جمعه, 03 خرداد 1398 03:57

معنای ظلوم و جهول بودن انسان در قرآن

معنای ظلوم و جهول بودن انسان در قرآن چیست؟

پرسش

معنای ظلوم و جهول بودن انسان در آیه ی پایانی سوره ی مبارکه ی احزاب چیست؟ چه گونه با ارزش مقام انسان در مقابل آسمان و زمین جمع می شود؟ بیان علامه ی طباطبایی(ره) را هم بفرمایید.

پاسخ اجمالی

1. قرآن از طرفی نسبت به مقام شامخ انسان، با تعابیر گوناگون تجلیل کرده و از طرفی دیگر در آیات فراوان، او را مورد نکوهش و سرزنش قرار داده است.

2. حرکت انسان در دو قوس صعود و سقوط بی نهایت است و حد و مرزی ندارد و این به خاطر استعدادهای فوق العاده ی اوست.

3. انسان موجودی دو بعدی است: بعد روحانی و ملکوتی و بعد حیوانی و نفسانی.

4. آدمی برخلاف موجودات دیگر از اراده و اختیار بهره مند است و مسیر زندگی را بر مبنای زمینه ها و بسترهایی که فراهم ساخته، خود انتخاب می نماید.

5. کسانی به مقام خلیفة اللهی نایل می شوند که به هدایت الاهی بگروند و غرائز سرکش و خصوصیات حیوانی را مهار و کنترل سازند.

6. ظَلُوم وً جَهُول"، به این معنا است که: انسان به خودى خود فاقد علم و عدالت بود، ولى قابلیت آن را داشت که خدا آن دو را به وى افاضه کند، و در نتیجه از حضیض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پیدا کند.

پاسخ تفصیلی

با یک مرور اجمالی در قرآن کریم به این نتیجه خواهیم رسید که در ارتباط با انسان، به طور کلی با دو دسته از آیات مواجه هستیم: دسته ی اوّل آیاتی هستند که از انسان تجلیل به عمل آورده و از او به عظمت و بزرگی یاد کرده اند. نظیر این آیات:

1. «ما بنی آدم را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا (بر مرکب های راهوار) حمل کردیم و از انواع روزی های پاکیزه به آنها روزی دادیم و بر بسیاری از خلق خود برتری بخشیدیم». [1]

2. «هنگامی که پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در روی زمین جانشین و حاکمی قرار خواهم داد، فرشتگان می گفتند: پروردگارا آیا کسی را در زمین قرار می دهی که فساد و خونریزی کند؟ ما تسبیح و حمد تو را به جا می آوریم پروردگار فرمود: من حقایقی را می دانم که شما نمی دانید». [2]

3. «ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم، آنها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آن را بر دوش کشید». [3] و ....

اما دسته دیگر آیاتی می باشند که او را مذمت نموده، با تعابیری تند مورد نکوهش قرار داده اند تعابیری چون «انسان کم ظرفیت است»، [4] «او طغیانگر است»، [5] «او بسیار ظالم و کفران کننده است»، [6] «او ظلوم و جهول است»، [7] «او خصیم مبین است»، [8] «او در زیانکاری و خسران است». [9] و....

حال با ارائه ی آیات فوق؛ این سؤال مطرح می شود که معما چیست؟ معنا و مفهوم این دو طائفه از آیات به ظاهر متعارض که در غایت تباعد و دوری هستند چیست؟

برای پاسخ به این پرسش نیکوست که از خود قرآن مدد بجوئیم؛ چرا که بعضی از آیات این کتاب آسمانی بعضی دیگر از آن را تفسیر می نماید.

در سوره ی مبارکه ی بیّنه، می خوانیم:

«کافران از اهل کتاب و مشرکان در دوزخند و جاودانه در آن می مانند، آنها بدترین مخلوقات اند، اما کسانی که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام دادند بهترین مخلوقات خدا هستند». [10]

در این دو آیه ی متصل به هم از یک سوره، از انسان با عنوان بهترین و بدترین مخلوقات یاد شده است و این مطلب بیان کننده ی قوس صعودی و سقوطی بی نهایت اوست. به این معنا که اگر دارای ایمان و عمل صالح شد برترین خلق خدا می شود و اگر راه کفر و ضلالت و الحاد و لجاج را طی نمود، چنان سقوط می کند که بدترین خلق خدا می شود.

علی (ع) در روایتی فرمودند: «خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفرید: فرشتگان و حیوانات و انسان، فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حیوانات مجموعه ای از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعه ای است از هر دو تا کدامین غالب آید، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چیره گردد از حیوانات پست تر». [11]

از این روایت نورانی می توان نتیجه گرفت که همان گونه که انسان موجودی است دو بعدی (بعد روحانی و نفسانی)، کشش ها و تمایلات او نیز دوگانه است(کشش ها و جاذبه های معنوی و روحانی و تمایلات حیوانی و نفسانی) که می تواند با استفاده از نیروی اراده و اختیاری که از طرف خداوند متعال به او داده شده است، هر یک از آنها را انتخاب کند و به اوج اعتلای انسانی خویش دست یابد، یا تا جایی سقوط کند که به تعبیر قرآن از بدترین جنبندگان یا از حیوان پست تر [12] گردد.

پس آیات نورانی قرآن پرده از روی این واقعیت بر می دارند که همه ی انسان ها در مرحله ی قوه و استعداد این زمینه و شایستگی را دارند که گرامی ترین و بهترین و حتی برتر از فرشتگان الاهی باشند و در پرتو فعلیت بخشیدن به این استعدادهای بالقوه به مرتبه ی خلیفة اللهی نایل گردند، اما اگر از این موقعیت ممتاز و عنایت ویژه ی پروردگار استفاده ننمایند و آن را تباه سازند، در خور مذمت ها و سرزنش های الاهی اند که نمونه هایی از آنها را در این مختصر آوردیم. [13]

اما بیان علامه طباطبائی در تفسیر آیه 73، سوره احزاب، "إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا ... غَفُوراً رَحِیماً" بدین قرار است:

امانت- هر چه باشد- به معناى چیزى است که نزد غیر، به ودیعه بسپارند، تا او آن را براى سپارنده حفظ کند، و سپس به وى برگرداند، و در آیه مورد بحث امانت عبارت است از چیزى که خداى تعالى آن را به انسان به ودیعه سپرده، تا انسان آن را براى خدا حفظ کند، و سالم و مستقیم نگه بدارد، و سپس به صاحبش یعنى خداى سبحان برگرداند.

و اما اینکه این امانت چیست؟ از جمله" لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ ..." بر مى‏آید که امانت مذکور چیزى است که نفاق و شرک و ایمان هر سه بر حمل آن امانت مترتب مى‏شود، در نتیجه حاملین آن امانت به سه طائفه تقسیم مى‏شوند، چون کیفیت حمل آنان مختلف است. از این جا مى‏فهمیم که ناگزیر امانت مذکور امرى است مربوط به دین حق، که دارنده آن متصف به ایمان، و فاقد آن متصف به شرک، و آن کس که ادعاى آن را مى‏کند، ولى در واقع فاقد آن است، متصف به نفاق مى‏شود.

حال آیا این امر عبارت است از اعتقاد حق، و شهادت بر توحید خدا، و یا مجموع عقاید و اعمال؟ و به عبارت دیگر، امر مزبور عبارت است از صرف اعتقاد به همه عقاید دین حق، با قطع نظر از عمل به لوازم آن؟ و یا اینکه عبارت از داشتن آن عقاید به ضمیمه عمل به آن، و یا آنکه هیچ یک از این احتمال‏ها نیست بلکه عبارت است از آن کمالى که از ناحیه داشتن یکى از آن امور براى انسان حاصل مى‏شود.

از این احتمالها احتمال اولى که توحید است ممکن نیست منظور باشد، براى اینکه آیه شریفه مى‏فرماید آسمان و زمین و کوه‏ها از حمل آن امانت مضایقه کردند، و حال آنکه به حکم صریح قرآن آسمانها و زمین و کوه‏ها و تمامى موجودات، خدا را یگانه دانسته، و به حمد او تسبیح مى‏گویند، هم چنان که فرموده:" وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ" [14] و در آیه مورد بحث مى‏فرماید آسمانها و زمین از پذیرفتن آن امانت سرباز زدند، پس معلوم مى‏شود امانت‏ مذکور توحید خدا نیست.

و اما احتمال دوم که بگوییم مراد از امانت پذیرش دین حق به طور تفصیل است، نیز صحیح نیست، براى اینکه آیه شریفه مى‏فرماید انسانها به طور مطلق، یعنى چه خوبشان و چه بدشان آن را حمل کردند، و پذیرفتند، و معلوم است که بیشتر انسانها در هر دوره‏اى از ایمان به دین حق امتناع ورزیدند، و کسى که ایمان به آن نداشته باشد حمل آن را هم نکرده، و اصلا اطلاعى از آن ندارد.

با این بیان روشن مى‏شود که احتمال سوم هم نمى‏تواند منظور از امانت باشد، چون احتمال سوم این بود به طور مفصل در عمل، متلبس به دین حق باشد و معلوم است که تمامى انسانها این طور دین دار نبوده و نیستند.

احتمال چهارم هم نمى‏تواند مراد از امانت باشد، براى اینکه آسمانها و زمین و سایر موجودات با اعتراف به توحید خدا، و اتصافشان به این اعتراف کمال مزبور را دارند، و آیه شریفه مى‏فرماید آسمانها و زمین این امانت را نپذیرفتند.

و اما این احتمال که مراد از آن امانت تلبس و اتصاف به کمالى باشد که از ناحیه اعتقاد به حقانیت همه عقاید، و علم به دین حق حاصل مى‏شود، نیز صحیح نیست، چون همانطور که گفتیم امانت مذکور چیزى است که هم نفاق مترتب بر آن مى‏شود، و هم شرک، و هم ایمان، و این سه بر صرف اعتقاد به حقانیت تکالیف اعتقادى و عملى دین مترتب نمى‏شود، و صرف این اعتقاد نه سعادتى مى‏آورد، و نه شقاوتى، آنچه سعادت و شقاوت مى‏آورد، التزام به این عقاید، و تلبس در عمل به آن تکالیف است، نه صرف عقیده به حقانیت آنها.

ناگزیر از بین همه احتمالات باقى مى‏ماند احتمال ششم، و آن این است که مراد از امانت مزبور کمالى باشد که از ناحیه تلبس و داشتن اعتقادات حق، و نیز تلبس به اعمال صالح، و سلوک طریقه کمال حاصل شود به اینکه از حضیض ماده به اوج اخلاص ارتقاء پیدا کند و خداوند انسان حامل آن امانت را براى خود خالص کند، این است آن احتمالى که مى‏تواند مراد از امانت باشد، چون در این کمال هیچ موجودى نه آسمان، و نه زمین، و نه غیر آن دو، شریک انسان نیست. از سویى دیگر چنین کسى تنها خدا متولى امور اوست، و جز ولایت الهى هیچ موجودى از آسمان و زمین در امور او دخالت ندارد، چون خدا او را براى خود خالص کرده است.

پس مراد از امانت عبارت شد از ولایت الهى، و مراد از عرضه داشتن این ولایت بر آسمانها و زمین، و سایر موجودات مقایسه این ولایت با وضع آنهاست. و معناى آیه این است که: اگر ولایت الهى را با وضع آسمانها و زمین مقایسه کنى، خواهى دید که اینها تاب حمل آن را ندارند و تنها انسان مى‏تواند حامل آن باشد، و معناى امتناع آسمانها و زمین، و پذیرفتن و حمل آن به وسیله انسان این است که در انسان استعداد و صلاحیت تلبس آن هست، ولى در آسمانها و زمین نیست.

این است آن معنایى که مى‏توان آیه را بر آن منطبق کرد، و گفت آسمانها و زمین و کوه‏ها با اینکه از نظر حجم بسیار بزرگ، و از نظر سنگینى بسیار ثقیل و از نظر نیرو بسیار نیرومند هستند، لیکن با این حال استعداد آن را ندارند که حامل ولایت الهى شوند، و مراد از امتناعشان از حمل این امانت، و اشفاقشان از آن، همین نداشتن استعداد است.

و لیکن انسان ظلوم و جهول نه از حمل آن امتناع ورزید، و نه از سنگینى آن و خطر عظیمش اشفاق کرد و به هراس افتاد، بلکه با همه سنگینى و خطرناکى‏اش قبولش کرد، و این سبب شد که انسان که یک حقیقت و نوع است، به سه قسم منافق و مشرک و مؤمن منقسم شود، و آسمان و زمین و کوه‏ها داراى این سه قسم نباشند، بلکه همه مطیع و مؤمن باشند.

در این جا ممکن است بپرسى که: خدا با اینکه حکیم و علیم است، چرا چنین بار سنگینى را که حملش از قدرت آسمانها و زمین بیرون است بر انسان ظلوم و جهول حمل کرد؟

با اینکه مى‏دانست انسان نیز تاب تحمل آن را ندارد، و قبول کردنش به خاطر ظلوم و جهول بودنش بوده، و این دو خصوصیت او را مغرور و غافل ساخته، و به او مهلت نداده که به عواقب این کار بیندیشد، و این در حقیقت مثل این مى‏ماند که سرپرستى و ولایت بر مردم یک کشور را به دیوانه‏اى واگذار کنیم، خود دیوانه هیچ حرفى ندارد، اما حرف نداشتنش براى این است که دیوانه است، و گر نه، عقلا این کار را نمى‏پسندند، و در باره دیوانه دچار اشفاق و دلسوزى مى‏شوند.

در پاسخ مى‏گوییم: ظلوم و جهول بودن انسان، هر چند که به وجهى عیب و ملاک ملامت و عتاب، و خرده گیرى است، و لیکن، عین همین ظلم و جهل انسان مصحح حمل امانت و ولایت الهى است، براى اینکه کسى متصف به ظلم و جهل مى‏شود که شانش این است که متصف به عدل و علم باشد، و گر نه چرا به کوه ظالم و جاهل نمى‏گویند، چون متصف به عدالت و علم نمى‏شود، و همچنین آسمانها و زمین جهل و ظلم را حمل نمى‏کنند، به خاطر اینکه متصف به عدل و علم نمى‏شوند، به خلاف انسان که به خاطر اینکه شان و استعداد علم و عدالت را دارد، ظلوم و جهول نیز هست.

و امانت مذکور در آیه که گفتیم عبارت است از ولایت الهى، و کمال صفت عبودیت، وقتى حاصل مى‏شود که حامل آن، علم و ایمان به خدا داشته، و نیز عمل صالح را که عبارت دیگر عدالت است، داشته باشد، و کسى که متصف به این دو صفت بشود، یعنى ممکن باشد که به او بگوییم عالم و عادل، قهرا ممکن هم هست گفته شود، جاهل و ظالم، و چون علم و عدالت انسان موهبتى است که خدا به او داده، و اما خود او فى حد نفسه جاهل و ظالم است، پس همین اتصاف ذاتى‏اش به ظلم و جهل، مجوز این شده که امانت الهى را حمل کند، و در حقش گفته شود: انسان بار این امانت را به دوش کشید، چون ظلوم و جهول بود. و بنا بر این معناى دو آیه شریفه به وجهى نظیر معناى آیه "لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ" [15] است، چون آیه اولى مورد بحث نظیر آیه اولى از این سه آیه است، و آیه دومى مورد بحث نظیر دو آیه دوم و سوم از آیات سوره التین است.

پس جمله" إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ" معنایش این است که: ما ولایت الهى و استکمال به حقایق دین حق را، چه علم به آن حقایق، و چه عمل بدانها را، بر آسمانها و زمین عرضه کردیم، و معناى عرضه کردن آن، این است که ما یک یک موجودات را با آن سنجیدیم، و قیاس کردیم، هیچ یک استعداد پذیرفتن آن را نداشتند، به جز انسان.

"عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ"- یعنى این موجودات بسیار بزرگ، با اینکه از نظر خلقت بسیار بزرگتر از انسانند، استعداد پذیرفتن آن را نداشتند، همانطور که خداوند مى‏فرماید"لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ" [16] "فابین ان یحملنها و اشفقن منها" پس امتناع کردند از اینکه آن را حمل کنند، و از حمل آن اشفاق و اظهار ناراحتى کردند، چون مشتمل بر صلاحیت تلبس به آن نبودند و اگر از قبول آن تعبیر به حمل کرد، براى اشاره به این نکته است که امانت مذکور آن قدر سنگین است که آسمانها و زمین و کوه‏ها با همه بزرگى‏شان قادر به پذیرفتن آن نیستند.

"وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ"- یعنى انسان با همه کوچکى حجمش صلاحیت و آمادگى پذیرفتن آن را داشت، و آن را پذیرفت،"إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا"، یعنى چون او ستمگر به نفس‏ خویش، و جاهل به آثار و عواقب وخیم این امانت است، او نمى‏داند که اگر به این امانت خیانت کند عاقبت وخیمى به دنبال دارد، و آن هلاکت دایمى اوست.

و به معنایى دقیق‏تر چون که: انسان به خودى خود فاقد علم و عدالت بود، ولى قابلیت آن را داشت که خدا آن دو را به وى افاضه کند، و در نتیجه از حضیض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پیدا کند.

و دو کلمه" ظلوم" و" جهول" دو وصف از ظلم و جهلند، و کسى را ظلوم و جهول گویند که ظلم و جهل در او امکان داشته باشد، هم چنان که به قول فخر رازى اسب چموش، و چارپاى چموش، و آب طهور، اوصافى هستند، براى حیوانى که امکان چموشى، و آبى که امکان طهور بودن را داشته باشد، و به همین جهت به سنگ و کلوخ، چموش نمى‏گویند. [17]

[1] اسراء، 70.

[2] بقره، 30.

[3] احزاب، 72.

[4] فصلت، 49 – 50 – 51.

[5] شوری، 27.

[6] ابراهیم، 34.

[7] احزاب، 72.

[8] یس، 77.

[9] عصر، 2.

[10] آیات 6، 7

[11] تفسیر نورالثقلین، ج3، ص188.

[12] " اولئک کالانعام بل هم اضل"،اعراف، 179.

[13] بر گرفته از سؤال 244 (سایت: ۱۷۹۵).

. [14] و هیچ موجودى نیست مگر آنکه خدا را به حمد او تسبیح مى‏گوید. سوره اسرى، آیه 44.

[15] . سوره التین، آیه 4- 6.

[16] . سوره مؤمن، آیه 57.

[17] . تفسیر فخر رازى، ج 25، ص 236.

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved