دوشنبه, 25 شهریور 1398 01:23

نقش بیعت در عصر حضور و غیبت

آیت الله حاج شیخ هادی معرفت

مفهوم بیعت

بیعت به معنای تعهد و پیمان است، که بیعت کنندگان تعهد می دهند تا نسبت به کسی که با او بیعت می کنند وفادار باشند و این بستگی دارد به آنچه از جانب بیعت شونده پیشنهاد می شود.

از این رو بیعت در مواردی بکار می رود که از جانب مقام والایی در رابطه با امر مهمی پیشنهاد می شود که به همراهی و یاری بیعت کنندگان نیازمند باشد، تا امکانات خود را در اختیار او بگذارند و در تحقق یافتن آن امر مهم بکوشند.

در حقیقت، این بیعت شونده است که تعهد می گیرد، و بیعت کنندگان تعهد می دهند.

معنی یاد شده از موارد کاربرد این واژه در قرآن بدست می آید:

یا ایها النبی اذا جاءک المؤمنات یبایعنک علی ان لا یشرکن بالله شیئا و لا یسرقن و لا یزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یاتین ببهتان یفترینه بین ایدیهن و ارجلهن و لا یعصینک فی معروف فبایعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحیم » (1).

خداوند در این آیه به پیامبر دستور می دهد که هر گاه زنان مؤمنه نزد تو آمدند و تعهد نمودند تا کار خلافی مرتکب نشوند و از تو فرمان ببرند، تعهد آنان را بپذیر.

این آیه پس از فتح مکه، درباره بیعت زنان، که در روی کوه صفا انجام گرفت، نازل گردید و به دنبال آن پیامبر اسلام بیعت آنان را درباره شرائط یاد شده در آیه پذیرفت و در واقع از آنان تعهد گرفت تا بر خلاف شیوه اسلامی رفتار نکنند.

ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله ید الله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه و من اوفی بما عاهد علیه الله فسیؤتیه اجرا عظیما (2).

خداوند در این آیه به پیامبر می فرماید کسانی که با تو بیعت می کنند، در واقع با خدا بیعت کرده اند.یعنی، پیمانی که با تو بسته می شود پیمان با خدا است.زیرا آن دست خدا است که برتر از دستها قرار دارد و این همان تعهدی است که مسلمانان، در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله بر گردن گرفته بودند تا وفادار باشند، و در رابطه با اسلام و نظام پایبند بوده و در هر جنگ و صلحی که پیش آید، پا بر جا بمانند.

درباره بیعت عقبه ثانیه سال پیش از هجرت، عبادة بن صامت، که یکی از دوازده نفری است که نمایندگی انصار را بر عهده داشتند، می گوید:

«بایعنا رسول الله صلی الله علیه و آله بیعة الحرب، علی السمع و الطاعة، فی عسرنا و یسرنا.و منشطنا و مکرهنا، و اثرة علینا.و ان لا ننازع الامر اهله.و ان نقول بالحق اینما کنا لا نخاف فی الله لومة لائم » (3).

پیمانی که با پیامبر بستیم، پیمان جنگ بود، تا در همه حال شنوا و فرمانبردار باشیم و بیهوده عذر تراشی نکنیم.و او را بر خود مقدم داریم.و در امر زعامت با او درگیر نشویم.و همواره حق گو باشیم، و در پیشگاه خدا از چیزی باک نداشته باشیم.

و درباره بیعت رضوان که در سایه درختی انجام گرفت و چنانچه گذشت در رابطه با آمادگی برای جنگ احتمالی با قریش بود و مورد ستایش پروردگار قرار گرفت، می خوانیم:

لقد رضی الله عن المؤمنین اذ یبایعونک تحت الشجرة، فعلم ما فی قلوبهم فانزل السکینة علیهم و اثابهم فتحا قریبا (4).

خداوند از مؤمنین خوشنود گردید، که با تو پیمان بستند تا استوار باشند و از نیت پاک آنان آگاهی دارد.لذا به آنان آرامشی بخشید، و پیروزی نزدیکی(فتح خیبر) برایشان فراهم ساخت.

بیعت از ریشه «بیع » (5) -به معنای فروش-گرفته شده، زیرا بیعت کننده بایع است و آنچه در توان دارد، در طبق اخلاص قرار داده، به بیعت شونده می فروشد، بدین گونه که تعهد می دهد و بر گردن می گیرد که تمامی امکانات خود را در راه تعهدی که داده بکار گیرد، و در پیشگاه بیعت شونده از هر گونه خدمت شایسته دریغ نورزد.

بیعت-همانگونه که اشارت رفت-در مواردی بکار می رود، که از جانب بیعت شونده پیشنهاد مهمی شده باشد در این صورت، او از بیعت کنندگان تعهد می گیرد تا نسبت به آن پیشنهاد وفادار باشند و تمامی امکانات خود را در راه تحقق آن مبذول دارند. لذا در حدیث آمده:

«الا تبایعونی علی الاسلام؟» پیامبر، اسلام را بر قبایل عرب پیشنهاد می فرمود و به آنان می گفت، آیا تعهد نمی دهید که نسبت به اسلام وفادار باشید؟از عرب درباره اسلام بیعت می گرفت، تا آن را پذیرفته و در راه پیشرفت و تحکیم پایه های آن بکوشند و از بذل هر گونه امکانات دریغ نورزند.و در احادیث بسیاری آمده است:

«نحن الذین بایعوا محمدا علی الجهاد ما بقینا ابدا» .

با پیامبر پیمان بستیم تا همواره در جهاد وفادار باشیم.

«بایعناه علی الموت » پیمان بستیم تا پای جان وفادار باشیم.

«بایعت رسول الله صلی الله علیه و آله علی السمع و الطاعة » .

با پیامبر پیمان بستم تا سخن نیوش و فرمانبردار باشم.

لذا بیعت در عهد رسالت چیزی جز پیمان وفاداری نبود، بیعت کنندگان به حکم وظیفه می بایست تمامی امکانات خود را در اختیار پیامبر قرار دهند و تمامی توان خود را در راه اسلام ارزانی دارند.این گونه پیمان در حقیقت پیمان با خدا است.و در راه اسلام انجام گرفته است، تا اسلام حاکم باشد و گسترده و جهان شمول گردد.

ابن خلدون در این باره گوید:

«اعلم ان البیعة هی العهد علی الطاعة، کان المبایع یعاهد امیره علی انه یسلم له النظر فی امر نفسه و امور المسلمین، لا ینازعه فی شیئ من ذلک، و یطیعه فیما یکلفه به من الامر علی المنشط و المکره، و کانوا اذا بایعوا الامیر و عقدوا عهده، جعلوا ایدیهم فی یده تاکیدا للعهد، فاشبه ذلک فعل البایع و المشتری فسمی بیعة، مصدر باع، و صارت البیعة مصافحة بالایدی.هذا مدلولها فی عرف اللغة و معهود الشرع. و هو المراد فی الحدیث فی بیعة النبی صلی الله علیه و آله لیلة العقبة و عند الشجرة و حیثما و رد هذا اللفظ » (6).

بیعت، پیمان بر فرمانبرداری است.مانند آن است که بیعت کننده نسبت به امیر(سرکرده)خود تعهد می دهد، تا مصلحت اندیشی درباره خود و شؤون مسلمین را، به او واگذارد و با او درگیر نشود و در آنچه فرمان می دهد، فرمان ببرد، چه خوش آیند باشد یا ناخوش آیند.و موقع بیعت، دست خود را در دست امیر می گذاردند، مانند فروشنده و خریدار، از این رو این گونه پیمان را بیعت نامیدند که همانند معامله بیع انجام می گیرد.همچنین مفهوم بیعت، در عرف لغت و شرع و نیز در مواردی که با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیعت انجام گرفته همین گونه است.

راغب اصفهانی گوید:

«و بایع السلطان:اذا تضمن بذل الطاعة له بما رضخ له.و یقول لذلک:بیعة و مبایعة.و قوله-عز و جل-: «فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به » (7) اشارة الی بیعة الرضوان » (8).

با سلطان بیعت نمود، یعنی تعهد کرد که اطاعت خود را مبذول دارد و نسبت به فرامین او خاضع باشد.

لذا بیعت در آن عهد، برای تاکید بر وفاداری، و فراهم ساختن امکانات بوده است. و همانگونه که در امر رسالت دخالتی نداشته، در امر زعامت پیامبر نیز دخالتی نداشته است.زیرا پیامبر از جانب خداوند به هر دو مقام منصوب گردیده بود و تاکید پیامبر بر گرفتن بیعت، تنها برای تحکیم و تثبیت پایه های حکومت خود و فراهم ساختن امکانات بوده است.

بیعتی را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روز غدیر خم، از مسلمانان، درباره مقام ولایت کبرای مولا امیر مؤمنان علیه السلام گرفت بر همین منوال بود، پس از آنکه به طور صریح، علی را برای خلافت و امامت پس از خود منصوب نمود، از مردم پیمان وفاداری گرفت، تا امکانات خود را-همانگونه که در اختیار پیامبر قرار داده اند در اختیار علی علیه السلام نیز قرار دهند و در تثبیت پایه های حکومت وی بکوشند.

لذا حضرت فرمود:

«اللهم وال من والاه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله » (9).

خداوندا، در پرتو عنایت خود قرار ده، کسی را که خود را در پرتو ولایت کبرای علی قرار داده و یاری نما کسی را که علی را یاری کند و از عنایت خود محروم ساز کسی را که علی را رها کرده او را تنها گذارد و یاری نکند.

بیعت واجب الوفا است بیعت، تعهدی واجب الوفا است، زیرا شریعت اسلام، آن را از لوازم ایمان شمرده و نقض عهد را مایه فزونی کفر دانسته است.

بیعت از نظر عرف و شرع، تعهدی است واجب الوفا که شرافت و کرامت انسانیت، التزام به آن را ایجاب می کند.این خود یک تعهد شرعی است که لزوم آن در عرف، مسلم بوده، و شرع آن را امضا و تنفیذ نموده و نقض عهد از دیدگاه عقل و شرع، گناه به شمار می رود.

قرآن، بر این امر به گونه های مختلف تاکید کرده است.

اولا، از آن با عنوان «بیع » -که از عقود لازمه است-یاد کرده است:

فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به (10).

ثانیا، این گونه بیعت را بیعت با خدا دانسته که پیمانی است ناگسستنی: ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله، ید الله فوق ایدیهم (11).

و وفای به این عهد را-که عمل به شریعت است-تجارتی دانسته که هرگز کساد ندارد:

ان الذین یتلون کتاب الله و اقاموا الصلاة و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانیة یرجون تجارة لن تبور (12).

ثالثا، وفای به این عهد را از لوازم ایمان گرفته است:

و من اوفی بما عاهد علیه الله (13).

و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا (14).

رابعا، نکث بیعت(نقض پیمان)را گناه شمرده است:

و من نکث فانما ینکث علی نفسه (15).

و از هر گونه عهد شکنی، با عنوان «نکث » یاد کرده که مستوجب کفر و جواز قتال است.

و ان نکثوا ایمانهم من بعد عهدهم و طعنوا فی دینکم فقاتلوا ائمة الکفر انهم لا ایمان لهم لعلهم ینتهون.الا تقاتلون قوما نکثوا ایمانهم... (16)

و اگر پیمان شکستند و بر دین طعنه وارد ساختند پس با سران کفر بجنگید زیرا اینان را تعهدی نیست باشد تا بس کنند.آیا نمی جنگید با گروهی که پیمان شکسته اند؟!

امام امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید:

«و اما حقی علیکم فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب، و الاجابة حین ادعوکم و الطاعة حین آمرکم » (17).

آنچه حق من بر شما است آن است به پیمان خود پایبند باشید.و در حضور و پشت سر ناصحانه برخورد کنید.و هر گاه شما را می خوانیم اجابت کنید، و آنچه دستور می دهم فرمانبردار باشید. در روایات فراوان، بیعت را همچون طوقی دانسته است که گردن بیعت کننده را فرا گرفته، و بیعت انسان را گریبانگیر و گردن گیر آن می داند.و نکث بیع یا نقض عهد و شکستن پیمان را از گناهان بزرگ می شمارد.

ثقة الاسلام کلینی از امام صادق علیه السلام روایت می کند که فرمود:

«من فارق جماعة المسلمین و نکث صفقة الامام، الی الله-عز و جل-اجذم » (18).

صفقة:دست به دست دادن در هنگام بیعت است.

هر که از انبوه مسلمانان کناره گیرد.و بیعت خود را با امام نقض کند.روز قیامت در حالی محشور می شود که او را خوره گرفته است.

شیخ المحدثین، صدوق، از امام صادق علیه السلام روایت کرده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«ثلاث موبقات:نکث الصفقة، و ترک السنة، و فراق الجماعة » (19).

سه چیز موجب هلاکت است:نفض بیعت، ترک سنت، جدا شدن از جماعت.

ابو بصیر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود:

«و من مات و لیس فی رقبته بیعة لامام، مات میتة جاهلیة.و لا یعذر الناس حتی یعرفوا امامهم » (20).

هر که در گردن خود بیعت با امام وقت را نداشته باشد، همانند دوران جاهلیت خواهد مرد.و پذیرفته نیست عذر کسی تا امام خویش را بشناسد.

روایات در زمینه ضرورت بیعت و حرمت نقض عهد با امام وقت، از حد تواتر افزون است.از این رو، بیعت که پیمان وفاداری نسبت به مقام ولی امر است، یک واجب تکلیفی است، و شکستن آن از گناهان کبیره محسوب می شود و کتاب و سنت و عقل و سیره عقلا ضرورت آن را ایجاب می کند.

بنابر این نیازی نیست که برای اثبات لزوم پایبندی به بیعت، به سراغ باب وکالت رفته و آن را یک وکالت لازم بگیریم و با تکلف و دشواری از بیعت چهره ای تصویر کنیم که با ماهیت آن همگون نباشد. برخی از بزرگان، بیعت را که با انتخاب عمومی انجام می گیرد، گونه ای وکالت دانسته و لزوم وفای به آن را، از عموم اوفوا بالعقود (21) استفاده نموده است و چنین می نویسد:

«و الانتخاب و ان اشبه الوکالة بوجه، بل هو قسم من الوکالة بالمعنی الاعم، اعنی ایکال الامر الی الغیر او تفویضه الیه...و لکن ایکال الامر الی الغیر، قد یکون بالاذن له فقط، و قد یکون بالاستنابة، بان یکون النائب وجودا تنزیلیا للمنوب عنه، و کان العمل عمل المنوب عنه، و قد یکون باحداث الولایة و السلطة المستقلة للغیر مع قبوله.

و الاول لیس عقدا.و الثانی عقد جائز-علی ما ادعوه من الاجماع-و اما الثالث فلا دلیل علی جوازه(عدم لزومه)بل قوله تعالی: اوفوا بالعقود یقتضی لزومه، کیف و استیجار الغیر للعمل ایضا نحو توکیل له مع لزومه قطعا...و قد مر ان البیع و البیعة من باب واحد و المادة واحدة، فحکمها حکمه، و البیع لازم قطعا..». (22)

در این عبارت انتخاب را نوعی وکالت، به مفهوم عام آن-که مطلق واگذاری به دیگری باشد-دانسته، زیرا وکالت بدین معنی بر سه گونه است:

1-صرف اذن تصرف در مال یا ملک اذن دهنده.که از عقود محسوب نمی شود.

2-نیابت گرفتن که شخص نایب به جای منوب عنه تصرف می کند.و این از عقود جایزه است.

3-اعطای ولایت و حق سلطه به دیگری که مستقلا و با صلاحدید خود عمل کند، البته با شرط پذیرفتن او، و این گونه وکالت، دلیلی بر جایز بودن(لازم نبودن)آن وجود ندارد، بلکه عموم آیه اوفوا بالعقود شامل آن می گردد.همانگونه که «استیجار» (کسی را به اجیری گرفتن)نیز نوعی وکالت است و از عقود لازمه می باشد.علاوه بر آن که بیعت از ریشه بیع گرفته شده و بیع عقدی لازم به شمار می آید.

آنگاه، برای آنکه اثبات نماید که پذیرفتن مسؤولیت در حقیقت پذیرفتن وکالت است، به نامه ای که امام امیر المؤمنین علیه السلام به نمایندگان خود در جمع آوری مالیات نگاشته، اشاره می کند: «فانکم خزان الرعیة، و وکلاء الامة، و سفراء الائمة » (23)

شما، خزانه داران مردم هستید و از جانب امت وکالت دارید و فرستادگان امیران می باشید.

در این گفتار و نحوه استدلال، جای مناقشه وجود دارد:

اولا، بردن مساله بیعت و انتخاب را زیر پرچم وکالت، ضرورتی ندارد، تا به ناچار و بدون هیچ دلیلی، برای وکالت مفهومی عام فرض کرده و برای آن اقسام سه گانه تصور نمود.زیرا اذن در تصرف، از باب اباحه و رخصت در تصرف می باشد، و هیچگونه ارتباطی به باب وکالت ندارد.

ثانیا، تفسیر کردن وکالت به مفهوم عام «مطلق واگذاری-تفویض » وجهی ندارد، زیرا اگر صاحب مقامی از مقام خود تنازل کرده، و آن را به دیگری واگذار کند، به هیچ وجه مفهوم وکالت یا نیابت از آن استشمام نمی شود و هر گونه تفسیر لغوی باید مستند عرفی داشته باشد.

ثالثا، واژه «وکلاء» که در نامه امام علیه السلام بکار رفته بدین جهت است که امام علیه السلام به استناد حق ولایت، به ایشان دستور داده تا با عنوان «وکلای امت » ، اموال مربوطه به بیت المال مسلمین را جمع آوری کنند و این مساله هیچ گونه ارتباطی با مساله بیعت و انتخاب ندارد، تا شاهد مساله گردد.

و نیز مساله «استیجار» ارتباطی به باب «وکالت » ندارد، استیجار از باب «استخدام » برای انجام کار و خدمت به مستاجر است.

مثلا اگر کسی را برای انجام کارهای آبدارخانه در یک اداره دولتی یا رکت یا کارخانه اجیر می گیرند و استخدام می نمایند، آیا عنوان نیابت یا وکالت از آن برداشت می شود؟درست است که کاری به او تفویض(واگذار)شده، ولی همانگونه که گفته شد، مطلق تفویض به معنی و مفهوم وکالت نیست.

خلاصه آن که فرض نمودن مفهوم وکالت در یک افق عام و گسترده، سپس تفسیر کردن آن به مطلق واگذاری، آن گاه چنین نتیجه گرفتن که انتخاب گونه ای وکالت لازم است...تمامی اینها تصوراتی بیش نیست، و هیچ گونه سند لغوی یا عرفی ندارد.

علاوه، ضرورتی هم چنین تصوراتی را ایجاب نمی کند و برای اثبات لزوم بیعت و وجوب وفای به عهد و حرمت نکث(شکستن پیمان)، نیازی به پذیرفتن این گونه تکلفات و پیمودن این راه پر مشقت نیست.زیرا کتاب و سنت و سیره عقلا، برای دلالت و اثبات آن کافی است.

بیعت در عصر غیبت بیعت در دوران حضور(عهد رسالت و حضور امامان معصوم)تنها نقش یک وظیفه و تکلیف شرعی در رابطه با فراهم ساختن امکانات لازم برای اولیای امور را ایفا می کرد.و مقام ولایت و زعامت سیاسی پیامبر و امامان معصوم، از مقام نبوت و امامت آنان نشات گرفته بود و بر مردم واجب بود تا امکانات لازم را برای آنان فراهم سازند، تا بتوانند با نیروی مردمی، مسؤولیت اجرای عدالت را به بهترین شکل به انجام رسانند.و اگر مردم از این وظیفه سرباز می زدند، هیچ گونه کاستی در مقام امامت و زعامت سیاسی آنان وارد نمی ساخت و در آن صورت مردم تمرد کرده و از اطاعت اولی الامر خویش تخلف ورزیده بودند.از این رو شیعه همواره حاکمان وقت را غاصب دانسته، امامان معصوم را اولیای خویش می دانسته اند.

بنابر این، در عهد حضور، بیعت، نفیا و اثباتا در امامت و زعامت نقشی نداشته و تنها در ایجاد توان و قدرت اجرایی برای زعیم قانونی و شرعی نقش داشته است.

ولی بیعت در عصر غیبت، دو نقش را ایفا می کند:

یک:شناسائی واجدین شرائط لازم در سایه رهنمود عقل و شرع.

دو:انتخاب فرد اصلح و تعهد وفاداری نسبت به او و فراهم ساختن امکانات لازم برای ایجاد توان و قدرت اجرایی دولت حاکم.

لذا بیعت در عصر غیبت نقش به فعلیت رساندن صلاحیت رهبری را ایفا می کند.

اوصاف ارائه شده از جانب شرع، صلاحیت داشتن رهبر را ایجاب می کند و مردم با شناسایی واجدین اوصاف و بیعت با فرد اصلح، این صلاحیت را به فعلیت می رسانند. البته این شناسایی و بیعت، امضای شارع را به دنبال دارد که مشروعیت ولایت فقیه از همین جا نشات گرفته و به گونه حد میانه انتصاب و انتخاب صورت می گیرد.

در توضیح این مطلب یادآور می شویم که تعیین ولی امر، از جانب شرع به دو گونه است: -تعیین بالتنصیص، که شخص معینی بالخصوص، برای مقام رهبری امت معرفی گردد، چنانچه در عهد رسالت با آیه النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم ابلاغ شد.و نیز مساله خلافت که در سخن پیامبر در غدیر خم مطرح گردید «فمن کنت مولاه فهذا علی مولاه » .

2-تعیین بالتوصیف، به گونه ای که شارع اوصافی را ارائه می دهد تا هر که واجد آن شرائط باشد، شایستگی مقام ولایت را داشته باشد: «ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامر الله فیه » .آنگاه تشخیص واجدین شرایط را به مردم واگذار می کند، تا به وسیله خبرگان خود، فرد اصلح را شناسایی کرده با او بیعت کنند.

سپس طبق مقبوله عمر بن حنظله «فانی قد جعلته علیکم حاکما» و نیز توقیع شریف «فانهم حجتی علیکم » ، این شناسایی و بیعت(انتخاب)مورد امضای شرع قرار می گیرد.

بنابر این خصوصیات رهبر در آغاز از سوی شرع ارائه می شود و در پایان نیز مورد امضای شارع قرار می گیرد و بدین جهت مشروعیت ولایت فقیه، کاملا از موضع شرع نشات گرفته و نقش مردم در این میانه، نقش تشخیص موضوع و بیعت که تعهد به وفاداری است.

البته همین نقش، ولایت فقیه را-که یک حکم وضعی است-منجز و قطعی می سازد و به فعلیت می رساند و سهم مردم در تنجیز ولایت فقیه، سهم عمده است و به واقع این مردم هستند که در ایجاد حکومت مورد پسند خود نقش اساسی را ایفا کرده اند.

و همین، معنای میانه بین انتصاب و انتخاب را می رساند.نه انتصاب مطلق است که مردم در تعیین آن سهمی نداشته باشند و نه انتخاب مطلق است که شرع در آن نقشی نداشته باشد.بلکه انتخابی است مردمی در سایه رهنمود شرع و مورد قبول شارع.

مسؤولیت رهبر در پیشگاه خدا و مردم مساله مسؤولیت مقام رهبری در پیشگاه خدا و مردم از همین وظیفه متقابل رهبر و مردم نشات گرفته، زیرا مقام رهبری در پیشگاه الهی مسؤولیت دارد تا مجری عدالت باشد و احکام اسلامی را بدون کم و کاست اجرا نماید و بدین جهت است که افزون بر علم و اقتدار، عدالت و تقوا نیز در مقام رهبری شرط است.

او همچنین در مقابل ملت نیز مسؤولیت دارد و باید جوابگوی نیازهای عمومی باشد و در تامین مصالح همگانی در همه زمینه ها بکوشد و اگر کوتاهی کند یا کوتاه آید و نتواند از عهده آن برآید، از جانب مردم به وسیله خبرگان منتخب آنان بر کنار می شود که در اصل یکصد و یازدهم قانون اساسی شرح آن آمده است.

امام امیر مؤمنان علیه السلام در رابطه با حق متقابل رهبر و مردم و مسؤولیتی که در مقابل یکدیگر دارند، می فرماید:

«ایها الناس ان لی علیکم حقا، و لکم علی حق.فاما حقکم علی فالنصیحة لکم، و توفیر فیئکم علیکم، و تعلیمکم کی لا تجهلوا.و تادیبکم کیما تعملوا.و اما حقی علیکم فالوفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهد و المغیب.و الاجابة حین ادعوکم.و الطاعة حین آمرکم » (24).

ای مردم، همان گونه که من بر شما حقی دارم، شما نیز بر من حقی دارید.حق شما بر من آن است که هیچ گاه از رهنمودهای خالصانه دریغ نورزم و در تامین رفاه زندگی شما بکوشم و در تربیت و تعلیم همگانی کوتاهی نکنم.

امام علیه السلام در این سخن، سه موضوع مهم را مطرح می کند:

1-رهنمودهای خالصانه، پدرانه و حکیمانه، بدون جهت گیری.که همه آحاد ملت مد نظر باشند.

2-تامین رفاه در زندگی در سطح عموم و ایجاد اشتغال و رونق دادن به کشت و کار و صنعت و تجارت و بالا بردن سطح درآمدها.

3-تعلیم و تربیت به صورت فراگیر و فراهم نمودن امکانات پیشرفت بسوی مدارج عالیه دانش و ایجاد پژوهشگاههای علمی در تمامی زمینه ها.البته این با قطع نظر از دیگر وظایف نظام حکومت اسلامی از قبیل حراست از سرزمین اسلامی و ثروت ملی و ارزشهای دینی و فرهنگی و نیز بالا بردن توان سیاسی و نظامی و اقتصادی کشور است که در دیگر کلمات مولا امیر مؤمنان علیه السلام آمده است.

و اما حق رهبر بر ملت، یعنی مسؤولیت امت در مقابل دولت حاکم، این است که به پیمان خود وفادار باشند و اگر کاستیهایی می بینند، در حضور مسؤولان یادآور شوند و در غیاب آنان در صدد افشای عیوب و اشکالات نباشند و دستورات را به طور کامل انجام دهند.

پی نوشتها:

1- سوره ممتحنة 60:12.

2- سوره فتح 48:10.

3- سیره ابن هشام ج 2 ص 97.

4- سوره فتح 48:18.

5- لذا در سوره توبه 9:111 آمده: «فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به » .(بشارت باد شما را بر این معامله ای که انجام دادید)که اشاره به بیعت رضوان است.

6- مقدمه ابن خلدون باب 3 فصل 29 ص 209.

7- سوره توبه 9:111.

8- مفردات راغب اصفهانی:ماده بیع.

9- الغدیر ج 1 ص 11.

10- سوره توبه 9:111.

11- سوره فتح 48:10.

12- سوره فاطر 35:30.

13- سوره فتح 48:10.

14- سوره بقره 2:177.

15- سوره فتح 48:10.

16- سوره توبه 9:12-13.

17- نهج البلاغة خطبه:34.

18- کافی شریف ج 1 ص 405.کتاب الحجة باب النصیحة لائمة المسلمین.

19- خصال-ابواب الثلاثة حدیث 13 ص 85 ج 1.

20- بحار الانوار ج 27 ص 126 حدیث 116.

21- سوره مائده:5:1.

22- دراسات فی ولایة الفقیه ج 1 ص 575-576.

23- نهج البلاغة نامه شماره 51.

24- نهج البلاغة:خطبه 34(صبحی صالح)ص 79.

……………………………………………………………………….

منبع : ولایت فقیه , معرفت، هادی

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved