی با کفار و دشمنان اسلام منع کرده و خبر داده که رابطه ای میان خداوند و کسی که دوستی با دشمنان او را برگزیده، وجود ندارد.

وقتی عمار و عده ای از صحابه رسول خدا(ص) در معرض شکنجه و آزار قرار گرفتند، ناچار شدند خواسته دشمنان خدا مبنی بر ستایش از بتها را اجابت کنند و بر زبان آورند و از رسول خدا(ص) به بدی یاد کنند. پس از آن عمار نزد رسول خدا(ص) آمد و آنچه برای او اتفاق افتاده بود عرض کرد. پیامبر(ص) کردار او را تصدیق کرد و فرمود: اگر آنان دوباره خواسته خود را تکرار کنند تو همان کار خود را تکرار کن.

بیان مفسران پیرامون شان نزول آیه شریفه «الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان » را بررسی کردیم و فرمایش رسول خدا(ص) مبنی بر جواز تقیه هماهنگ با اجازه قرآن کریم در وقت اضطرار را دانستیم.

همچنان که رسول خدا پیرامون تقیه سخن گفتند و تقیه را برای شخص ناگزیر و مجبور به روشنی مورد قبول قرار دادند، در حدیث رفع، که میان همه مسلمانان مشهور است، به طور ضمنی عذری برای عمل به تقیه برای شخص ناگزیر و مجبور نیز می یابیم. از رسول اکرم(ص) روایت شده که: «نه چیز از امت من برداشته شد. [به سبب آن عقوبت نمی شوند]، اشتباه، فراموشی، بر آنچه به اجبار واداشته شوند، آنچه را آگاهی بدان ندارند، آنچه را قدرت انجامش را ندارند، در آنچه اضطرار پیدا کنند، حسد [آرزوی زوال نعمت از فردی و برخوردار شدن خود او از آن نعمت را حسد گویند]، فال بد زدن و گمان و فکر بد برای دیگران تا وقتی بر زبان نیاورده است. (13)

همچنان که این حدیث شریف قانون عمومی رفع مسئولیت را از فردی که در اضطرار و اجبار قرار گرفته به اثبات می رساند، در بیان رسول اکرم(ص) یعنی «لاضرر و لاضرار» حکم رفع ضرر از جان، مال و آبرو را نیز می یابیم، آن گاه که رفع واقع با اظهار موافقت با وضع سیاسی یا فکری و مانند آن که خطری واقعی بر جان و مال و آبرو متوجه شود، ممکن باشد و تا وقتی که قلب به حق مطمئن و بر ایمان و اخلاص برای خدا ثابت باشد.

براساس قرآن و سنت پیامبر(ص) امامان اهل بیت(ع) و فقیهان پیرو ایشان در زمینه های سیاسی و فکری آنگاه که مبتلا به مصایبی همچون ستم، فشار، کشتار، شکنجه و آوارگی می شدند، تقیه می کردند. مصایبی که پیامبر ایشان را با این گفتار خود از آن مطلع ساخته بودند: «ما خاندانی هستیم که خداوند برای ما آخرت را به جای دنیا برگزیده است و اهل بیتم پس از من گرفتار مصیبت، آوارگی و دربدری خواهند شد.» تقیه آنان برای دفاع از جان و حمایت از وجودیت سیاسی و فکری ناب بود که ائمه اهل بیت به عنوان مخالف حکومت امویان و عباسیان - دو سلسله ای که به دشمنی با ائمه اهل بیت(ع) تفکرات، و پیروانشان شناخته شده اند - آن را رهبری می کردند; اندیشه ای که از آگاهی بی پیرایه و فهم عمیق و موضعگیری در نپذیرفتن استیلای ستمگر، حکایت داشت; فقیهان اهل بیت موضع تقیه و زمینه های به کارگیری آن را بیان کرده اند.

از امام باقر(ع) روایت شده: تقیه برای هر ضرورتی است و عامل به تقیه بیش از دیگران به ضرورتی که واقع شده، آگاهی دارد. (14)

و نیز از آن حضرت روایت شده: تقیه برای جلوگیری از خونریزی است و هر گاه به خونریزی منجر شود، تقیه جایز نیست. (15)

و باز از آن حضرت روایت شده: تقیه در هر چیزی است که انسان به آن مجبور شود، در این صورت خداوند آن را حلال کرده است. (16)

بنابراین امام باقر(ع) تقیه را چنین بیان می فرمایند: موضعگیری دفاعی در حالت ضرورت و اضطرار برای حفظ جان.

تقیه چنان که بیان شد از اجتهاد تفکر شیعی نیست، بلکه یکی از نصوص اسلامی است که قرآن به صراحت بیان کرده است، و رسول خدا(ص) آن را تقریر نموده، اصحاب رسول خدا بدان عمل کرده اند، مفسران قرآن با طرز تفکر متفاوت آن را برای رفع ضرر و رویارویی درست با ضرورت و جلوگیری از خونریزی تبیین کرده اند.

بر این اساس فقیهان امامیه فتوا به وجوب تقیه داده اند، پس بر هر مسلمان واجب است تا عقیده و موضع سیاسی حق و یا اعتقاد فقهی و عبادی خود را نهان دارد، و برای حفظ جان، و مال و آبروی خود برخلاف آنچه باور دارد اظهار کند، چنان که قرآن و سنت به وی این اجازه را داده است.

شیخ طوسی گوید: آنجا که بیم جان برود تقیه به اعتقاد ما واجب است، و اجازه به اظهار حق در وقت تقیه نیز روایت شده. (17)

شیخ مفید تقیه را چنین تعریف کرده: تقیه پنهان کردن حق و پوشاندن اعتقاد به حق و پنهانکاری با مخالفان حق، و پشتیبانی نکردن از آنان در آنچه ضرر دین و دنیا را در پی دارد. هر گاه به ضرورت تقیه علم یا ظن قوی پیدا کنیم، تقیه واجب است و هر گاه ندانیم یا ظن قوی نداشته باشیم که در آشکار کردن حق ضرری است، تقیه واجب نیست.

امامان راستگو گروهی از پیروان خود را به آشکار نکردن حق و پنهانکاری و پوشاندن حق از دشمنان دین فرمان داده اند و نیز فرمان همکاری با آنان را داده اند به گونه ای که به مخالفت آنها با خودشان مشکوک نشوند، زیرا برای آنان مناسب تر بوده است. و از طرف دیگر گروهی از پیروان خویش را فرمان داده اند تا با مخالفان به بحث و گفتار بپردازند و آنان را به حق دعوت کنند، زیرا ائمه هدی: می دانستند که در آن کار ضرری متوجه ایشان نمی شود. پس تقیه برحسب آنچه بیان داشتیم واجب می شود و در سایر مواردی که ذکرش گذشت، وجوب تقیه از میان برداشته می شود. (18)
چرا تقیه می کنیم؟

وقتی می توانیم شرایط تقیه سیاسی و فکری را درک کنیم که از مشقت های ائمه اهل بیت(ع) و پیروان آنان در دو دوره حکومت امویان و عباسیان به درستی آگاه شویم، رنجی که آنان در مبارزه فکری و سیاسی در مقابل ستم سیاسی، هدر دادن ثروت امت اسلامی به دست این دو سلسله و انحرافهای حکام و کارگزاران از مسیر حق، تحمل کردند.

مورخان گونه های وحشتناکی از سیاست تعقیب و دستگیری، ارعاب، کشتار و زندان را نقل کرده اند که از دوره معاویة بن سفیان شروع شد. وی شماری از پیروان امام علی(ع) و فرزندانش (حسن و حسین(ع)) را به قتل رساند، همانند صحابی بزرگ حجربن عدی که حاکم در مستدرک از وی به عنوان راهب اصحاب رسول خدا(ص) یاد کرده است (19) و شریک بن شداد حضرمی و صیفی بن شداد شیبانی و عمرو حمق خزاعی و رشید هجری و عبدالله بن یحیی حضرمی و عبدالرحمن ابن حسان عنزی و دهها نفر نظیر آنان.

چون یزیدبن معاویه قدرت را به دست گرفت، به فجیع ترین جنایات در تاریخ اسلام علیه اهل بیت نبوت و اصحاب رسول خدا و پیروان آنان دست زد. فاجعه هولناک کربلا به وجود آمد، امام حسین(ع) به همراه هفده نفر از خاندان خود و شصت نفر از یارانش که همگی در رکاب حضرت حضور داشتند، کشته شدند. آنگاه پیکر پاک آن حضرت برای تشفی خاطر و انتقامجویی زیر سم اسبها پایمال شد. در حادثه کربلا اعمال دشمنی در حد کشتار لشکریان و غارت اموال آنان نبود بلکه کودکان را سر بریدند و آنان را از نوشیدن آب بازداشتند. خیمه های آل محمد(ص) به آتش کشیده شد، زنانشان از عراق تا شام به اسیری رفتند و سرهای بریده شهیدان بر سر نیزه ها و چوبها تا دمشق برده شد.

مبارزه مسلمانان پیشگام و مخالفان حزب اموی استمرار یافت. مدینه پیامبر(ص) پس از شهادت امام حسین(ع) علیه حکومت یزید به رهبری عبدالله بن حنظله ملقب به غسیل الملائکه قیام کرد. قوای امویان در حادثه «حره » به سوی مدینه پیشروی و اقدام به خونریزی کردند، به مقدسات توهین شد و به نوامیس بی حرمتی و اموال غارت گردید.

ابن قتیبه دینوری شمه ای از این فاجعه را چنین بازگو می کند: نقل کرده اند که در روز حادثه «حره » هشتاد نفر از اصحاب رسول خدا(ص) به قتل رسیدند و پس از آن هیچ یک از لشکریان جنگ بدر زنده نبودند، از انصار مدینه و قریش هفتصد نفر و از بردگان و اعراب و تابعین ده هزار نفر کشته شدند. این حادثه در روز بیست و هفتم ذی حجه سال شصت و سه هجری اتفاق افتاد. (20)

حکومت امویان همچنان در دوران استیلای خود سیاست ارعاب و خونریزی را ادامه داد. تاریخ حوادث دیگری را به ثبت رسانده که از وحشیانه ترین نوع ارعاب و توهین به ارزشهای حقیقی و عدالت به ویژه در دوران حکومت عبدالملک بن مروان و کشتن سعیدبن جبیر حکایت می کند. در نامه ای که عبدالملک بن مروان، خالدبن عبدالله قسری را به عنوان والی منصوب کرد، چنین آمده است:

پس از حمد و ثنا، خالدبن عبدالله قسری را به حکومت شما منصوب می کنم، خواسته های او را بشنوید و از وی فرمانبرداری کنید، هیچ کس از فرمان وی سرپیچی نکند که در آن صورت مجازاتش تنها مرگ است، نه چیز دیگر. امان خود را از کسی که سعیدبن جبیر را پناه داده، برداشتم، والسلام.

سپس خالد رو به آنان کرد و گفت، قسم به کسی که به او سوگند یاد می کنیم و به سوی او خانه او نماز می گزاریم در خانه هر کس سعیدبن جبیر را بیابم، او را می کشم خانه اش و خانه هر که همسایه اوست، ویران می کنم، عرض و ناموس وی را مباح می شمارم، و سه روز به شما مهلت می دهم... (21)

سعیدبن جبیر که از پیشگامان موالیان اهل بیت پیامبر(ص) بود، دستگیر و تسلیم حجاج شد. حجاج، سفاک مشهور تاریخ اسلام، وی را به قتل رسانید، وی دهها هزار نفر از مخالفان حکومت را از میان برد.

سیاست ستم بر مردم و بر پیشکسوتان مبارزه علوی همچنان ادامه یافت. مصائب و ایجاد ترس در میان مردم رو به افزایش بود. در سال 121 ه زیدبن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب در دوران استیلای هشام بن عبدالملک نهضت خود را آغاز کرد. زید با شماری از یارانش کشته شد، پیکر پاک او را آتش زدند و خاکسترش را به آب و میان باغها ریختند.

نتیجه قیام زیدبن علی به برادرش امام باقر و فرزندش امام صادق 8 برگشت. دو امام زیرنظر و مراقبت قرار گرفتند. زیر نظر داشتن و مراقبت برای جلوگیری از اقدامات سیاسی و فکری آنان برقرار گردید.

سند دیگری که درباره یکی از رهبران مبارز از پیروان اهل بیت به جای مانده، ژرفای فاجعه و مصیبتی را که به جناح علویان و پیروان آل محمد(ص) رسیده به تصویر می کشد. این فرد ضمن دعوت یاران خویش به پایداری و بر دوش کشیدن پرچم مبارزه و ولایت آل محمد(ص) به آنان گفت: شما کشته می شوید و دست و پایتان قطع می گردد، چشمهایتان از حدقه بیرون آورده می شود. اجساد شما در راه دوستی اهل بیت پیامبر بر تنه های درخت خرما آویخته می شود، در حالی که شما در خانه هایتان نشسته، از دشمن خود فرمان می برید. (22)

در دوره استیلای عباسیان ائمه اهل بیت(ع) و پیروان ایشان چندان مصایب از جمله کشتار و آوارگی را تحمل کردند که اعمال وحشیانه امویان در برابرش خرد و ناچیز بود.

امام صادق(ع) تحت مراقبت جدی قرار گرفت، به طوری که نفسهای حضرت کنترل می شد.

اقدامات حکومت و ارعاب عباسیان علیه اهل بیت و پیروانشان در عهد امام موسی بن جعفر(ع)، حسین بن علی بن حسن را واداشت تا به ناحیه فخ برود و نهضتی پرماجرا و فراگیر بر ضد موسی هادی حاکم عباسی برپا کند و اهل بیت نبوت دستخوش فاجعه ای دیگر شوند. حسین که رهبری نهضت را بر عهده داشت به همراه گروهی از یاران خویش به قتل رسید. امام محمد جواد این مصیبت را چنین توصیف می کنند: فخ برای ما پس از حادثه طف بزرگترین مقتل بوده است. (23)

امام موسی بن جعفر(ع) سالیان متمادی روانه زندانهای مخوف رشید خلیفه عباسی گردید و سرانجام در بیستم ماه رجب سال 183 ه در اثر شکنجه و مسمومیت به دست شاهک بن سندی فرمانده نیروهای امنیتی رشید در زندان به شهادت رسید.

تحمل رنج و سختی امامان اهل بیت و پیروان ایشان از سوی حاکمان عباسی در این حد متوقف نشد، بلکه به بدترین اشکال ادامه یافت. امام علی ملقب به هادی و فرزندش حسن عسکری(ع) پس از پدر از سوی حاکمان عباسی که معاصر آن دو حضرت بودند، سخت ترین مشقات را تحمل کردند.

لازم است تعدادی از صفحات تاریخ عهد سلسله عباسیان را مطالعه کنیم تا شیوه های جور و ستم و ارعاب آنان بر ضد ائمه را بشناسیم و به بخشی از دوران شکنجه و ظلم و ارعابی که ائمه و پیروان آنان را ناچار به تقیه در آن دوران نمود، آگاهی یابیم.

علی بن ابراهیم یکی از یاران حسن عسکری گوشه ای از آن مشقات را چنین توصیف کرده است: روزی که ابومحمد(ع) سواره بیرون آمد، در محله عسکر شهر سامرا گرد آمده بودیم و منتظر ابومحمد بودیم تا دستنوشت حضرت رسید که: هان هیچ کس به من سلام ندهد، و هرگز کسی با دستش به من اشاره نکند، زیرا شما امنیت جانی ندارید. (24)

ابوهاشم جعفری از داودبن اسود مامور روشن کردن حمام ابومحمد(ع) روایت می کند و گوید: سرورم ابومحمد مرا خواست، تکه چوبی به من داد، گویا پاشنه در بود دارای خمیدگی بلند و ضخامت آن به قدر پرکردن کف دست، فرمود: این چوب را نزد عمری ببر. رفتم. چون کمی از راه را پیمودم سقایی به همراه قاطرش به من برخورد، قاطر راه را بر من گرفت. سقا مرا فریاد داد قاطر را بران! با چوبی که همراه داشتم بر قاطر فرود آوردم، چوب شکست، ناگهان درون آن نامه هایی یافتم، با شتاب چوب را به آستین برگرداندم سقا بر من فریاد زد و به من و مولایم ناسزا گفت، بازگشتم چون نزدیک خانه شدم جلو در عیسی خادم به استقبالم آمد و گفت: سرورم می گوید چرا قاطر را زدی و پایه در را شکستی، عرض کردم: از داخل پایه در بی خبر بودم، فرمود: چرا کاری کنی که از انجامش پوزش بخواهی، از تکرار آن بپرهیز، هرگاه شنیدی کسی ما را دشنام می دهد به همان راهی که مامور شده ای برو، از جواب گفتن به کسی که ما را دشنام می دهد و یا معرفی خویش که چه کسی هستی، خودداری کن ما در بد شهری به سر می بریم، راهت را برو، پس بدان که اخبار و احوال تو به ما می رسد. (25)

محمدبن عبدالعزیز بلخی روایت می کند: روزی در بازار مالفروشان نشسته بودم، ناگهان امام عسکری را دیدم که می خواست به دارالعامه (مجمع عمومی مردم) برود، با خود گفتم، آیا اگر فریاد برآورم ای مردم این حجت پروردگار بر شماست، او را بشناسید، مردم مرا می کشند؟ و چون امام به من نزدیک شد انگشت سبابه را به دهانش گذاشت یعنی سکوت کن، همان شب ایشان را دیدم می فرمود: یا باید امامت را مکتوم و پنهان بداری یا کشته شوی، برای خداوند بر جان خود تقیه کن. (26)

شاید از مهمترین اسناد تاریخی که مصایب اهل بیت و فشار و شکنجه امویان و عباسیان را گزارش می کند کتاب مقاتل الطالبیین اثر ابوالفرج اصفهانی (284 تا356 ه ) باشد. مجموع این کتاب حجیم به سخن پیرامون رنج و مشقت اهل بیت، قیامهای آنان، زندانها و شیوه های به شهادت رسیدن آنان، اختصاص دارد. ابوالفرج اصفهانی در سطوری چند از این کتاب رفتار متوکل عباسی با اهل بیت(ع) را این گونه بیان می کند: رفتار متوکل با خاندان ابوطالب فوق العاده سخت بود. نسبت به آنان سختگیر بود. به کارهای آنان بیش از اندازه توجه داشت. حقد و کینه او نسبت به این خاندان بسیار بود. به آنان سوءظن داشت و متهمشان می کرد. برحسب اتفاق عبیدالله بن یحیی بن خاقان وزیر متوکل نیز نسبت به اهل بیت(ع) بداندیش بود. در رفتار متوکل با اهل بیت، زشت را برای وی نیکو جلوه می داد، لذا اعمال خشونت نسبت به اهل بیت را به جایی رساند که هیچ یک از خلفای عباسی قبل از وی مرتکب نشده بودند. از آن جمله مدفن امام حسین(ع) را با خاک یکسان و بر روی آن کشت کرد و آثار آن را از میان برد. در راههای منتهی به آن پاسگاههایی ایجاد کرد و هر کس به زیارت مرقد آن حضرت می آمد دستگیر و به نزد وی برده می شد. متوکل او را می کشت یا سخت شکنجه می کرد. متوکل مردی از افراد خود را به نام دیزج که یهودی بود و مسلمان شد به سوی مرقد حسین(ع) فرستاد و به وی فرمان داد تا قبر حضرتش را با خاک یکسان کند و هر چه در اطراف آن هست از میان بردارد. مرد به آن ناحیت رفت هر چه در اطراف قبر حسین(ع) بود، خراب کرد. بارگاه آن حضرت را منهدم کرد و تا محدوده دویست جریب اطراف آن را به طوری هموار کرد که آماده کشت شد. و چون به خود قبر نزدیک شد هیچ کس جلو نرفت، گروهی از یهودیان را آورد قبر را هموار کردند و بر اطراف آن آب بستند. پاسگاههایی را برای حراست ایجاد کرد که فاصله میان هر پاسگاه یک میل (چهار هزار زرع) بود، هر کس قصد زیارت قبر حسین(ع) را می کرد نیروهای پاسدار وی را بازداشت می کردند و نزد متوکل می برند.

سپس ابوالفرج گوید: متوکل عمربن الفرج رخجی را بر مدینه و مکه گمارد. او خاندان ابوطالب را از پرداختن به مسائل مردم بازداشت و مردم را نیز از احسان به آنان منع کرد. هر کس به یکی از افراد خاندان ابوطالب نیکی روامی داشت هر چند ناچیز بود، خبرش به عمربن الفرج رخجی نمی رسید مگر آن که او را سخت مجازات می کرد و یا جریمه سنگینی از او می گرفت. تا آنجا که زنان علوی به نوبت با یک پیراهن نماز می گزاردند و چون کهنه می شد آن را وصله می زدند و بر اثر فقر بدون روسری بر چرخهای ریسندگی می نشستند تا این که متوکل کشته شد و منتصر علویان را مورد توجه و احسان قرار داد. (27)

ابوالفرج در جای دیگر درباره یکی از اشکال کشتار و شکنجه که ابوجعفر منصور عباسی علیه خاندان علی بن ابی طالب اعمال کرده می گوید: ابوجعفر علویان را حاضر کرد و به محمدبن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب نگاهی کرد و گفت: دیباج اصفر (28) (دیبای زرد) تو هستی؟ گفت: آری.

ابوجعفر گفت: سوگند به خدا به گونه ای تو را بکشم که هیچ یک از اهل بیت تو را چنان نکشته ام. سپس فرمان داد محمدبن ابراهیم را میان شکاف پایه ساختمان بگذارند و در حالی که زنده بود ساختمان بر او بنا شد. (29)

اگر بخواهیم به روشنی از علت تقیه ائمه: و پیروانشان و موضع سیاسی و فکری ضد سیاست حاکم و پنهان داشتن خطمشی های آنان بیشتر آگاه شویم، لازم است نگاهی تحلیلی و بررسی علمی صادقانه به صفحات تاریخ و نمونه های تاریخی بیندازیم که تنها بخش ناچیزی است از سیاست ظلم و کشتار و زندان و ایجاد وحشت و آوارگی، تعقیب و دستگیری عمال امویان و عباسیان علیه اهل بیت و یاران و هوادران جریان فکری و سیاسی ایشان.

هرگاه حوادث تاریخ گذشته را پشت سر گذاریم و به مبارزه فکری و سیاسی معاصر که نهضتهای اسلامی مبازر با آن سروکار داشته اند و تمسک آنان به پنهانکاری و ایجاد تشکیلات زیرزمینی و پنهان داشتن طرحها و خطمشی های خود برای حفاظت از جان مبارزان بپردازیم، شاید اسباب تقیه فکری و سیاسی را روشن تر درک کنیم.

همه نهضتهای اسلامی در طول تاریخ گذشته و معاصر که خواستار تغییر شرایط و اصلاح ساختار نظام سیاسی حکومت و اجتماع بوده، روش تقیه سیاسی را برگزیده و تفکرات ستیزه جویانه با جریانهای ستمگر و منحرف از طریقت قرآن و سیره جاودانه نبوی، همواره خود را پنهان داشته است.

از مجوعه مطالبی که گفته شد، می فهمیم، تقیه یکی از ابزارهای دفاعی بر ضد ستم و ارعاب و شیوه ای عقلی و منطبق بر شرع برای حمایت از حق و مراقبت از موازین اصیل دیانت است.
تقیه و رسالت اصلاح

گاهی به ذهن بعضی افراد که از مفاهیم قرآنی در نظام قانونگذاری اسلام در مراعات ارتباط میان احکام و مواضع شریعت و واقعیت موجود، آگاهی تمام ندارند، متبادر می شود که تقیه نوعی طرز فکر است که مسلمان را به فردی سازگار با واقعیت موجود بدل می کند، گرچه در شرایط موجود، ستم و فساد و گمراهی حاکم باشد. تقیه نوعی تربیت است که نتیجه اش دوگانگی در شخصیت و توافق ساختگی است و فرد را به نفاق می کشند، و به آنچه پیرامون اوست خشنود می سازد، و زیر پوشش ترس از جان و مال و کرامت انسانی از رویارویی با ستم و مبارزه با فساد و گمراهی رو برمی تابد. اما هدف تقیه کاملا برخلاف چنین نگرش و برداشت است. تقیه در قانون اسلام وضع شده تا به مسلمان در موقعیتهای قهر و ارعاب فکری و فضای انحراف و گمراهی تحمیل شده بر او، نیرو ببخشد. تقیه وضع شده تا به دور از چشم نیروهای مسلط و حاکم، امکان ایستادگی و کوشش در جهت دگرگون کردن اوضاع موجود را برای مبارزان فراهم آورد. پس تقیه به یک مفهوم مخفی نگاه داشتن و رازداری در مبارزه سیاسی و فکری است که هرگز قدرتمندان گمراه و قوای درگیر با حق از آن خشنود نیستند.

مفهوم تقیه وجوب امر به معروف و نهی از منکر را از میان نمی برد و بلکه اقدام و عمل فرد و گروهی که فساد سیاسی و فکری را مشاهده می کند و قدرت ابراز برخورد با آن را ندارد به فعالیت زیرزمینی و ایجاد آمادگی به دور از چشم زورمندان، تبدیل می کند و هر گاه قدرت برای تغییر وضع موجود فراهم شود مبارزه علنی برای دگرگون کردن ساختار سیاسی، فکری و اجتماعی مبتنی بر شیوه و دعوت قرآن، اعلام می شود.

هرگاه در راه دفاع از حق حاکمیت اسلام بذل مال و جان ثمربخش باشد جانفشانی واجب است و تقیه جایز نیست، زیرا از اهداف جهاد با مال و فکر و جان و نیز امر به معروف و نهی از منکر مقابله با شرایط غیرطبیعی جامعه ای است که انسان مسلمان در آن زندگی می کند. اگر همکاری و به عهده گرفتن مسؤولیت در نظام جائر و فاسق نابودی اسلام و خون ریزی در پی داشته باشد فقه اسلام این همکاری را حرام کرده، گرچه عدم همکاری سبب نابودی جان و مال او شود.

به همین دلیل در بیان امام باقر(ع) آمده است: «هرگاه مبارزه منجر به ریخته شدن خون شود تقیه جایز نیست.» یعنی مسلمان تحت ستم و مجبور حق دارد در شرایط اجتماعی و توام با رعب و وحشت همکاری با نظام حاکم را در محدوده دفع ضرر بزرگتر از خود نسبت به ضرر کوچکتر بپذیرد، اما هر گاه پذیرش و همکاری با چنین نظامی ریختن خون دیگران و نابودی اسلام را در پی داشته باشد به مسلمان اجازه همکاری با طاغوت و ستمگر داده نمی شود، هر چند نپذیرفتن وی به کشته شدن و ریخته شدن خونش و مصادره اموالش منتهی شود.

خلاصه آن که در تعریف تقیه روشن می شود که تقیه یکی از قوانین اسلامی است که در عصر رسالت رسول خدا(ص) تشریع شده و در کتاب آسمانی و سنت به صراحت آمده است. برای آن علل و انگیزه های عمل در طول حیات بشر وجود داشته و همانهاست که ائمه اهل بیت(ع) به آن دعوت کرده اند و در حرکت انقلابی خود در عمل به تقیه خاطرنشان ساخته اند که هدف از آن مقابله با نظام سیاسی ستمگر و برخورد با انحراف از خطمشی قرآن و ارزشهای آن بوده است و چنان که بعضی از مردم گمان کرده اند، تقیه بدعت تفکر شیعی و از ویژگیهای این مکتب نیست.

پی نوشتها و مآخذ:

1- مؤمنان نباید کافران را اولیای خویش قرار دهند، و کسی که چنین کند پس او از خدا نیست جز آن که سخت از ایشان پرهیز کنید و پروردگار، شما را از خود بیم می دهد و بازگشت به سوی خداوند است. (آل عمران /28)

2- مردی با ایمان از کسان فرعون که ایمان خویش را نهان می داشت، گفت... (مؤمن /28).

3- آن کس که پس از ایمان به خداوند کافر شود مگر آن که ناخواسته وادار گردد و قلبش مطمئن به ایمان باشد. اما آن که سینه اش به کفر گشاده باشد، از خداوند خشمی بر آنان است و برای ایشان عذابی بزرگ است. (نحل /106)

4- راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن.

5- المعجم الوسیط.

6- طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 432.

7- معانی آن سه به ترتیب: وزین و موقر بودن، دردی که از سنگینی غذا به کسی رسد، ادای دین [مترجم].

8- طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 435.

9- قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 4، ص 38.

10- نحل /106.

11- حدیثی است که تنها از یک طریق نقل شده باشد ولی متن آن به طریق دیگری معروف باشد. رک: علم الحدیث، شیخ الاسلام بن تیمیه، ص 100، درایة الحدیث، کاظم مدیرشانه چی، ص 53 و 52 [مترجم].

12- قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 10، ص 119.

13- شیخ صدوق، خصال، باب 98، ص 417.

14- کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 219.

15- همان ماخذ، ص 220.

16- همان ماخذ.

17- طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 435.

18- شیخ مفید، شرح عقائد الصدوق، ص 241.

19- حاکم، المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 468.

20- ابن قتیبه، دینوری، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 185.

21- همان ماخذ، ج 2، ص 42.

22- تاریخ طبری، ج 7، ص 104 حوادث سال 65 هجری.

23- علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 48، ص 165.

24- همان ماخذ، ج 50، ص 269.

25- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، صص 427-428.

26- علی بن عیسی بن ابی الفتح الاربلی، کشف الغمة فی معرفة الائمة، ج 3، صص 218-219.

27- متوکل عباسی معاصر امام هادی(ع) بود.

28- ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 470-478.

29- محمدبن ابراهیم را به خاطر زیبایی و حسنی که داشت حریر زرد می نامیدند. رک: مقاتل الطابیین [مترجم].

 

محمد صادق هاشم الموسوی

حوزه نت

 

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved