شنبه, 30 دی 1396 22:45

متعلق باءدربسم اللّه الرحمن الرحيم

آیت الله حاج شیخ عبدالله جوادی آملی

   مبرهن نبودن نظريه حرف جر نبودن(باء)

بحث پيرامون تعيين متعلق باء در كلمهٴ «بسم اللّه...»، مبتني است بر آنچه معروف بين مفسران مي‏باشد كه لفظ «باء»، حرف جرّ است و مجموع جار و مجرور كلمه‏اند؛ نه كلام؛ لذا مفيد معناي تام نخواهد بود، مگر با عنايت به متعلق آن كه در تعيين آن متعلق سخني خواهد آمد. اما اگر لفظ باء، حرف جرّ نباشد، بحث مزبور يعني تبيين متعلّق، دربارهٴ او روا نيست؛ بلكه بايد مطلب ديگري را پيرامون آن طرح كرد؛ مثلاً مجموع كلمهٴ ﴿بسم اللّه الرحمن الرحيم﴾ يا خصوص كلمهٴ ﴿بسم اللّه﴾ عنوان و سرفصل شروع كاري از قبيل گفتار، نوشتار، رفتار و مانند آن قرار گيرد و هرگز از سنخ كلمات تجزيه و تركيب پذيرِ وابستهِ به ما قبل يا ما بعد (محذوف يا مذكور) نباشد.

در چنين حالي، بحث از تعيين متعلق حرف جرّ روا نيست؛ چنان‏كه برخي دربارهٴ عنوان‏هاي بعضي از سُوَر، مانند «الحاقّة»، «القارعة» همين احتمال را داده‏اند؛ البته چنين احتمالي، نه سند عقلي دارد و نه به پشتوانهٴ نقلي متّكي مي‏باشد؛ بلكه صرف احتمال است.

 مبرهن نبودن نظريه رمز بودن حروف بسم الله  

همچنين اگر لفظِ «باء»، در «بسم اللّه» و نيز ساير حروف اين كلمه، هركدام رمز خاص و خلاصه‏اي از اسم مخصوص الهي باشد؛ نظير آنچه پيرامون برخي از حروف مقطعه وارد شد، كه در اين‏حال نيز بحث مزبور بي‏ثمر است؛ زيرا لفظ «باء» در اين‏حال، جزئي از اجزاي اسم خاص الهي مي‏باشد و نيازي به تعلّق به غير ندارد؛ چون حرف جرّ نيست تا پيرامون متعلّق آن گفت‏وگو شود.[1]  اين احتمال نيز مُبرَهن نمي‏باشد. آنچه به نظر مي‏رسد، همان مطلب مشهور بين اهل تفسير است كه لفظ «باء» حرف جر است و متعلَّق مي‏طلبد؛ گرچه بحث دربارهٴ تعيين متعلّق آن نسبت به ساير معارف قرآني از اهميّت ويژه‏اي برخوردار نيست.  

برخورد ملاصدرا و علامه با اين بحث

 لذا، صدر المتألهين(قدّس‌سرّه) تحقيق پيرامون مطالبي از قبيل: 1. تعيين متعلَّق «باء» 2. تقدم يا تأخر متعلّق محذوف 3. معناي تعلّق اسم به قرائت در: ﴿اقرء باسم ربّك﴾ 4. چگونه لفظ «باء» مبني بر كسر شد، با اينكه حرفهاي بسيط مانند كاف تشبيه، لام ابتداء، واو عطف، فاء عطف و مانند آن مبني بر فتح‏اند و ساير مباحث اين سطح را به تفاسير مشهور، مخصوصاً كشّاف ارجاع نمود و خود به تحقيق آن نپرداخت؛[2] ليكن براي تفسير دارج و رايج، توجه اجمالي به آن سودمند است، لذا استاد علامه طباطبايي(قدّس‌سرّه) با عبارت كوتاهي چونان مفسران گزيده‏گوي ديگر، از تعيين متعلَّق و اشاره به آن دريغ نفرموده است.[3]  

لزوم آغاز کار با نام خدا وموضوعيت نداشتن بسم الله

 لازم است توجه شود كه چون خداوند سبحان به مقتضاي هو الاوّل، آغاز هر كار و هر شأن است، لذا اگر كاري بدون توجه به خدا آغاز شود، منقطع الأوّل است؛ چنان‏كه اگر كار و شأني بدون قصد قرب به خداوند كه هو الآخر مي‏باشدْ انجام شود، منقطع الآخر و ابتر خواهد بود؛ از اين رو لازم است هر كاري به نام خدا آغاز شود، قهراً چنين كاري بي‏رجحان نيست؛ زيرا كار مرجوح كه خدا از آن ناراضي است، هرگز به خداوند انتماء و نسبت نمي‏يابد.

معناي ابتداء كار به نام خدا اين نيست كه خصوصِ لفظ «بسم اللّه» در آغاز آن مورد عنايت قرار گيرد؛ بلكه هرچه مايهٴ تذكّر الهي است، هرچند كلمهٴ ويژهٴ «بسم اللّه» نباشد، كافي است؛ لذا برخي از ادعيه بدون كلمهٴ «بسم اللّه» و با تحميد، تسبيح، تكبير و مانند آن آغاز مي‏شود كه همگي توجه به اسمي از اسماي حسنا و صفتي از اوصاف علياي الهي است. چنان‏كه در امتثال دستور خداوند دربارهٴ حليّت مذبوح يا منحور و اشتراط آن به تسميه در آيهٴ ﴿فكلوا ممّا ذُكر اسم اللّه عليه إن كنتم بِآياته مؤمنين﴾[4] و آيهٴ ﴿و لاتأكلوا ممّا لم يُذكر اسم اللّه عليه و أنّه لفسق...﴾[5] چنين نقل شد: «شخصي در هنگام ذبح، تسبيح يا تكبير يا تهليل يا تحميد خدا نمود (كافي است يا نه)؟ امام(عليه‏السلام) فرمود: «هذا كله من أسماء اللّه، لا بأس به»؛[6] يعني همهٴ اين امور از نامهاي الهي است و نام خداوند در همهٴ اين كلمات آمده است و چنين ذبح و سر بريدني صحيح و آن مذبوح يا منحور، حلال مي‏باشد.

 احتمالات در متعلق(باء)  

گاهي اسم معنا يا فعل معيّن، همراه با لفظ «باء» كه حرف جرّ است، ذكر مي‏شود؛ مانند: «بحول اللّه و قوّته أقوم و أقعد» و ﴿إقرء باسم ربّك الذي خلق﴾ كه در اين‏گونه موارد، ابهامي در تبيين متعلَّق «باء» وجود ندارد و گاهي كار معيّني به نام خدا شروع شود كه به مثابه قرينهٴ معيّن مي‏تواند تعيين كنندهٴ متعلّق حرف جرّ باشد؛ مانند آنكه كسي بخواهد سوره‏اي تلاوت كند يا از جايي برخيزد يا به جايي بنشيند[7] و نظير آنكه ذابح يا ناحر در هنگام ذبح گوسفند يا نحر شتر مي‏گويد: بسم اللّه...؛ يعني به نام خداوند قرباني مي‏نمايم و به نام او حيوان را سر مي‏برم و نيز مانند شروع مؤلّف يا مدرّس يا صاحب صنعت معيّن كه در اين‏گونه موارد احتمال تعيّن متعلّق حرف جر كاملاً بجاست؛ گرچه احتمال تعلّق آن به متعلّق عام كه در موارد عمومي محتمل مي‏باشد؛ نظير ابتداء، استعانت و...، معقول خواهد بود.

البته ممكن است متعلَّق محذوف، اسم باشد تا جمله اسميه شود و ممكن است فعل باشد تا جمله فعليه گردد؛ مانند: ابتدائي (اِبتدايي ثابت كه ظرف مستقر باشد، نه لغو) بسم اللّه...، ابتدأت بسم اللّه...؛ زيرا حرف جرّ نيازمند به متعلَّق است تا از نقص برهد و به تماميت برسد و اين نتيجه گاهي با اسم معنا حاصل مي‏شود مانند: «ابتداء» و زماني با فعل حاصل مي‏گردد؛ مانند: «ابتدأتُ».

بحث پيرامون تعيين متعلَّق، از آن جهت است كه حرف جرّ نيازمند به آن است و از اين لحاظ تفاوت بين اقسام مجرور نيست؛ يعني اگر گفته مي‏شد: «باللّه»، و كلمهٴ «اسم» ذكر نمي‏شد، باز جريان تعيين متعلَّق قابل طرح بود.  آنچه با ذكر كلمهٴ «اسم» طرح مي‏شود، اين است كه چرا به جاي «باللّه»، عنوان «بسم اللّه» انتخاب شد. برخي چنين گفته‏اند: 1. براي تبرّك به اسم. 2. براي فرق بين شروع در كار مثلاً و بين سوگند؛ زيرا قَسَم به «اللّه» حاصل مي‏شود؛ نه بسم اللّه. 3. چون اسمْ عينِ مسمّاست، تفاوتي بين «اللّه» و بين «بسم اللّه» وجود ندارد. 4. اول با انس به نام خداوند، دلها از علايق و سِرها از عوائق صاف شود تا كلمهٴ «اللّه»، بر دلِ نَقي و سِرِّ صفي وارد آيد.[8]  محمد بن جرير طبري در جامع البيان في تأويل القرآن حديثي را به اين مضمون از رسول‏اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) نقل مي‏نمايد: «مادر حضرت مسيح(عليهاالسلام) فرزندش عيسي(عليه‏السلام) را به مكتب برد تا از آموزگار فنِّ كتابت آموزد. معلّم گفت: بنويس «بسم». عيسي(عليه‏السلام) فرمود: «بسم چيست؟» معلّم گفت: نمي‏دانم. عيسي فرمود: «باء»، بهاء خداست، «سين»، سناء اوست و «ميم»، مملكت او».

آنگاه طبري چنين گفت: مي‏ترسم گزارشگر به غلط نقل كرده باشد و منظور معلّم، ب، س، م، بوده است؛ آن‏طوري كه كودكان را در مكتبْ حروفِ اَبي جاد (ابجد)، ياد مي‏دهند؛ راوي حديث اشتباه نمود و حروف سه‏گانهٴ مزبور را متصلاً به صورت «بسم» نقل نمود؛ زيرا تأويل منقول ياد شده، هرگز با كلمهٴ «بسم اللّه الرحمن الرحيم» به موازين لغت عرب هماهنگ نخواهد بود.[9]  متعلق حرف(باء) در کلام عرفا  جناب محي الدين عربي، متعلق حرف جرّ را در هر سوره‏اي كه آغاز آن «حمد» است، فعلي از مادهٴ «حمد» مي‏داند؛ مانند: حَمَدْتُه، اَحْمَده[10]. مولي عبدالرزاق كاشاني متعلّق آن را در تأويلات خود «أبدءُ» و «أقرء»، دانست؛ البته وي منظور از «اسم» را صورت نوعي انسان كاملِ جامعِ رحمت رحماني و رحيمي دانست كه مظهر ذات الهي است و اسم اعظم مي‏باشد.[11]

 در برخي از نصوص، چنان‏كه در مبحث روايي خواهد آمد، چنين وارد شد: بسم اللّه، يعني «اَسِمُ علي نَفْسى بسِمَةٍ من سِماتِ اللّه»؛ بنابراين متعلق حرف جر كه محذوف است، مشتق از مادّه «اسم» مي‏باشد و گوينده يا نويسنده در صدد آن است كه خود را به نشانهٴ بندگي خداوند موسوم سازد. لازم است در حين اين گفتار، كوشا باشد كه نمونه‏اي از اوصاف الهي را در خود ايجاد كند.[12] به هر تقدير، اگر متعلق «با» از مادهٴ قرائت يا هر مادهٴ مناسب ديگر باشد، چون اسم داراي مراتب است، قرائت يا كار مناسب ديگر نيز داراي درجات خواهد بود و گويندهٴ «بسم اللّه» با هر درجه‏اي كه شروع نمايد، مطابق همان مرتبه كار خاص خود را ادامه مي‏دهد، چنان‏كه وارد شده: «إقرء و ارق»[13]؛ يعني بخوان و بالا برو.  نكته‏اي كه توجه به آن سودمند مي‏باشد، اين است كه قرآن كريم از آن جهت كه كلام خداوند است و متكلم آن با ايجاد اين حروف و كلمات، كتاب تدويني را فراهم نمود، صبغهٴ تعليم دارد و از آن جهت كه بندگان خدا آن را تلاوت مي‏نمايند و معاني آن را فرا مي‏گيرند و با عمل به محتواي آن تزكيه مي‏شوند، صبغهٴ تعلّم دارد؛ لذا هنگامي كه خداوند مي‏فرمايد: بسم اللّه، نبايد متعلَّق آن را استعانت و مانند آن دانست؛ اما هنگامي كه بندگان خدا آن را تلفظ مي‏كنند، متعلّق آن مي‏تواند مادّهٴ استعانت و نظير آن باشد.

به هر تقدير، چون كلمهٴ بسم اللّه جزء سوره و نيز جزء قرآن است، اگر به منظور استعانت يا عنوان ديگر قرائت شود، گرچه از لحاظ لفظ شامل حال خود نمي‏شود، ولي از جهت ملاك، خود را نيز در بر مي‏گيرد؛ يعني استعانت از خداوند، همان‏طوري كه نسبت به ساير اجزاء سوره و همچنين ساير كلمات قرآن مجيد محقق مي‏باشد، نسبت به خودِ بسم اللّه هم محقق خواهد بود؛ حتي در ابتداء به نام خداوند، بايد نام الهي را سرآغاز افتتاح و ابتداء تسميه و بسمله دانست.  آري، اگر بسم اللّه جزء سوره نبود و خارج از قرآن بود، مي‏توانست به عنوان ابتداء به نام خدا قرار گيرد و با افتتاح آن، سوره شروع شود. تسميه الهي در شعراديبان  به هر حال، تسميهٴ الهي، مفتاح هر دَرِ بسته و كليد هر مخزن مي‏باشد؛

چنان‏كه نظامي گنجوي در آغاز مخزن الاَسرار مي‏گويد:

 بسم اللّه الرحمن الرحيم ٭٭٭٭ هست كليد در گنج حكيم

 در طليعهٴ ليلي و مجنون چنين مي‏سرايد:

اي نام تو بهترين سرآغاز ٭٭٭٭ بي‏نام تو نامه كي كنم باز

 در آغاز هفت پيكر مي‏سرايد:  

اي جهان ديده بودِ خويش از تو ٭٭٭٭ هيچ بودي نبودْ پيش از تو  

در هدايتْ بدايتِ همه چيز ٭٭٭٭ در نهايتْ نهايتِ همه چيز  

در مبدأ اسكندرنامه چنين مي‏فرمايد:

 خدايا جهان پادشاهي تراست ٭٭٭٭ ز ما خدمت آيد خدايي تراست

 پناه بلندي و پستي تويي ٭٭٭٭ همه نيستند آنچه هستي تويي

 در آغاز اقبالنامه مشابه طليعهٴ مخزن الأسرار چنين سروده است:  

خرد هر كجا گنجي آرد پديد ٭٭٭٭ ز نام خدا سازد آن را كليد  

خداي خرد بخش بِخْرَد نواز ٭٭٭٭ همان ناخردمند را چاره ساز  

 البته بينش توحيدي همهٴ سرايندگان ادب پرور يك‏سان نيست؛ لذا آنچه جناب حكيم ابوالقاسم فردوسي فرموده است:

به نام خداوند جان و خرد ٭٭٭٭ كزين برتر انديشه بر نگذرد  

با آنچه جناب شيخ محمود شبستري فرموده است، همتاي هم نيستند:

به نام آنكه جان را فكرت آموخت ٭٭٭٭ چراغ دل به نور جان برافروخت

 زيرا گرچه فردوسي خداوند را خالق جان و خالق خرد ناميد، اما مطلب سوم كه تنظيم رابطهٴ بين جان انديشور و بين انديشه است، در نظم دلپذير وي نيامد؛ ليكن عارف شبستر ،گذشته از اشارهٴ ضمني به خالقيت خداوند نسبت به مطلب اول و دوم، يعني آفرينش جان و آفرينش فكرت و انديشه، به مطلب سوم عنايت نمود و آن اينكه به ربوبيت خداوند در تعليم انسان و ايجاد فروغ انديشه در جان انديشور توجه نمود تا كسي نپندارد كه گرچه خداوند اصل جان و اصل علم را آفريد؛ ليكن فراگيري علم از ناحيهٴ خودِ روح انساني انجام مي‏شود و دانشمند در تعلّم، محتاج به افاضهٴ علم از خداوند نيست. خلاصه آنكه فردوسي(قدّس‌سرّه) به دو حبل بسيط اشاره فرموده است و شبستري به دو حبل بسيط و يك حبل تأليفي. ب

ه هر تقدير، عرفان گلشن راز مشهود صاحب‏دلان است؛ چنان‏كه حماسهٴ شاهنامه معلوم صاحب نظران و هر دو در ساحت توحيد الهي به نظم منضود مي‏پردازند؛ گرچه امتياز بَصَر از نَظَر را نبايد از نظر دور داشت و رجحان بَصر بر نظر را بايد مقتضاي بصيرت دانست. مناسب است عنان كلام از مسير مشهورْ عدول نكند و به معبر مستور وارد نگردد كه كاميابان از آن، اندكي از راهيان طريقِ معرفت و قليلي از سالكان صراطِ عبادت شكري و مسافت حُبّي مي‏باشند. آري، حرّيت از غير حمدْ بهرهٴ بندگان اجوف نخواهد شد و شهود شهيد مطلق، نصيب هر اَكمه و اَعور و اَحول و اعما نمي‏باشد.  

---------------

 

[1] ـ لطائف الإشارات، ج 1، ص 44؛ وي چنين گفته است: گروهي از «باء» برّ و نيكي خدا به اولياي خود را متذكر مي‏شوند و از «سين»، سر و راز او با اصفياء الهي را متذكر مي‏گردند و از «ميم»، مِنّتِ خدا بر اهل ولايت او را به ياد مي‏آورند و گروه ديگر از حرف «باء»، برائت خدا از هر بدي و از حرف «سين»، سلامت خدا از هر عيب و از حرف «ميم» مجدِ خداي سبحان...، و گروه ديگر از «باء»، بها و از «سين» سنا و از «ميم» ملك او را به ياد مي‏آورند.

 [2] ـ تفسير صدر المتألهين<، ج 1، صص 29 ـ 30.

 [3] ـ الميزان، ج 1، ص 17.

 [4] ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 118.  

[5] ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 121.  

[6] ـ وسائل الشيعه، ج 24، كتاب الصيد والذباحة، ابواب الذبح، باب 16، حديث 1.  

[7] ـ تفسير طبري، ج 1، ص 39.

 [8] ـ قُشيري در تفسير، لطائف الإشارات، ج 1، ص 44.

 [9] ـ تفسير طبري، ج 1، ص 42 با اندكي تغيير.  

[10] ـ ايجاز البيان فى الترجمة عن القرآن، مطبوع در هامش تفسير و اشارات ابن عربي، ج 1، ص 21.  

[11] ـ تأويلات، ج 1، ص 7.

 [12] ـ تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج 1، ص 25.  

[13] ـ بحار الأنوار، ج 8، ص 133.  

------

منبع:www.portal.esra.ir

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved