دوشنبه, 30 بهمن 1396 09:24

حضرت ادريس عليه السلام

نواده آدم ابوالبشر(ع)

 

چـنـان كـه گـفـتـه انـد، نـسـب ادريـس بـه چـهـار واسـطـه به شيث مى رسد. از ابن اسحاق نقل شده كه ادريس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درك كرد و ابن اثير گفته كه 386 سال از عمر ادريس گذشته بود كه حضرت آدم از دنيا رفت . نـام عـبـرى آن حـضـرت خـنـوخ و تـرجـمـه عـربـى اش اخـنـوخ اسـت . در بـعـضـى نقل هاست كه حكماى يونان نام آن حضرت را هرمس ‍ الهرامسه يا هرمس حكيم گذارده انـد، هـرمـس لفـظ عـربـى اسـت و ترجمه يونانى آن ارميس به معناى عطارد است .

برخى گفته اند كه نام يونانى او طرميس بوده است . مـحـل ولادت او را برخى سرزمين بابل و برخى شهر منف كه پايتخت مصر قديم بوده ذكر كرده اند. مـنـصـب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شيث به آن حضرت رسيده و ويژگى هاى نبوت ، اسم اعظم و مقام وصايت نصيب وى گرديد. جـهـت نـام گـذارى آن حـضـرت بـه ادريـس نـيـز در روايـات ، كـثـرت اشـتـغال وى به درس و كتاب ذكر شده است . طبق روايات و تواريخ ، ادريس نخستين كسى اسـت كـه خـط نـوشـت ، جـامـه بـدوخـت و عـلم خـيـاطـى را تـعـليـم داد، زيـرا قبل از وى مردم با پوست حيوانات خود را مى پوشاندند.

هم چنين آن حضرت را آموزگار و مـعـلّم بـسيارى از علوم مانند نجوم ، حساب ، هندسه ، هيئت و... دانسته اند.(1) عبدالوهاب نجّار در قصص الانبياء خود مى گويد: ادريس به مصر آمد و در آن جا سكونت گزيد و به دعـوت مـردم بـه اطـاعـت از حـق و امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر مـشـغـول گـرديـد. مـردم آن زمـان بـه هفتاد و دو زبان سخن مى گفتند وخداى تعالى همه آن زبـان هـا را بـه وى تـعـليـم فـرود.ادريس سياست ، آداب تمدن و قوانين مملكتى و هم چنين طرز اداره شهرها و بناى آن ها را به مردم آموخت و براثر تعليمات آن حضرت 188 شهر در روى كره زمين بنا گرديد كه كوچك ترين آن ها رها(2) بوده است .(3)

شريعت و آيين ادريس (ع )

ادريـس مـردم را بـه ديـن خـدا، تـوحـيـد و عـبـادت پـروردگـار مـتـعـال دعـوت مـى كـرد و به آن ها مى گفت :عمل صالح در اين دنيا، موجب آزادى از عذاب آخـرت مـى گـردد. ادريس مردم را به زهد در دنيا و عدالت ترغيب مى فرمود و آن ها را طـبـق بـرنـامـه خاصى ماءمور به خواندن نماز كرد. هم چنين روزهاى معيّنى در ماه را براى روزه گـرفـتـن مـقـرّر كـرد و دسـتـور جـهـاد بـه دشـمـنـان ديـن را بـه آن هـا داد. زكـات مـال را بـراى كمك به ضعيفان و دستور تطهير از جنابت و پرهيز از سگ و خوك را بر آن ها واجب و مشروبات مست كننده را نيز بر آن ها حرام فرمود.

هم چنين عيدهايى براى مردم مقرّر كـرد كـه در آن روزها قربانى كنند. ادريس مردم را به آمدن پيغمبران بعد از خود بشارت داد و اوصاف پيغمبراسلام را نيز براى آن ها بيان فرمود و مردم را بر سه طبقه كاهنان ، سلاطين و رعايا تقسيم كرد. ساير احوال ادريس چـنـان كـه از تـاريـخ بـرمـى آيد، ادريس از پيمبران بزرگوارى است كه خداوند مقام هاى ظاهرى و معنوى را براى او گِرد آورده بود و گذشته از مقام نبوت و رسالتى كه از جانب پروردگار متعال داشت ، در صورت ظاهر نيز به قدرت و عظمت رسيد و مردم آن زمان مطيع و فرمان بردار وى بوده و با ديده احترام به وى مى نگريستند. در روايات شيعه نام پادشاهى جبّار و ستم گر نيز ياد شده كه در زمان ادريس مى زيسته و بـه ظلم و ستم زمين زراعتى و دارايى مردم را مى گرفته است . هم چنين زنى زيبا داشته كه در كارها با او مشورت نموده و به دستور او رفتار مى كرده است . آن ها براثر طغيان و سـتم ، به نفرين ادريس گرفتار شده و به همراه پيروانشان نابود شدند. و مردم نيز سـال هـا بـه قـحـطـى و خـشـك سـالى دچـار شـدنـد كـه بـراى اطـلاع بـيـشـتـر بـه كتاب اكمال الدين صدوق (ره )- كه خوشبختانه ترجمه شده است - مراجعه كنيد.(4)

در حـديـثـى كـه راونـدى (ره ) بـه سـنـدش از وهـب بـن مـنـبـه نـقل كرده آمده است : ادريس مردى بلند بالا و فراخ سينه با صدايى آهسته و گفتارى آرام بود و هنگام راه رفتن ، گام ها را كوتاه برمى داشت ... تا آن جا كه مى گويد: وى نخستين كـسـى بـود كه جامع دوخت و هرگاه سوزن مى زد خداى را تسبيح مى گفت و به يگانگى و بـزرگـى او را يـاد مـى كـرد، و در هـر روز بـرابـر بـا اعمال تمامى مردم آن زمان تنها از وى عمل نيك به آسمان بالا مى رفت . در زمان آن حضرت ، فـرشـتـگـان بـه مـيـان مردم مى آمدند. با مردم دست مى دادند و بر آن ها سلام مى كردند. سـخن مى گفتند و نشست و برخاست و مجالست داشتند و اين بدان سبب بود كه مردم آن زمان مـردمـانى صالح و شايسته بودند. اين جريان تا زمان حضرت نوح نيز ادامه داشت و پس از آن منقطع گرديد.(5)

هم چنين راوندى در حديثى از امام صادق (ع ) نقل كرده كه آن حضرت در باب فضيلت مسجد سـهـله فـرمـود:هرگاه به كوفه رفتى به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت هاى خود را از خدا بخواه ، زيرا مسجد سهله خانه ادريس پيغمبر بوده كه در آن خياطى مى كرد و نماز مى گزارد.

نام ادريس در قرآن و صعود وى به آسمان

در دو جـاى قـرآن كـريم نام ادريس ذكر شده است . يكى در سوره مريم و ديگرى در سوره انـبـيـاء. در سوره انبياء فقط نام آن حضرت برده شده ، ولى در سوره مريم خداى تعالى اوصافى نيز براى آن حضرت بيان فرموده است : واذكر فى الكتاب ادريس انّه كان صدّيقا نبيا و رفعناه مكانا عليّا(6)؛ در ايـن كـتـاب ادريـس را يـاد كـن كـه او پـيغمبرى راستى پيشه بود، و ما را به جايگاهى بلند، بالا برديم . در مـعـنـاى ايـن كـه فـرمـودو رفـعناه مكانا عليّا ميان مفسران اختلاف است : دسته اى مـعـتـقـدنـد يـعنى قدر او را بالا برديم و در عالم بالا جاى داديم . هم چنين در علّت و كيفيّت صـعود آن حضرت به آسمان نيز اختلاف نظر است : در پاره اى از روايات آمده كه خداوند بـه يـكـى از فرشتگان خود خشم گرفت و بال و پرش را قطع كرد.بعد او را در جزيره اى انـداخـت و سـال هـا آن جـا بـود تـا هـنـگامى كه خداوند ادريس را مبعوث فرمود. فرشته مـزبـور نـزد آن حـضـرت آمـد و از وى خـواسـت بـه درگاه خداوند دعا كند تا خداوند از وى بـگـذرد و بـال و پـرش را بـه او بازگرداند.

ادريس هم دعا كرد و خدا از وى درگذشت و بـال و پـرش را بـه وى بـاز داد. فرشته مزبور به آن حضرت عرض ‍ كرد: آيا حاجتى دارى ؟ ادريس گفت : آرى مى خواهم مرا به آسمان ببرى تا ملك الموت را ديدار كنم ، زيرا با ياد وى زندگى بر من گوارا نيست . فرشته مزبور، ادريس را به آسمان چهارم آورد و در آن جا ملك الموت را ديد كه نشسته است و سر خود را از روى تعجب حركت مى دهد. ادريس پـيـش آمـد. بـه مـلك الموت سلام كرد و پرسيد: چرا سرت را تكان مى دهى ؟ جواب داد كه پـروردگـار بـه مـن فـرمان داد تا جان تو را ميان آسمان چهارم و پنجم گرفته و تو را قـبـض روح كـنـم . من در فكر بودم كه چگونه با اين همه فاصله بسيارى كه ميان آسمان چـهـارم بـا سـوم و سـوم بـا دوم و دوم بـا اوّل و هـم چـنـيـن مـيـان آسـمـان اوّل با زمين است ، من ماءمور شده ام كه در آسمان چهارم جان تو را بگيرم تا اكنون كه تو را ديدار كردم . سپس جانش را در همان جا بگرفت .(7)

در روايت طبرى و فريد وجدى و ديگران ، موضوع غضب و خشم پروردگار- كه مورد ايراد بـعـضـى واقـع گـرديـده - ذكر نشده و مابقى آن با مختصر اختلافى به همين نحو از كعب الاخبار نقل شده است . در حـديـثـى كـه راونـدى در قـصـص الانـبـيـاء از ابـن عـبـاس نقل كرده ، ملك الموت از خداى تعالى اجازه گرفت كه براى زيارت ادريس به زمين بيايد و او را ديدار كند. خداوند به وى اجازه داد و نزد ادريس آمد و مدتى با وى ماءنوس شد تا ايـن كـه ادريـس او را شناخت و از وى خواست كه او را به آسمان برد. ملك الموت از خداوند اجازه گرفت و ادريس را به آسمان برد و پس از اين كه جهنم و بهشت را به وى نشان داد، ادريس وارد بهشت شد و ديگر از آن جا بيرون نيامد.(8)

عمر ادريس

دربـاره عـمـر ادريـس نـيـز اخـتـلاف اسـت . بـرخى مانند يعقوبى عمر آن حضرت را سيصد سـال نـوشـتـه انـد. ابـن اثـيـر در كامل گفته است كه خداوند ادريس را پس از آن كه 365 سـال از عـمرش گذشت ، به آسمان برد. مسعودى در اثبات الوصيه گويد: روزى كه آن حـضـرت را بـه آسـمـان بـردنـد از عـمـر وى 360 و يـا 350 سال گذشته بود.(9)

صحف ادريس

مـسـعـودى و ديـگـران گـفـتـه انـد كـه خـداونـد سـى صـحـيـفـه بـر ادريـس نـازل كـرد و در خـبـرى هم كه ابوذر از رسول خدا(ص ) روايت كرده ، صحف ادريس را سى صحيفه بيان فرموده است .(10) مـرحـوم مـجـلسـى در آخـر كـتـاب دعاى بحارالانوار، بيست و نه صحيفه آن را از ابن متويه نقل كرده است . ابن متّويه در آغاز آن مى گويد كه من اين صحف را پس از زحمات بسيار به عـربـى تـرجـمـه كـردم . هـر يـك از آن هـا داراى نـام جداگانه اى است ؛ مانند صحيفه حمد، صـحـيـفـه خـلق ، صـحـيـفـه رزق ، صـحـيـفـه مـعـرفـت و... كه چون بسيار طولانى بود از نـقـل و ترجمه آن خوددارى شد، اگر چه مشتمل بر مواعظ و نصايح بسيارى است و مطالعه كـتـاب مـزبور(11) بر اهل علم و دانش لازم است .

سيدبن طاووس و ديگران نيز قسمت هاى پـراكـنـده اى از آن هـا را نـقـل كرده اند كه براى اطلاع بيشتر نيز مى توانيد به جلد 11 بحارالانوار چاپ جديد مراجعه فرماييد.(12) هـم چـنـيـن عـبـدالوهـاب نـجـّار در قـصـص الانـبـيـاء كـلمات حكمت آميز و مواعظى از آن حضرت نقل كرده كه از آن جمله است

: 1. احـدى نـمى تواند شكر نعمت هاى خدا را مانند اكرام و نعمت بخشى به خلق وى به جاى آرد؛

2. خوبى دنيا موجب حسرت و بدى آن موجب پشيمانى است ؛

3. از كسب هاى پست بپرهيزيد؛

4. زندگى و حيات جان به حكمت و فرزانگى است ؛

5. كـسـى كـه قـنـاعـت نداشته و از حدّ كفاف بگذرد، هيچ چيز او را بى نياز و سير نخواهد كرد.(13)

------------------------------------------

1- مجمع البيان ، ج 6، ص 519؛ راوندى ، قصص الانبياء، ص 79-79.

2- رها يا اورفا نام شهرى در تركيه است كه سابقه تاريخى آن به قرن ها قبل از ميلاد مى رسد.

3- نجّار، قصص الانبياء، ص 26.

4- صدوق ، اكمال الدين ، ص 71-78.

5- راوندى ، همان ، ص 78.

6- مريم (19) آيات 56 و 57.

7-مجمع البيان ، ج 6، ص 519؛ بحارالانوار، ج 11، ص 277.

8-راوندى ، همان ، ص 77.

9- تاريخ يعقوبى ، ج 1، ص 14؛ اثبات الوصيه ، ص 14.

10- اثبات الوصيه ، ص 12.

11- بحارالانوار، ج 95، ص 453-472.

12- همان ، ج 11، ص 282.

13- قصص الانبياء، ص 28.

---------

منبع:www.sibtayn.com

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved