چهارشنبه, 02 خرداد 1397 13:43

فضائل امام حسن عليه السلام

در تاريخ خود مى‏نويسد: «كان الحسن رضى الله عنه له مناقب كثيرة، سيدا حليما، ذا سكينة و وقار و حشمة، جوادا، ممدوحا(6)؛ حسن [بن على داراى امتيازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او [شخصيتى ] بزرگوار، بردبار، با وقار، متين، سخاوتمند، و مورد ستايش بود.»
البته سبط اكبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بايد چنين باشد، چرا كه متقين بايد داراى فضائل باشند. امام على عليه السلام فرمود: « فالمتقون هم اهل الفضائل (7)؛ پرهيزكاران، اهل فضائل هستند.»

در ذيل برخى از فضائل آن حضرت را بر مى‏شمريم .

1- محبوب رسول خدا صلى الله عليه و آله
از راه‏هاى شناخت عظمت و برترى يك انسان اين است كه محبوب انسان‏هاى برتر و با فضيلت ‏باشد. در عالم هستى برتر از خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله نداريم و حسن بن على عليهماالسلام سخت محبوب پيغمبر گرامى اسلام بود و اين محبت و دوستى را در گفتار و كردار خويش ظاهر، و به اصحاب خود مى‏فهماند. بخارى از ابى بكر نقل مى‏كند كه گفت: «رايت النبى صلى الله عليه و آله على المنبر والحسن بن على معه وهو يقبل على الناس مرة و ينظر اليه مرة و يقول: ابنى هذا سيد(8)؛ ديدم نبى اكرم صلى الله عليه و آله را كه بر فراز منبر بود، و حسن بن على هم با او بود. او گاهى به مردم رو مى‏كرد و گاهى به حسن، و مى‏فرمود: اين فرزند من [سيد و] آقاست .» و مى‏فرمود: «من احب الحسن والحسين فقد احبنى ومن ابغضهما فقد ابغضنى (9)؛ هر كه حسن و حسين را دوست ‏بدارد، مرا دوست دارد، و هر كه با آن دو دشمنى كند با من دشمنى كرده است.»

در اين حديث علاوه بر محبوبيت امام حسن عليه السلام در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله كه خود نشانه فضيلت است، محبت او و برادرش حسين عليه السلام معيار فضيلت و خوبى‏ها قرار داده شده است، چنان كه دشمنى آن دو، نشانه مبغوضيت نزد رسول خدا و پليدى است.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جاى ديگرى فرمود: «هما سيدا شباب اهل الجنة و هما ريحانتى (10)؛  آن دو (حسن و حسين) آقاى جوانان بهشت و ريحانه من هستند.»
 

2- عبادت و خوف از خدا
بندگى رمز پيشرفت اولياء الهى و زمينه ‏ساز رسيدن به اوج كمالات و فتح قله سعادت است. با عبادت، انسان محبوب خدا شده و به او تقرب مى‏يابد .

اگر ايوب و داوود و ديگر پيامبران الهى مدال افتخار دارند، به خاطر بندگى خداست كه خداوند با عبارت «نعم العبد» (11) آنان را ستوده است . و اگر خضر نبى علم لدنى داشت و پيغمبر اولوالعزمى همچون موسى عليه السلام شاگردى او مى‏كرد و جدايى از او را تلخ‏ترين حادثه زندگى مى‏دانست، در اثر بندگى او بود . قرآن كريم نام حضرت خضر را نياورد بلكه فرمود: «فوجدا عبدا من عبادنا» (12)؛ « بنده‏اى از بندگان ما را يافتند.» كه نشان دهنده مقام بندگى و عبوديت در پيشگاه خداوند است . و اگر پيامبر خاتم، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله به اوج قله مكاشفه و دريافت آخرين دين الهى دست‏ يازيد، بر اثر بندگى بود، از اين رو در شبانه روز حداقل ده نوبت عرضه مى‏داريم: «اشهد ان محمدا عبده ورسوله؛ شهادت مى‏دهم كه محمد صلى الله عليه و آله بنده و رسول خداست.» خداوند هدف از آفرينش انسان را بندگى مى‏داند و مى‏فرمايد: «ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون‏» (13)؛ «من جن و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادت كنند.»

راستى بندگى چه اكسيرى است كه در دسترس همگان قرار دارد، ولى اكثر مردم از آن بى‏خبر و نسبت ‏به آن بى‏توجه‏اند . در حالى كه تمام عزت‏ها، سربلندى‏ها و افتخارها، زير سايه بندگى است .

امام مجتبى عليه السلام مى‏فرمايد: «اذا اردت عزا بلا عشيرة، وهيبة بلا سلطان فاخرج من ذل معصية الله الى عز طاعة الله (14)؛ هر گاه اراده عزتى بدون دار و دسته، و هيبتى بدون سلطنت داشتى، از خوارى معصيت الهى بيرون آمده، به سوى عزت طاعت‏ خداوند رو كن.»

از مصاديق كامل بندگان مقرب الهى، امام حسن مجتبى عليه السلام است كه در تمام حالات رو به سوى خدا داشت، خود را در محضر او مى‏ديد و خوف عظمت الهى سراسر وجود او را پر كرده، و تمام هستى او را فرا گرفته بود.

در ذيل به نمونه‏هايى در اين زمينه اشاره مى‏شود:

الف) هنگام وضو
آن حضرت هنگام وضو گرفتن بدنش مى‏لرزيد، و چهره‏اش زرد مى‏شد، از او درباره راز اين امر سؤال شد، فرمود: «حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله (15)؛ بر هر كسى كه در پيشگاه خداوند مى‏ايستد لازم است كه [از عظمت الهى] رنگش زرد و اندامش به لرزه افتد.»

ب) هنگام ورود به مسجد

وقتى كه در آستانه مسجد قرار مى‏گرفت، سر به سوى آسمان بلند مى‏كرد و عرضه مى‏داشت: «الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسى‏ء، فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم (16)؛ خدايا ميهمانت درب خانه‏ات ايستاده، اى احسان كننده! [بنده] گنه‏ كار به سوى تو آمد، به خوبى آنچه نزد توست، از بدى آنچه نزد من است درگذر. اى [خداى] بخشنده.»

ج) در وقت نماز و در هر حال

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:« ان الحسن بن على كان اعبد الناس فى زمانه و ازهدهم و افضلهم و كان اذا حج ‏حج ماشيا و ربما مشى حافيا و كان اذا ذكر الموت بكى و اذا ذكر القبر بكى، و اذا ذكر البعث و النشور بكى، و اذا ذكر الممر على الصراط بكى و اذا ذكرالعرض على الله تعالى ذكره شهق شهقة يغشى عليه منها و كان اذا قام فى صلاته ترتعد فرائضه بين يدى ربه عزوجل و كان اذا ذكر الجنة و النار اضطرب اضطراب السليم و سال الله الجنة (17)؛ امام حسن عليه السلام عابدترين، زاهدترين و برترين مردم زمان خويش بود، هرگاه حج‏ به جا مى‏آورد پياده و گاهى پا برهنه بود، هميشه اين گونه بود كه اگر يادى از مرگ و قبر و قيامت مى‏كرد گريه مى‏كرد. وقتى يادى از گذشتن از صراط مى‏كرد، گريه مى‏كرد، وقتى يادى از عرضه شدن در پيشگاه الهى [براى حساب و كتاب] مى‏كرد، صداى حضرت بلند مى‏شد، تا آنجا كه غش مى‏كرد [ و بيهوش مى‏افتاد]، و هر گاه براى نماز مى‏ايستاد، بند بند وجود او در مقابل خدايش مى‏لرزيد و هر وقت از بهشت و جهنم ياد مى‏كرد، مانند مار گزيده مى‏پيچيد، و از خداوند بهشت را درخواست مى‏كرد.

د) بعد از نماز

در حالات آن حضرت نوشته‏اند: «ان الحسن كان اذا فرغ من الفجر لم يتكلم حتى تطلع الشمس (18)؛ امام حسن عليه السلام همواره چنين بود كه وقتى از نماز صبح فارغ مى‏شد، [باز هم بر سجاده خويش مى‏نشست و عبادت خدا مى‏كرد، ] با هيچ كس [در آن حال ] سخن نمى‏گفت: تا آنگاه كه خورشيد طلوع مى‏كرد.»
 

ه) هنگام خواندن قرآن

در هنگام قرائت قرآن، وقتى به آيه « يا ايها الذين آمنوا» مى‏رسيد، مى‏گفت: «لبيك اللهم لبيك (19)؛ اجابت كردم خدايا، اجابت كردم .»

و) هنگام مرگ و شهادت

آن حضرت هيچگاه خدا را فراموش نكرد و در تمام عمر خويش به ياد محبوب بود. از دورى دوست و خوف و عظمت او اشك مى‏ريخت؛ در نماز، در حال خواندن قرآن، ... و تا آخرين لحظه، حتى آنگاه كه در بستر شهادت قرار گرفت، گريه‏اش شدت گرفت، عرض كردند: اى پسر رسول خدا! گريه مى‏كنى در حالى كه محبوب رسول خدا هستى و رسول خدا درباره تو بسيار تعريف كرد و سخن گفت و تو بيست نوبت پياده به حج مشرف شدى . فرمود: «انما ابكى لخصلتين؛ لهول المطلع و فراق الاحبة (20)؛ به خاطر دو چيز مى‏گريم؛ وحشت آنچه در پيش دارم و جدائى دوستان .»

3- علم الهى
مهمترين امتياز انسان نسبت‏ به ساير موجودات - حتى ملائكه - دانش و بينش است . در قرآن كريم آمده است: « وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان كنتم صادقين قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا» (21)؛ علم اسماء [علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت، بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى‏گوييد، اسامى اين‏ها را به من خبر دهيد. عرض كردند: تو منزهى، ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى نمى‏دانيم .»

برترين علم‏ها، علمى است كه مستقيما از ذات الهى به شخصى افاضه شود كه به آن علم « لدنى‏» گفته مى‏شود. خداوند در مورد حضرت خضر عليه السلام مى‏فرمايد: « وعلمناه من لدنا علما»(22)؛ «علم فراوانى از نزد خود به او آموخته‏ايم .»

امام حسن مجتبى عليه السلام داراى چنين علمى بود . به برخى روايات در اين زمينه توجه كنيد:

1- عثمان بن عفان درباره علم امام حسن عليه السلام خطاب به شخصى كه در نزد او حاضر بود مى‏گويد: «ومن لك بمثل هؤلاء الفتية اولئك فطموا العلم فطما و حازوا الخير والحكمة (23)؛ كجا مى‏توانى مثل اين جوان‏ها را پيدا كنى؟ آنان [از خاندانى هستند] كه كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلتند.»

2- امام على عليه السلام درباره فرزندش امام حسن عليه السلام بعد از شنيدن سخنان او با ابوسفيان در حالى كه كودكى چهارساله بيش نبود، فرمود: «الحمد لله الذى جعل فى آل محمد من ذرية محمد المصطفى نظير يحيى بن زكريا « وآتيناه الحكم صبيا» (24)؛ سپاس خداى را كه در ميان آل محمد و در نسل پيامبر خدا، كسى را قرار داد كه همچون يحيى بن زكرياست. [ كه خداوند در مورد او فرمود:] به وى علم و دانش در كودكى عطا كرديم .»

3- معاويه، به امام حسن مجتبى عليه السلام عرض كرد: شنيده‏ام رسول خدا مقدار خرماى درخت را مى‏دانست، آيا چيزى از آن علم (الهى) در نزد شما هم وجود دارد؟ شيعيان شما چنين مى‏پندارند كه شما به همه چيز؛ آنچه در زمين است و هر چه در آسمان است آگاهى داريد. حضرت فرمود: «ان رسول الله صلى الله عليه و آله كان يخرص كيلا و انا اخرص عددا (25)؛ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [مقدار] وزن و پيمانه [درخت‏ خرما] را مى‏گفت و من عدد آن را مى‏گويم .» معاويه گفت: اين درخت‏ خرما چند عدد خرما دارد؟ حضرت فرمود: چهار هزار و چهار عدد. دانه‏هاى خرما را شمردند و ديدند همان مقدار است كه حضرت فرموده است .

4- شجاعت و شهامت
از صفات بارز پرواپيشگان و اولياء خداوند، اين است كه خدا در نظر آنان بزرگ و غير او در نظرشان كوچك مى‏باشد. اميرالمؤمنين على عليه السلام درباره متقين مى‏فرمايد: «عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم (26)؛ خالق در جان آنان بزرگ است پس غير او در چشمشان كوچك مى‏باشد.» سّر شجاعت اولياى الهى نيز در همين است .

بعضى مى‏پندارند كه شجاعت امام حسن عليه السلام كمتر از ائمه ديگر بوده است . براى اين كه نادرستى اين پندار روشن شود به نمونه‏هايى از شهامت آن حضرت اشاره مى‏شود:

1- به نقل برخى از مورخان مانند «ابن اثير»، «ابن خلدون‏»، «سيد هاشم معروف الحسنى‏» و «باقر شريف قرشى‏»، امام حسن عليه السلام به همراه برادرش امام حسين عليه السلام در فتح شمال آفريقا با ده هزار رزمنده شركت كردند. (27)

همچنين به نقل از «طبرى‏» و «ابن اثير»، امام حسن عليه السلام و برادرش امام حسين عليه السلام در فتح طبرستان در سال سى هجرى در كنار ديگر رزمندگان اسلام حضور داشتند. (28)

ابونعيم اصفهانى مى‏نويسد: امام حسن عليه السلام در فتوحات ايران شركت داشت و در اصفهان و گرگان كنار رزمندگان اسلام بود. (29)

2- امام مجتبى عليه السلام در جنگ جمل، در ركاب پدر خود اميرالمؤمنين عليه السلام در خط مقدم جبهه مى‏جنگيد و از ياران دلاور و شجاع على عليه السلام سبقت مى‏گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مى‏كرد. (30)

پيش از شروع جنگ نيز، به دستور پدر، همراه عمار ياسر و تنى چند از ياران، وارد كوفه شدند و مردم كوفه را جهت ‏شركت در اين جهاد دعوت كرد. (31)

او وقتى وارد كوفه شد كه هنوز «ابوموسى اشعرى‏» ، يكى از مهره‏هاى حكومت عثمان بر سر كار بود و با حكومت عادلانه اميرمؤمنان عليه السلام مخالفت نموده، از جنبش و حركت مسلمانان در جهت پشتيبانى از مبارزه آن حضرت با پيمان شكنان جلوگيرى مى‏كرد. با اين حال حسن بن على عليهماالسلام متجاوز از 9 هزار نفر از شهر كوفه به ميدان جنگ گسيل داشت. (32)

3- آن حضرت در جنگ صفين، در بسيج عمومى نيروها و گسيل داشتن ارتش اميرمؤمنان عليه السلام براى جنگ با معاويه، نقش مهمى به عهده داشت و با سخنان پرشور و مهيج ‏خويش، مردم كوفه را به جهاد در ركاب على عليه السلام و سركوبى خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود. (33)

آمادگى او براى جانبازى در راه حق به قدرى بود كه اميرمؤمنان، در جنگ صفين از ياران خود خواست كه او و برادرش حسين عليه السلام را از پيشتازى در جنگ با دشمن باز دارند، تا نسل پيامبر صلى الله عليه و آله با كشته شدن اين دو شخصيت از بين نرود. (34)

آنچه بيان شد، و موارد مشابه آن، نشان از آن دارد كه امام حسن مجتبى عليه السلام فردى سخت ‏شجاع و با شهامت‏ بوده، هرگز ترس و بيم در وجود او راه نداشته است.

آن حضرت در پيشرفت اسلام از هيچ‏گونه جانبازى دريغ نمى‏ورزيد و همواره آماده جهاد و مبارزه در راه خدا بود .
 

5- معاشرت و اخلاق
امام حسن مجتبى عليه السلام تجسم عالى فضايل انسانى بود. او مقتداى پاكان و صالحان بود و خود بهره بسيار از خلق و خوى رسول خدا صلى الله عليه و آله داشت .

«علامه مجلسى‏» مى‏نويسد: مردى از شام به تحريك معاويه به امام مجتبى عليه السلام ناسزا گفت . امام مجتبى عليه السلام صبر كرد تا سخن او به پايان رسيد، آن‏گاه به سوى او رفت، تبسمى كرد و به او سلام كرد و سپس فرمود: پير مرد! فكر مى‏كنم غريب هستى و شايد در اشتباه افتاده‏اى . اگر به چيزى نيازى دارى، برآورده كنيم، اگر راهنمايى مى‏خواهى، راهنمائيت كنيم و اگر گرسنه‏اى سيرت كنيم، اگر برهنه‏اى لباست دهيم، و اگر نيازمندى، بى‏نيازت كنيم، اگر جا و مكان ندارى، مسكنت دهيم، و مى‏توانى تا برگشتنت ميهمان ما باشى و ... .

مرد شامى در برابر اين خلق عظيم شرمنده شد، گريه كرد و گفت: «اشهد انك خليفة الله فى ارضه، الله اعلم حيث ‏يجعل رسالته؛ گواهى مى‏دهم كه تو جانشين خدا در زمين هستى، خدا بهتر مى‏داند كه رسالت ‏خويش را كجا قرار دهد.» و سپس فرمود: تو و پدرت نزد من مبغوض‏ترين افراد بوديد، ولى اكنون محبوب‏ترين افراد در نزدم هستيد. (35)

6- سخاوت و فريادرسى از محرومان
در آيين اسلام، ثروتمندان، مسؤوليت ‏سنگينى در برابر مستمندان و تهيدستان اجتماع دارند و به حكم پيوند عميق معنوى و برادرى دينى، بايد همواره در تامين نيازمندى‏هاى محرومان كوشا باشند. پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و پيشوايان دينى ما، نه تنها سفارش‏هاى مؤكدى در اين زمينه نموده‏اند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجسته‏اى از انسان دوستى و ضعيف ‏نوازى به شمار مى‏رفتند.

پيشواى دوم شيعيان، در بذل و بخشش و دستگيرى از بيچارگان، سر آمد روزگار خويش و آرام بخش دل‏هاى دردمند و نقطه اميد درماندگان بود . هيچ آزرده دلى نزد آن حضرت شرح پريشانى نمى‏كرد، جز آن كه مرهمى بر دل آزرده او مى‏نهاد و گاهى پيش از آن كه مستمندى اظهار احتياج كند و عرق شرم بريزد، احتياج او را بر طرف مى‏ساخت و اجازه نمى‏داد رنج و مذلت‏ سؤال را بر خود هموار سازد!

آن حضرت دو بار تمامى دارايى خويش را در راه خدا داد، و سه بار تمام اموال خود را با خدا تقسيم كرد و نصف اموال را به مستمندان بخشيد. (36)

در اينجا به نمونه‏هايى از انفاق‏هاى آن حضرت اشاره مى‏شود:

1- روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود، مرد فقيرى از او كمك مالى خواست، عثمان پنج درهم به وى داد، مرد فقير گفت: مرا نزد كسى راهنمايى كن كه كمك بيشترى نمايد . عثمان به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام اشاره كرد، وى پيش آن‏ها رفت و درخواست كمك نمود . امام مجتبى عليه السلام فرمود: «ان المسالة لا تحل الا فى احدى ثلاث دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع (37)؛درخواست كردن از ديگران جايز نيست مگر در سه مورد: ديه‏اى به گردن انسان باشد كه از پرداخت آن عاجز است، يا بدهى و دينى كمرشكن داشته باشد كه توان اداى آن را ندارد، و يا فقير و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد.» كداميك از اين موارد براى تو پيش آمده است؟ عرض كرد: اتفاقا گرفتارى من يكى از همين سه چيز است .

آنگاه حضرت پنجاه دينار به وى داد و به پيروى از آن حضرت، حسين بن على عليهماالسلام چهل و نه دينار به او عطا كرد.

فقير هنگام برگشت از كنار عثمان گذشت، عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: تو كمك كردى ولى هيچ نپرسيدى پول را براى چه منظورى مى‏خواهم؟ اما حسن بن على در مورد مصرف پول از من سؤال كرد، آنگاه پنجاه دينار عطا فرمود .

عثمان گفت: اين خاندان كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلتند . نظير آنها را كى مى‏توان يافت؟ (38)

2- ابى عتيق به دنبال آن حضرت راه افتاد، حضرت با تبسم به او فرمود: حاجتى دارى؟ عرض كرد بله، از اسبت ‏خوشم آمده است . حضرت از اسب پايين آمد و آن را به او بخشيد. (39)

3- كمك غيرمستقيم: همت‏ بلند و طبع عالى حضرت مجتبى عليه السلام اجازه نمى‏داد كسى از در خانه او نااميد برگردد و گاه كه كمك مستقيم مقدور حضرت نبود، به طور غير مستقيم در رفع نيازمندى‏هاى افراد كوشش مى‏كرد و با تدبيرى خاص گره از مشكلات گرفتاران مى‏گشود .

روزى مرد فقيرى به آن بزرگوار مراجعه كرد و درخواست كمك نمود . اتفاقا در آن هنگام امام مجتبى عليه السلام پولى در دست نداشت و از طرف ديگر از اين كه فرد تهيدستى از درخانه‏اش نااميد برگردد شرمسار بود . از اين رو فرمود: آيا حاضرى تو را به كارى راهنمايى كنم كه به مقصودت برسى؟ گفت: چه كارى؟ فرمود: امروز دختر خليفه از دنيا رفته و خليفه عزادار شده، ولى هنوز كسى به او تسليت نگفته است . نزد خليفه مى‏روى و با سخنانى كه به تو ياد مى‏دهم، به وى تسليت مى‏گويى و از اين راه به هدف خود مى‏رسى . گفت: چگونه تسليت ‏بگويم؟ فرمود: وقتى نزد خليفه رسيدى بگو «الحمد لله الذى سترها بجلوسك على قبرها ولاهتكها بجلوسها على قبرك؛ حمد خدا را كه او را با نشستن تو بر قبرش پوشيده داشت و با نشستنش بر قبرت مورد هتك حرمت قرار نداد .» يعنى اگر دخترت پيش از تو از دنيا رفت و در زير خاك پنهان شد، زير سايه پدر بود، ولى اگر تو پيش از او از دنيا مى‏رفتى، دخترت پس از مرگ تو در به در مى‏شد و ممكن بود مورد هتك حرمت واقع شود .

مرد فقير به اين ترتيب عمل كرد . اين جمله‏هاى عاطفى در روان خليفه اثر عميقى بر جاى نهاد و از حزن و اندوه وى كاست و دستور داد جايزه‏اى به وى بدهند . آنگاه پرسيد: اين سخن از آن خودت بود؟ گفت: نه، حسن بن على عليهماالسلام آن را به من آموخته است . خليفه گفت: راست مى‏گويى، او منبع سخنان فصيح و شيرين است .

پى‏نوشت‏ها:
1- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (بيروت، داراالاحياء التراث العربى)، ج‏44، ص‏134 و 144 .

2- همان، ج‏43، ص‏282 .

3- هاشم معروف الحسنى، سيرة الائمة الاثنى عشر، ( قم، منشورات الشريف الرضى) ج‏1، ص‏462 .

4- همان، ص‏257 .

5- بحار الانوار، ( پيشين)، ج‏44، ص‏134 .

6 - سيوطى، تاريخ الخلفا، ( بغداد، مكتبة المثنى، 1383 ه . ق) ص‏189.

7- نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 193، ص‏402 .

8- محمد بن اسماعيل بخارى، الجامع الصحيح، (بيروت، دار احياء التراث العربى) ج‏3، ص‏31 .

9- بحار الانوار، (پيشين)، ج 43، ص 264 .

10- ر . ك: بحارالانوار، ج‏43، ص‏262 .

11- ص/30 و 44 .

12- كهف/69 .

13- ذاريات/56 .

14- بحار الانوار، (پيشين)، ج‏44، ص‏139 .

15- همان، ج 43، ص 339 .

16- همان .

17- همان، ج‏43، ص‏331، روايت 1 .

18- همان، ج‏43، ص‏339 .

19- همان، ص‏331 .

20- همان، ج‏43، ص‏332 .

21- بقره/31- 32 .

22- كهف/65 .

23- بحار الانوار، (پيشين)، ج‏43، ص‏332- 333، روايت 4 .

24- همان، ج‏43، ص‏326، حديث 6، و ر . ك: مناقب ابن شهرآشوب، ج‏4، ص‏6 .

25- همان، ج‏43، ص‏329، حديث 9.

26- نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 182.

27- هاشم معروف الحسنى، سيرة الائمة الاثنى عشر، قم منشورات الشريف الرضى، ج‏2، ص‏16/ حقايق پنهان، ص‏117 .

28- همان .

29- اخبار اصفهان، ج‏1، ص‏43- 47 / حقايق پنهان، ص‏117.

30- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ( قم، مؤسسه انتشارات علامه)، ج‏4، ص‏21.

31- ابن واضح، تاريخ يعقوبى، (نجف، منشورات المكتبة الحيدريه، 1384 ه . ق)، ج‏2، ص‏170.

32- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، (بيروت، دارصادر)، ج‏3، ص‏231.

33- نصربن مزاحم، واقعه صفين، (قم، مكتبة بصيرتى، 1382 ه . ق)، ص‏113.

34- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، (قاهره، داراحياء الكتب العربية، 1961 م)، ج‏11، ص‏25.

35- بحار الانوار، (پيشين)، ج‏43، ص‏344، ذيل روايت 16.

36- همان، ص‏339، ذيل روايت 13/ تاريخ يعقوبى (پيشين)، ج‏2، ص‏215.

37- وسائل الشيعه، ج 9، ص 447 .

38- بحارالانوار، (پيشين)، ج‏43، ص‏333- 332، حديث 4 .

39- همان، ص‏344.

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved