دوشنبه, 30 بهمن 1396 09:14

سیره عملی امام جواد(ع)

سيد كاظم ارفع

سیره عملی امام محمد تقی ـ علیه السلام ـ به عنوان امام و جانشین رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ و حجت خدا بر خلق، سرشار از سنت و ارزشهای ناب الهی است كه در طول حیات گهربار خویش سعی در برپایی و احیای آن ارزش ها داشته است كه به بخشی از این سیره عملی آن بزرگوار اشاره می كنیم:

- مردی به محضر امام جواد ـ علیه السلام ـ شرفیاب شد در حالیكه خیلی شاد و سرحال بود، امام علت شادمانی را از او پرسید. عرض كرد ای پسر رسول خدا از پدرت شنیدم كه می فرمود: شایسته ترین روزی كه انسان باید شادمان باشد روزی است كه او را صدقات و نیكی به نفع برادران دینی از جانب پروردگار نصیب شده باشد. امروز ده نفر از برادران دینی ام بر من وارد شد ند همه بی بضاعت و گرفتار، آنها را پذیرایی كردم و به هر یك مقداری كمك نمودم از این جهت خوشحال هستم. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: به جان خودم سوگند كه ترا این شادمانی شایسته است به شرط اینكه آن عمل را نابود نكرده باشی و یا بعد از این نابود نكنی. عرض كرد چگونه از بین ببرم با اینكه از شیعیان خالص شما می باشم. فرمود: هم اكنون نابود كردی. پرسید با چه خبر؟ فرمود: این آیه را بخوان «وَلا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْاِذی» صدقه های خود را با منت نهادن و آزار كردن باطل نكنید. عرض كرد من به آنهایی كه كمك كردم نه منت گذاردم و نه آزاری رساندم. فرمود منظور هر نوع اذیتی است، در نظر تو آزردن آنهایی كه كمك كرده ای مهمتر است یا آزردن فرشتگانی كه مأمور تو هستند ویا آزردن ما؟! جواب داد آزردن شما و فرشتگان. امام فرمود: براستی مرا آزردی و صدقه خود را باطل كردی! پرسید: با چه كاری؟ فرمود: با همین سخنت كه گفتی چگونه باطل كنم در حالیكه از شیعیان خالص شمایم. آیا می دانی شیعه خالص ما كیست؟ با تعجب گفت: نه، فرمود، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار، تو خود را با چنین اشخاصی برابر دانستی آیا با این سخن فرشتگان و ما را نیز نیازردی؟ عرض كرد: اَستَغْفِرُ الله وَ اَتُوبُ اِلَیْهِ ، ای پسر رسول خدا پس چه بگویم؟ فرمود: بگو من از دوستان شمایم و دشمن دشمنانتان و دوست دوستانتان هستم. عرض كرد: همین را می گویم و همینطور نیز هستم و از انچه گفتم كه به واسطه نپسندیدن خدا مورد پسند شما و فرشتگان نیز نبود توبه كردم. امام جواد ـ علیه السلام ـ فرمود: اكنون ثوابهای از بین رفته صدقه ات بازگشت نمود.[1]

- علی بن جریر می گوید: در محضر حضرت جواد ـ علیه السلام ـ بودم، گوسفندی از خانه امام ـ علیه السلام ـ گم شده بود، یكی از همسایگان را به اتهام دزدی گوسفند نزد امام آوردند، فرمود: وای بر شما او را رها كنید گوسفند را او ندزدیده هم اكنون گوسفند در فلان خانه است بروید گوسفند را بگیرید. به همان خانه ای كه امام فرموده بود رفتند و گوسفند را یافتند و صاحب خانه را به اتهام دزدی دستگیر كرده و كتك زدند و لباسش را پاره كردند، اما او سوگند یاد كرد كه گوسفند را ندزدیده است. او را نزد امام ـ علیه السلام ـ آوردند، وای برشما براین شخص ستم كردید، گوسفند خودش به خانه او وارد شده و او اطلاعی نداشته است. آنگاه حضرت جواد ـ علیه السلام ـ از او دلجویی كرد و مبلغی برای تهیه لباس به او عنایت نمود.[2]

موسی بن ابوالقاسم می گوید به حضرت جواد ـ علیه السلام ـ عرض كردم كه من تصمیم دارم كه از طرف شما و پدرت طواف كعبه نمایم ولی بعضی می گویند كه از برای اوصیاء طواف كردن جایز نیست. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: بلكه طواف كن و هر چه می توانی این كار را انجام بده و جایز است. موسی می گوید: پس از سه سال بار دیگر به محضر آن حضرت شرفیاب شدم و عرض كردم كه مولای من چند سال پیش از شما اجازه گرفتم تا برای شما طواف كنم، بر دلم چیزی گذشت و عمل كردم. امام فرمود: چه گذشت؟ عرض كردم یك روز را اختصاص به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ دادم. (در این بین حضرت جواد تا اسم پیامبر را شنید سه مرتبه فرمود:(صَلَّی الله عَلی رَسولِ الله). روز دیگر برای امیر المؤمین ـ علیه السلام ـ و روز بعد امام حسن و بعد امام حسین تا دهمین روز كه برای شما طواف كردم. در ادامه صحبت عرض كردم ای آقای من ولایت این بزرگواران را دین خود قرار داده ام. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: در این هنگام متدین به دینی شدی كه خداوند غیر آن را از بندگانش نمی پذیرد. عرض كردم گاهی برای مادرت فاطمه (صلوات الله علیها) طواف كردم و گاهی موفق نشدم. به من پاسخ فرمود: این كار را زیاد انجام بده كه انشاءالله از بهترین اعمال و كارهایی است كه انجام می دهی.[3]

- علی بن ابراهیم از پدرش نقل می كند كه پس از شهادت امام هشتم علی بن موسی الرضا ـ علیه السلام ـ به حج مشرف شده و به محضر أبی جعفر جواد الأئمه ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم، عده زیادی از شیعیان برای دیدار آن بزرگوار آمده بودند، در این بین عموی حضرت، عبدالله بن موسی كه پیرمردی با محاسن سفید بود و لباس خشن به تن داشت و اثر سجده بر پیشانی اش نقش بسته بود وارد مجلس شد و در گوشه ای نشست. ناگاه درب حجره باز شد امام ـ علیه السلام ـ در حالیكه لباس و زین بر تن و عبایی زیبا بر دوش و كفشی سفید ونو بر پا داشت قدم بر محفل گذاشت. عبدالله از جا برخاست از امام ـ علیه السلام ـ استقبال كرد و بین دو دیده اش را بوسه زد و همه حاضرین به احترام آن حضرت ایستادند. امام بر كرسی نشست، مردم به هم نگاه می كردند و از كمی سن آن شریف در شگفت بودند. یكی از افراد مجلس روی به عموی حضرت كرد و گفت: خداوند ترا اصلاح كند نظرت درباره كسی كه با چهارپایی آمیزش كرده است چه می باشد؟ او پاسخ داد دست راستش را قطع كنند و حد زنا را كه چند ضربه شلاق است به او بزنند!! امام جواد ـ علیه السلام ـ در حالی كه خشمناك شده و نگاهی به عمو كرد و فرمود: ای عمو از خدا بترس از خدا بترس این خیلی سخت و مشكل است كه فردای قیامت در محضر پروردگار حاضر شوی و از تو بپرسند چرا چیزی را كه درباره اش علم نداشتی درباره اش فتوی دادی! عموی حضرت عرض كرد آقای من مگر پدرت صلوات الله علیه اینگونه حكم نكرده بود؟ امام ـ علیه السلام ـ فرمود: مردی از پدرم سؤال كرد كه شخصی قبری را شكافته و زنی را از آن خارج كرده و با آن آمیزش نموده است. پدرم فرمود: به خاطر نبش قبر دستش را قطع كنند و به خاطر آمیزش حد زنا را بر او بزنند زیرا كه حرمت آمیزش با مرده همانند حرمت آمیزش با زنده است. در اینجا عموی حضرت عبدالله بن موسی گفت: درست فرمودی ای آقای من و من استغفار می كنم. جمعی كه در آن مجلس بودند همگی شگفت زده شدند و پی در پی از امام ـ علیه السلام ـ سؤال كردند و جواب گرفتند.[4]

- یك بار مأمون عازم شكار شد در بین راه به عده ای نوجوان برخورد كرد كه تا چشمشان به مأمون و كاروانش افتاد همگی فرار كردند ولی حضرت جواد ـ علیه السلام ـ كه سنش در حدود پانزده سال بود از جا حركت نكرد و به جای خود ایستاد. وقتی مأمون دید همه بچه ها از ترس او پراكنده شده اند ولی یك نوجوان سر جای خود ایستاده با تعجب گفت: ای جوان چرا تو هم مثل همه بچه ها فرار نكردی؟ امام ـ علیه السلام ـ فوراً جواب داد برای چه بروم، راه را كه تنگ نكردم كه كنار بروم تا برای تو باز شود، جرمی هم مرتكب نشدم كه وحشت داشته باشم. و این گمان را هم دارم كه تو كسی را كه گناهی نداشته باشد آسیبی نمی رسانی. كلمات امام و چهره جذابش مأمون را حیرت زده كرده و پرسید: اسم تو چیست؟ فرمود: محمد. گفت: پسر چه كسی هستی؟ فرمود: فرزند علی بن موسی الرضا ـ علیه السلام ـ هستم. گفت: واقعاً تو باید فرزند آن حضرت باشی.[5] امام ـ علیه السلام ـ بعد از شهادت پدر بزرگوارش در مسجد رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ به منبر رفت و چنین فرمود: منم محمد فرزند علی الرضا، منم جواد الائمه، منم آگاه به انسابی كه در صلبهای مردم است. منم آشنای به اسرار و ظاهرتان، خداوند تبارك و تعالی علم اولین و آخرین را به ما داده است و اگر نبود مخالف اهل باطل ودولت اهل ضلالت هر آینه می گفتم چیزهایی را كه اولین و آخرین را به شگفتی وا دارم. در این هنگام امام ـ علیه السلام ـ دست بر دهان شریف خود گذاشت و به خود خطاب كرد و فرمود: یا مُحَمّد أصْمِتْ كَما صَمَتَ آباؤكَ مِنْ قَبْلِ ای محمد ساكت باش و لب فروبند همانطور كه پدرانت لب فروبستند.[6]

احمد بن حدید می گوید: با گروهی برای انجام مراسم حج می رفتیم، راهزنان راه بر ما بستند و اموالمان را بردند. وقتی به مدینه رسیدیم حضرت جواد ـ علیه السلام ـ را در كوچه ای ملاقات كردم و به منزل آن گرامی رفتم و داستان را به عرض امام رساندم. امام ـ علیه السلام ـ فرمان داد لباسی و پولی برایم آوردند و فرمود: پول را میان همسفران خویش به همان مقدار كه دزدها از آنان برده اند تقسیم كن. پس از آنكه تقسیم كردم دریافتم پولی كه امام عطا كرده بود درست به همان اندازه بود كه دزدها برده بودند نه كمتر و نه بیشتر.[7]

محمد بن أبی العلا می گوید: از یحیی بن اكثم قاضی شهر سامراء (كه بارها با امام جواد مناظره كرد و مطالب مهمی از علوم آل محمد ـ علیه السلام ـ را از آن بزرگوار فرا گرفت) شنیدم كه می گفت: روزی نزدیك قبر رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ، امام جواد ـ علیه السلام ـ را دیدم با او در مسائل مختلفی بحث كردم و همه را پاسخ داد. گفتم به خدا سوگند می خواهم چیزی از شما بپرسم ولی شرم دارم، امام ـ علیه السلام ـ فرمود: اَنا اُخْبِرَك قَبْلَ أن تَسْألُنِی، تَسْألُنی عَنِ الاِمام. من پاسخ را بدون آنكه پرسشت را به زبان آوری می گویم: تو می خواهی بپرسی امام كیست؟ گفتم: آری به خدا قسم پرسشم همین است. فرمود: امام منم. گفتم نشانه ای بر این ادعا دارید؟ فَكانَ فِی یَدِهِ عصاًفَنَطقَتْ فَقالَتْ: اِنَّهُ مَولایَ اِمامُ هَذَا الزَّمان وَ هُوَ الحُجَّهِ. در این هنگام عصایی كه در دست آن حضرت بود به سخن آمد و گفت: او مولای من و امام این زمان و حجت خداست.[8]

اگر كسی از این معجزه امام در شگفت شد به داستان عصای موسی و اعجاز او به قرآن مراجعه نماید. - عمران بن محمد اشعری می گوید: به محضر امام جواد ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم پس از انجام كارهایم به امام عرض كردم كه خانمی به نام ام الحسن به شما سلام رساند و خواهش كرد یكی از لباسهایتان را برای آنكه كفن خود كند به او عنایت نمایید. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: او از این كار بی نیاز شد. من بازگشتم و نفهمیدم منظور امام از این سخن چه بوده تا آنكه خبر رسید ام الحسن سیزده یا چهارده روز پیش از آن هنگام كه من خدمت امام بودم فوت كرده است.[9]

محمد بن سهل می گوید: ساكن مكه شده بودم، یك بار به مدینه سفر كردم و به خدمت امام جواد ـ علیه السلام ـ رفتم. می خواستم از امام لباسی تقاضا كنم اما تا وقت خداحافظی نشد كه خواهش خود را بگویم. با خود فكر كردم كه توسط نامه از حضرت تقاضا كنم و همین كار را كردم و بعد به مسجد رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ رفتم و با خود قرار گذاشتم كه دو ركعت نماز بخوانم و صدبار از خدای متعال خیرو صلاح بطلبم اگر به قلبم الهام شد كه نامه را برای امام بفرستم می فرستم و گر نه نامه را پاره كنم. چنان كردم و به قلبم گذشت كه نامه را نفرستم، نامه را پاره كردم و به سوی مكه رهسپار شدم. در این حال شخصی را دیدم دستمالی در دست و لباسی در آن دارد و میان كاروان مرا می جوید، به من رسید و گفت: مولایت این لباس را برایت فرستاده است، وقتی دستمال را باز كردم دیدم دو دست لباس است. شخصی به نام احمد بن محمد می گوید قضای الهی سبب شد كه بعد از فوت محمد بن سهل من او را با این لباسها كفن كردم.[10]

محمد بن زیان می گوید: مأمون تلاش می كرد كه امام جواد ـ علیه السلام ـ را همانند خود اهل دنیا كند و به لهو و فسوق مایل سازد ولی موفق نشد تا اینكه تصمیم گرفت دخترش را به خانه آن حضرت بفرستد و زفاف واقع شود. دستور داد صد كنیزی كه از همه كنیزان زیباتر بودند هر كدام جامی در دست گیرند كه در آن جواهری باشد به این هیأت او را استقبال كنند. كنیزان به آن دستور العمل رفتار نمودند ولی حضرت جواد كوچكترین اعتنایی به آنها نكرد. وقتی از این نیرنگ مأیوس شد مردی به نام مخارق آوازه خوان را طلبید كه ساز می زد و آواز می خواند و ریش بلندی داشت. مخارق به مأمون اطمینان داد كه من حتماً امام جواد ـ علیه السلام ـ را به عیش و طرب خواهم كشاند و مایل به دنیایش خواهم نمود. مخارق مقابل خانه امام ـ علیه السلام ـ نشست و آواز خود را بلند كرد به طوری كه همه اهل خانه دور او جمع شدند و بعد شروع كرد به نواختن! یك ساعت چنین كرد ولی دید حضرت جواد ـ علیه السلام ـ هیچ توجهی به او ندارد حتی سر خود را بلند نكرده كه به طرف راست و چپ بنگرد. پس از آنكه مخارق دست از خواندن و نواختن برداشت امام ـ علیه السلام ـ سرمبارك را بلند كرد و فرمود: اِتَّقِ اللهِ یا ذَاالعُثْنُونَ، قالَ: فَسَقَطَ المِضْرابُ مِنْ یَدِهِ وَ العُودُ فَلَمْ یَنْتَفِعُ بِیَدِهِ اِلی اَنْ ماتَ از خدا بترس ای مرد ریش بلند. راوی می گوید تا امام ـ علیه السلام ـ این فرمایش را نمود وسایل ساز و آواز از دست مخارق افتاد و دیگر تا هنگام مرگ نتوانست از دست خود برای اجرای موسیقی استفاده كند.[11]

زكریا بن آدم می گوید: یكبار در محضر امام رضا ـ علیه السلام ـ بودم كه حضرت جواد ـ علیه السلام ـ در سن چهار سالگی بود. مشاهده كردم كه این آقا زاده دست خود را بر زمین زد و سر مبارك را به طرف آسمان بلند نمود و مدتی فكر كرد. حضرت رضا ـ علیه السلام ـ فرمود: جان من به فدای تو باد برای چه اینقدر فكر می كنی؟ عرض كرد فكرم در باره آن چیزهایی است كه با مادرم فاطمه(علیها السلام) بجا آوردند. اَما وَاللهِ لَاَخْرَجَنَّهُما ثُمَّ لا حَرْقَنَّهُما ثُمَّ لَاَذْرِیَنَهُما ثُمَّ لَاَنْفِسفَنَّما فِی الَّیِم نَسْفَا. قسم به خدا كه آن دو را از قبر بیرون می كشم و آتش می زنم و خاكسترشان را به دریا می ریزم. امام رضا ـ علیه السلام ـ او را در آغوش گرفت و مابین دیدگانش را بوسید و فرمود پدر و مادرم فدای تو باد تویی شایسته از برای امامت.[12]

علی بن حسان واسطی می گوید تعدادی اسباب بازی همراه برداشتم و گفتم چون امام خردسال است آنها را برای آن حضرت هدیه می برم خدمت آن گرامی شرفیاب شدم و مردم مسائل خود را می پرسیدند واو پاسخ می داد چون پرسشهایشان پایان یافت و رفتند، امام ـ علیه السلام ـ برخاست و رفت، و من نیز به دنبال او رفتم و به وسیله خادمش اجازه ملاقات گرفتم و داخل شدم. سلام كردم جواب سلام دادند اما ناراحت بنظر می رسیدند و به من نیز اجازه نشستن ندادند، پیش رفتم و اسباب بازیها را نزد او نهادم، خشمگین به من نگاه كرد و اسباب بازیها را به چپ و راست پرتاب نمود و فرمود: ما لِهذا خَلَقَنیِ اللهُ ما اَنَا وَ اللَّعْبِ. خدا مرا برای بازی نیافریده است،. مرا با بازی چكار! من اسباب بازیها را برداشتم و از آن بزرگوار طلب بخشش كردم و او پذیرفت و مرا عفو كرد و بیرون آمدم.[13]

مأمون امام جواد ـ علیه السلام ـ را به بغداد آورد ولی امام ـ علیه السلام ـ در بغداد نماند و به مدینه بازگشت. به هنگام بازگشت گروهی از مردم برای وداع و خداحافظی امام را تا خارج شهر بدرقه كردند، هنگام نماز مغرب به محلی كه مسجدی قدیمی داشت رسیدند، امام به آن مسجد رفت تا نماز مغرب بگزارد، در صحن مسجد درخت سدری بود كه تا آن هنگام میوه نداده بود، آن بزرگوار آبی خواست و در بن درخت وضو ساخت، و نماز مغرب را به جماعت بجای آورد، و پس از آن چهار ركعت نافله خواند و سجده شكر بجا آورد، آنگاه با مردم خداحافظی فرمود و رفت. فردای آن شب درخت به بار نشست و میوه خوبی داد، مردم از این موضوع بسیار تعجب كردند!، از مرحوم شیخ مفید نقل كرده اند كه سالها بعد خود این درخت را دیده و از میوه آن استفاده كرده است.[14]

- حسین مكاری گفت: در آن ایام كه حضرت جواد ـ علیه السلام ـ در بغداد بود و در نزد خلیفه در نهایت جلالت بود. من با خودم گفتم: كه دیگر حضرت جواد ـ علیه السلام ـ به مدینه برنخواهدگشت. چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم آن حضرت سربزیر افكند پس سر بلند كرد در حالیكه رنگ مبارك زرد شده بود فرمود: ای حسین نان جو با نمك نیمكوب در حرم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نزد من بهتر است از آنچه مشاهده می كنی.[15]

علی بن أسباط مصری می گوید چشمم به جمال امام جواد ـ علیه السلام ـ افتاد در حالی كه امام ـ علیه السلام ـ طفل بود با دقت به سر و پا و قامتش نگاه می كردم تا شكل و شمائل حضرت را برای مردم مصر تعریف كنم. در این موقع امام ـ علیه السلام ـ نشست و فرمود: یا عَلِیُّ اِنَّ اللهَ اِحْتجَّ فیِ الاِمامَهِ بمِثْلِ مَا احْتَجَّ فیِ النُّبُوَّهِ قالَ اللهَ تَعالی:«وَ آتَیْناهُ الحكْمَ صَبِیّاً.( وَلَمّا بَلَغَ أشُدَّه وَ بَلَغَ اَرْبَعینَ سَنَهً)[16] ای علی: خداوند در امامت نیز همانند نبوت احتجاج كرده و فرموده است. به یحیی در خردسالی نبوت دادیم - و چون به قوت رسیده و به چهل سال رسید. بنابراین جایز است كه خداوند حكمت و مقام پیامبری در كودكی به كسی عنایت كند و جایز است كه او را در سن چهل سالگی بدین مقام برساند.[17]

- علی بن خالد گفت: در آن روزهایی كه در سپاه در شهر سامراء بودم مطلع شدم كه مردی را از شام با قیدو بند آورده و در اینجا زندانی كرده اند، ومی گویند مدعی پیغمبری شده است. به زندان مراجعه كردم و با زندانبان مدارا و محبت نمودم تا مرا نزد او بردند. او را مردی بافهم و خردمند یافتم، پرسیدم داستان تو چیست؟ گفت: در شام در محلی كه می گویند سر مقدس حضرت سید الشهداء حسین بن علی ـ علیه السلام ـ را در آنجا نصب كرده بودند، عبادت می كردم، یك شب در حالیكه به ذكر خدا مشغول بودم ناگهان شخصی را جلوی خود دیدیم كه به من گفت: برخیز. برخاستم و به همراه او چند قدمی پیمودم، دیدم در مسجد كوفه هستم، از من پرسید: این مسجد را می شناسی؟ گفتم:آری مسجد كوفه است. در آنجا نماز خواندیم و بیرون آمدیم، باز اندكی راه رفتیم، دیدم در مسجد پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ در مدینه هستیم، تربت پیامبر را زیارت كردیم، ودر مسجد نماز خواندیم و بیرون آمدیم. اندكی دیگررفتیم دیدم در مكه در خانه خدا هستم، طواف كردیم و بیرون آمدیم و اندكی دیگر پیمودیم خود را در شام در جای خود یافتم و آن شخص از نظرم پنهان شد. از آنچه دیده بودم در تعجب و شگفتی ماندم، تا یك سال گذشت وباز همان شخص آمد و همان مسافرت و ماجرا كه سال پیش دیده بودم به همان شكل تكرار شد، اما این بار، وقتی می خواست از من جدا شود او را سوگند دادم كه خود را معرفی كند، فرمود: من(محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب) هستم. این داستان را برای برخی نقل كردم و خبر آن به محمد بن عبدالملك زیارت وزیر معتصم عباسی رسید، فرمان داد مرا در قید و بند به اینجا آوردند و زندانی سازند و به دروغ شایع كردند كه من ادعای پیامبری كرده ام. آنانكه اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند علی بن خالد می گوید: به او گفتم می خواهی ماجرای ترا به (زیارت) بنویسم تا اگر از حقیقت ماجرا مطلع نیست مطلع شود؟ گفت: بنویس. داستان را به (زیارت) نوشتم، در پشت همان نامه من پاسخ داد: به او بگو از كسی كه یك شبه او را از شام به كوفه و مدینه ومكه برده و بازگردانده است بخواهد از زندان نجاتش دهد. از این پاسخ اندوهگین شدم، وفردای آن روز به زندان رفتم تا پاسخ را به او بگویم و او را به صبر و شكیبایی توصیه نمایم، اما دیدم زندانبانان و پاسبانان و بسیاری دیگر ناراحت و مضطربند، پرسیدم: چه شده است؟ گفتند: مردی كه ادعای پیامبری داشت، دیشب از زندان بیرون رفته و نمی دانیم چگونه رفته است؟ به زمین فرو رفته و یا به آسمان پرواز كرده است؟! و هر چه جستجو كردند اثری از او بدست نیاوردند.[18]

- ابوالصلت از یاران نزدیك امام رضا ـ علیه السلام ـ می گوید: پس از شهادت امام هشتم ـ علیه السلام ـ به فرمان مأمون زندانی شدم. یك سال زندانی بودم و دلتنگ شدم، شبی بیدار ماندم و به عبادت و دعا پرداختم و پیامبر و خاندان گرامی او را شفیع خویش قرار دادم و خداوند را به حرمت آنان سوگند دادم كه مرا نجات بخشد. هنوز دعایم پایان نیافته بود كه دیدم امام جواد ـ علیه السلام ـ در زندان نزد من است. فرمود: ای ابوالصلت سینه ات تنگ شده است؟ عرض كردم: آری به خدا سوگند. فرمود: برخیز و دست بر زنجیرهای من زد و قیدها باز شد و دست مرا گرفت و از زندان بیرون آورد، نگهبانان مرا دیدند، اما به كرامت آن حضرت یارای سخن گفتن نداشتند، امام چون مرا بیرون آورد فرمود: برو در امان خدا، بعد از این هرگز مأمون را نخواهی دید و او نیز ترا نخواهد دید و همچنان شد كه امام فرموده بود.[19]

محمد بن میمون می گوید در دوران كودكی حضرت جواد ـ علیه السلام ـ یعنی موقعی كه حضرت رضا ـ علیه السلام ـ هنوز به خراسان نرفته بود همراه ایشان سفری به مكه نمودم. در هنگام مراجعت عرضه داشتم كه من تصمیم بازگشت دارم نامه ای برای ابوجعفرمحمدتقی ـ علیه السلام ـ بنویسید تا برای او ببرم امام رضا ـ علیه السلام ـ تبسمی كرد و نامه ای نوشت من آن نامه را به مدینه آوردم و در آن وقت چشمان من نابینا شده بود. خادم امام جواد ـ علیه السلام ـ به نام موفق آن عزیز را در حالی كه در گهواره بود، آورد و من نامه را به آن حضرت دادم. امام جواد ـ علیه السلام ـ فرمود: موفق مهر را از نامه بردار و كاغذ را باز كن، پس از قرائت نامه فرمود: ای محمد احوال چشمت چگونه است عرض كردم ای پسر رسول خدا چشمم علیل شده و بینایی از او رفته چنانچه مشاهده می فرمایی پس حضرت دست مبارك به چشمان من كشید از بركت دست آن حضرت چشمان من شفا یافت پس من دست و پای آن حضرت را بوسیدم و از خدمتش مرخص شدم در حالی كه بینا شده بودم.[20]

قاسم بن عبدالرحمن می گوید كه من زیدی مذهب بودم یك روز در شهر بغداد گذر می كردم كه دیدم مردم در حركت و اضطرابند بعضی می دوند و بعضی بالای بلندیها می روند و بعضی ایستاده اند، پرسیدم چه خبر است گفتند ابن الرضا ـ علیه السلام ـ می آید گفتم به خدا سوگند كه من نیز می ایستم و او را مشاهده می كنم، ناگاه دیدم كه آن حضرت پیدا شد سوار بر استری بود من با خود گفتم:(لَعَنَ اللهُ اَصْحاب الامامیّه) دور باشند از رحمت خدا گروه امامیه كه چگونه معتقدند خداوند طاعت این جوان را واجب گردانیده است. تا این خیال در دل من گذشت. امام جواد ـ علیه السلام ـ روی به من كرد و فرمود: یا قاسم بن عبدالرحمن: اَبَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ اِنّا اِذاً لَفیِ ضَلالٍ وَ سُعُرٍ آیا اگر از آدمی كه از جنس ماست و یگانه است و هیچكس را ندارد پیروی كنیم در نتیجه در گمراهی و آتشهای سوزان خواهیم بود؟ دوباره در دل خود گفتم كه او ساحر است، این بار امام ـ علیه السلام ـ روی به من كرد و فرمود: «ءَاُلقِیَ الذِّكْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَكَذّابٌ اَشِرٌ»[21] آیا وحی بر او القا شده است در حالیكه در میان ما بهتر و احق از او یافت می شود نه چنین است كه وحی مختص به او باشد بلكه او دروغگو است و خودپسند و متكبر می باشد. وقتی مشاهده كردم امام جواد ـ علیه السلام ـ از افكار و خیالات من خبر می دهد اعتقادم كامل شد و اقرار به امامت او نمودم واعتراف كردم كه او حجت خدا بر خلق خدا می باشد.[22]

- قاسم بن محسن می گوید: بین مكه و مدینه سفر می كردم كه مردی اعرابی و ناتوان از من تقاضای كمك كرد من هم به اندازه قدرتم به او كمك كردم پس از چند لحظه، یك باره طوفان شدیدی در بیابان شروع شد كه عمامه را از سرم برد پس از آرامش هر چه جستجو كردم آن را نیافتم به ناچار به سوی مدینه رفتم و به محضر امام جواد ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم همین كه چشم آن بزرگوار به من افتاد فرمود: ای اباالقاسم عمامه ات در راه گم شده بود؟ عرض كردم: آری، امام ـ علیه السلام ـ به یكی از غلامان خویش فرمود: عمامه ایشان را بیاور. عرض كردم ای پسر رسول خدا عمامه من چگونه نزد شما آمد؟ فرمود: تَصدَّقَتْ عَلی أعرابِیّ فَشكَّرهُ اللهُ لَكَ، فَرَدَّ إلیْكَ عمامَتُكَ وَ اِنَّ اللهَ لا یَضِیعُ اَجْرَ المُحسِنینَ به اعرابی ناتوان صدقه دادی خداوند هم از تو سپاسگذاری كرد و عمامه ات را به تو برگرداند زیرا كه خداوند تبارك و تعالی أجر نیكوكاران را ضایع نمی كند.[23]

- شخصی به نام مطرفی می گوید: امام رضا ـ علیه السلام ـ از دنیا رفت در حالیكه چهار هزار درهم من از آن حضرت طلب داشتم هیچكس جز من و آن بزرگوار از این قضیه خبر نداشت. امام جواد ـ علیه السلام ـ پیغام فرستاد كه فردا به سراغ من بیا، فردا به محضر امام ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم فرمود: امام رضا ـ علیه السلام ـ از دنیا رفت و تو چهار هزار درهم از او طلب داری؟ عرض كردم آری. سجاده خود را كنار زد و یك مشت دنانیر را در مقابل من گذاشت وقتی شمردم دیدم درست چهار هزار درهم است.[24] بگو بن صالح می گوید: داماد من برای امام جواد ـ علیه السلام ـ نامه نوشت كه پدری دارم ناصبی و بدسرشت و بسیار لجباز و تند، از شما تقاضای دعای خیر در حق خویش دارم و می خواهم بدانم كه تكلیف من با چنین پدری چیست، آیا او را رسوا كنم و یا آنكه با او مدارا نمایم؟ امام ـ علیه السلام ـ پاسخ دادند كه از نوشته ات مطلع شدم و آنچه را درباره پدرت گفتی متوجه گردیدم، برایت دعا می كنم و تو هم با پدرت مدارا كن كه برای تو بهتر است تا اینكه او را رسوا كنی. پس از هر سختی راحتی هست، صابر باش كه پایان كار ویژه اهل تقوی است. خداوند تبارك و تعالی ترا در ولایت آنهایی كه مولای خویش قرار داده ای ثابت بدارد، ما و شما در ودیعه الهی هستیم و خدا ودایع و امانات خویش را ضایع نمی كند. بكر بن صالح می گوید: پس از دعای امام ـ علیه السلام ـ قلب پدر دامادم نرم شد تا آنجا كه هیچگاه ندیدم با عقاید او مخالفت نماید.[25]

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . كلمه طیبه، ص264.

[2] . بحار، ج50، ص47.

[3] . منتهی الآمال، ج2، ص373.

[4] . اختصاص، ص102.

[5] . بحار، ج50، ص91 و 108.

[6] . بحار، ج50، ص91 و 108.

[7] . بحار، ج50، ص44.

[8] . اصول كافی، ج1، ص353.

[9] . بحار، ج50،ص43.

[10] . بحار، ج50، ص44.

[11] . مناقب شهر آشوب، ج4، ص396.

[12] . منتهی الآمال، ج2، ص374.

[13] . دلائل الامامه، ص212.

[14] . احقاق، ج12، ص424.

[15] . بحار، ج50، ص20 و 48.

[16] . ص13 - 12 واحقاف - 15.

17] . بحار، ج50، ص20،48.

[18] . ارشاد مفید، ص304.

[19] . عیون اخبار الرضا ـ علیه السلام ـ ،ج2، ص247.

[20] . بحار، ج50، ص46.

[21] . قمر - 24 و 25.

[22] . منتهی الآمال،ج2، ص377.

[23] . بحار، ج50، ص47.

[24] . ارشاد مفید، ص306.

[25] . بحار، ج50، ص55.

------------

سيد كاظم ارفع ـ سيره عملي اهل بيت(ع)، ج11،ص7

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved