یکشنبه, 28 مرداد 1397 19:58

شيوه هاي مبارزه ي سياسي امام كاظم عليه السلام

محورهاي فعاليت امام



اوضاع سياسي و اجتماعي عصر امام در چند محور قابل بررسي است كه به مواردي اشاره مي كنيم:
محور نخستين: برنامه ريزي فكري و آگاهي بخشي در زمينه ي مسائل اعتقادي و چاره گري در روبرو شدن با عقايد منحرف و انگيزه ها و واپس گرايي هاي شعوبي و نژاد پرستي و عقايد مختلف ديني.
از خطرناك ترين اين تبليغات زهرآگين، تبليغ افكار الحادي و كفرآميز بود كه قلب و دل نوجوانان را نشانه گرفته بود. موضع امام موسي (ع) در برابر اين تبليغات، آن بود كه با دلايل استوار در برابر آن بايستد و با پوچي و بي مايگي آن به معارضه برخيزد و دوري آن را از منطق و واقعيت توضيح دهد و عيوب آن را باز گويد تا آن جا كه گروهي انبوه از پيروان آن عقايد پوچ به اشتباه خود فساد خط مشي اتخاذي خويش اعتراف كردند و به اين دليل جنبش امام درخشندگي يافت و قدرت علمي آن حضرت منتشر گرديد. چندان كه گروهي بزرگ از مسلمانان از آن پيروي كردند و آن را پذيرفتند و اين امر بر مسئولان حكومت گران آمد. از اين رو آنان را تحت فشار و شكنجه قرار دادند و در زمينه هاي عقيدتي آنان را از گفت وگو باز داشتند، تا جايي كه امام موسي (ع) ناچار شد به هشام (يكي از اصحاب خود) فرستاده اي گسيل دارد و او را هشدار دهد تا به علت خطرهاي موجود، از سخن گفتن خودداري كند و هشام تا مرگ مهدي، (1) از سخن گفتن خودداري كرد.(2)
گروهي كثير از بزرگان، دانشمندان و راويان حديث از كساني كه در دانشگاه بزرگ امام صادق (ع) تحصيل مي كردند، هنگام اقامت او در يثرب، پيرامون امام موسي (ع) گرد آمدند و ايشان با توانايي و تسلط بسيار بر فقه اسلامي، آرا و عقايد خردمندانه در فقه اسلامي ابراز كردند.
بسياري از احكام اسلامي به امام كاظم (ع) منسوب است كه در باب حديث و فقه، تدوين شده است و دانشمندان و راويان حديث همواره با آن افاضات علمي، همدم شده بودند و احاديث و گفت و گوها و فتواهاي او را ثبت مي نمودند.
سيد بن طاووس چنين روايت كرده است كه ياران و نزديكان امام (ع) در مجلس او حاضر مي شدند و لوح هايي در آستين ها داشتند. هرگاه او كلمه اي مي گفت يا در موردي فتوا مي داد، به ثبت آن مبادرت مي كردند.(3)
محور دوم: نظارت مستقيم بر پايگاه هاي مردمي و طرف داران و پيروان خود و هم آهنگي با آن ها و در پيش گرفتن مواضع سلبي و منفي در برابر حكومت، به منظور ناتوان كردن حكومت از نظر سياسي و بريدن از آن و حرام كردن تماس با آن و به محاكم دادگستري دولتي دعوي نبردن و شكايت نكردن، به منظور آماده كردن وسايل سقوط حكومت و نابود كردن آن از نظر سياسي.
چيزي كه امام (ع) را دلير ساخت تا چنين موضع استواري داشته باشد، آن دگرگوني آشكار و گستردگي و انتشار پايگاه هاي مردمي ايشان بود. اين مطلب با جنبش امام (ع) و فعاليت هاي منفي او نسبت به حكومت منحرف عباسيان و فرا خواندن او در حرام دانستن ياري كردن حكومت در هر زمينه اي، هم آهنگ شده بود. موضع منفي امام در گفت و گو با يكي از اصحاب (صفوان) آشكار مي گردد:
-اي صفوان! همه چيز تو پسنديده است جز يك چيز.
-فدايت شوم، آن چيست؟
-كرايه دادن شترهايت به اين ستم كار؛ يعني هارون.
-به خدا سوگند، آن ها را از جهت تكبر و خودخواهي و يا شكار و سرگرمي كرايه نداده ام، بلكه براي اين راه (مكه) كرايه داده ام و خود همراهي با شتران را برعهده نمي گيرم بلكه غلامانم را با آنان مي فرستم.
-پس امام او را گفت: اي صفوان! آيا كرايه ات برعهده ي آنان است؟
-آري، فدايت گردم.
-آيا دوست مي داري زنده بمانند تا كرايه ي تو را بپردازند؟
-آري.
-پس فرمود: هر كس بقاي آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر كس از آنان باشد وارد آتش گردد.
امام علي (ع) علي بن يقطين، يكي از بزرگ ترين ياران خويش را از اين فرمان استثنا كرد و اجازه داد تا منصب وزارت در روزگار هارون عهده دار شود و پيش از او، منصب زمام داري را در ايام مهدي بپذيرد. او نزد امام موسي (ع) رفت و از او اجازه خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترك كند، اما امام (ع) او را از اين كار باز داشت و گفت: چنين مكن، ما به تو آموخته شده ايم و برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار مي كنند. شايد به ياري خدا بتواني شكسته اي را درمان كني و دست بينوايي را بگيري يا به دست تو مخالفان خدا درهم شكنند. اي علي! هر كس مؤمني را شاد سازد، اول خداي را، دوم پيامبر و در مرحله ي سوم ما را شاد كرده است.
محور سوم: بيدار كردن وجدان انقلابي امت از راه تشويق آنان براي شورش و مبارزه: علويان، شورش و مبارزه را به كار گرفتند تا وجدان و اراده ي اسلامي را از سقوط در برابر حكام منحرف، نگاه دارند. در اين ميان پيشوايان معصوم (عليهم السلام) نيز از متعهدان اين راه و روش پشتيباني مي كردند.

سيره ي امام


امام كاظم (ع) هرگز در برابر طاغوت ها سر خم نكرد و تسليم آن ها نشد، بلكه درست در مقابل آن ها گام برمي داشت و به دليل تحمل و مقاومت و ترش رويي و گرفته خاطر بودن از كارهاي ناشايست آن ها به او كاظم مي گفتند؛ چنان كه اميرمؤمنان علي (ع) فرمود: پايين ترين درجه ي نهي از منكر آن است كه انسان به چهره ي خشم آلود با گنه كاران برخورد كند.(4)
موضع گيري امام كاظم (ع) در برابر طاغوت ها به قدري قاطع و جدي بود كه آن حضرت يكي از شاگردانش به نام «زياد بن سلمه» را از همكاري با دستگاه طاغوت نهي كرد. او گفت: من عيال مند و آبرومندم و نيازم باعث شده كه در دستگاه آن ها كارم كنم تا مخارج زندگي خويش را تأمين نمايم. امام به او فرمود: هر گاه من از بالاي ساختمان بر زمين سقوط كنم و قطعه قطعه شوم، برايم بهتر است از اين كه عهده دار كاري از كارهاي آن ها گردم يا بر فرش يكي از آن ها گام بگذارم.(5)
سيره ي امام كاظم (ع) نشان مي دهد آن جا كه بحث دفاع از دين مطرح است امام تا مرز شهادت پيش مي رود و ذره اي سياسي كاري و تساهل و سازش در جود مباركش پيدا نمي شود. امام، از دو سلاح تقيه و زندان براي دفاع از دين استفاده مي كند و در جاهايي كه دستش باز باشد به ترويج و اقامه ي احكام دين مي پردازد. آن چه به نام مدارا و تساهل در زندگي امام كاظم (ع) رخ داده، به زندگي شخصي و گذشت و ايثار آن حضرت مربوط است. نمونه هاي زير گوشه اي از برخورد امام كاظم (ع) در جهت عزت و صلابت ديني، اقامه ي عدل و برپايي حدود الهي است.

1-صلابت در اجراي حدود


يكي از ويژگي هاي مهم حكومت اسلامي، اجراي حدود الهي بدون هيچ ملاحظه و مسامحه است. اگر در حكومتي حدود الهي براي توده ي مردم كه دستشان به جايي نمي رسد به شديدترين وجه جاري شود ولي وقتي كه نوبت به دانه درشت ها مي رسد، هزار و يك حيله براي تخفيف مجازات آنان به كار رود، آن نظام از اسلام دور شده است. امام كاظم (ع) درباره ي اجراي حدود مي فرمايد: منفعت اقامه ي حد براي خداوند در روي زمين از بارش چهل روز براي باران بيشتر است. و اين كه در قرآن آمده است: «يحيي الارض بعد موتها؛ خداوند زمين مرده را زنده مي كند»، منظور زنده كردن به وسيله ي قطرات باران نيست، بلكه منظور اين است كه خداوند مرداني را در روي زمين برمي گزيند تا عدالت را برپا دارند و با اقامه ي عدل، زمين را زنده كنند.(6)
اسحاق بن عمار مي گويد: «از امام موسي بن جعفر (ع) در مورد چگونگي و كيفيت اجراي حد بر شخص زناكار پرسيدم، فرمود: شديدترين نوع تازيانه بر او زده شود.»(7)

2- ممنوعيت بازي با مقدسات


امام موسي بن جعفر (ع) مي فرمايد: «اگر كسي نزد حاكم فاسقي برود و براي اين كه دنيايش آباد شود، آياتي از قرآن را برايش بخواند، براي هر حرفي كه از دهانش خارج مي شود، ده بار لعنت مي شود.»(8)

پاسداري از سنگر امامت و گسترش زمينه ي قيام همگاني


امام كاظم (ع) با وجود فعاليت هاي علمي و تربيت شاگردان و دانشمندان بسيار، مانند ساير ائمه ي بزرگوار به فعاليت هاي سياسي نيز مشغول بودند و با حكام جور مبارزه مي كردند؛ از جمله:
1- رسيدگي و نظارت مستقيم بر نيروهاي طرف دار خود و هم آهنگ ساختن آنان در موضع گيري منفي در برابر حكومت عباسي.
2- امام (ع) به طرف داران خود دستور مي داد تا هرگونه معامله و رابطه اي را در هر سطحي با حكومت عباسي قطع كنند.(9)
3- مبارزه با تجمل پرستي خلفا: اخلاق و سيره ي امام كاظم (ع) در مبارزه با تجمل پرستي خلفاي بني اميه و بني عباس و وابستگان، آنان شنيدني است. حاكمان و واليان اين دو طايفه، ماليات و خراجي را كه از مردم مي گرفتند به جاي مصرف در عمران و آبادي كشور و رفاه مردم، صرف عياشي و بناي كاخ هاي مجلل و اشرافي مي نمودند.
در روايات تاريخي آورده اند كه: هارون، كاخ مجللي در بغداد ساخت و براي نشان دادن عظمت و شكوه ظاهري خود، موسي بن جعفر (ع) را بدان جا برد و در حالي كه مست قدرت بود با لحني آميخته با تكبر پرسيد: اين قصر چگونه است؟ فرمود: خانه ي فاسقان است؛ همان كساني كه خداوند درباره شان فرموده است: «به زودي كساني را كه در روي زمين به ناحق تكبر مي ورزند از ايمان به آيات خود منصرف مي سازيم، (به طوري كه) اگر هر آيه و نشانه اي را ببينند به آن ايمان نمي آورند و اگر راه هدايت را ببينند آن را راه خود انتخاب نمي كنند و اگر طريق گمراهي را ببينند آن را برمي گزينند. (همه ي اين ها) براي اين است كه آيات ما را تكذيب كردند و از آن غافل بودند.»(10)
- هارون كه از پاسخ امام (ع) سخت ناراحت شده بود با التهاب پرسيد: پس اين خانه از آن كيست؟
- امام فرمود: اين خانه پس از زماني از آن شيعيان ماست ولي (در شرايط فعلي) مايه ي فتنه و آزمايش ديگران است.
- هارون: (اگر از آن شيعيان است) پس چرا صاحب خانه، آن را باز نمي ستاند؟
- امام: در حال عمران و آبادي از صاحبش گرفته شد و تا آباد نگردد آن را پس نمي گيرد.(11)
4- عبادت: هر انساني كه خدا را به خوبي بشناسد عبادتش بيشتر و كامل تر مي شود. به همين دليل عبادت امام كاظم (ع) يكي از ويژگي هاي مهم آن حضرت به شمار مي رود و سلاحي كارساز در برابر خدعه هاي هارون بود. در زيارت نامه ي آن بزرگوار چنين مي خوانيم: «درود بر موسي بن جعفر(ع)، آن كه شب را تا سحرگاه با عبادت و استغفار پياپي زنده مي داشت، هم پيمان سجده و گريه هاي سرشار و مناجات بسيار و ناله و زاري پيوسته بود.»(12)
هنگامي كه به دستور هارون به زندان افتاد، عرض كرد: «پروردگارا! مدت ها بود از تو مي خواستم مرا براي عبادت خويش فراغت دهي، اينك خواسته ام را برآوردي، پس تو را بر اين امر سپاس مي گويم.»(13)

نفوذ سياسي امام در دستگاه خلافت


در ميان نزديك ترين افراد دستگاه هارون، شيعيان وجود داشتند. حق و حقيقت، خودش يك جاذبه اي دارد كه نمي شود از آن غافل شد. «علي بن يقطين» وزير هارون و شخص دوم مملكت است، ولي شيعه است و در جهت اهداف امام موسي بن جعفر (ع) حركت مي كند، اما ظاهرش با هارون است.
در ميان افراد فعال در دستگاه هارون اشخاصي بودند كه آن چنان مجذوب و شيفته ي امام بودند كه حد نداشت، ولي هيچ گاه جرأت نمي كردند با امام تماس بگيرند.(14) بعضي از اين افراد و گروه ها عبارت اند از:
برامكه: گروهي از مورخان به اشتباه معتقدند كه «برامكه» از امام هفتم سعايت مي كردند و در قتل آن حضرت دست داشتند. با دقت در كتاب هاي تاريخي معتبر، اشتباه آنان معلوم مي گردد و حقيقت، در شيعه بودن خاندان برامكه و دوستي آنان با امام جلوه گر است. شايد يكي از علل نابودي برامكه و قتل عام آنان، روابط ايشان با خاندان علوي بود.
همسر هارون: همسر خليفه ي ستم گر، زني پاك دامن و دوست دار علي (ع) و خاندان علوي بود و خود را موظف به ياري امام موسي بن جعفر (ع) مي دانست و گاهي سكه هاي زرين فراواني را به طور مخفيانه براي امام ارسال مي داشت و حتي يكي دو مرتبه هم هارون او را سرزنش كرد، اما وي تقيه و انكار نمود.
وزير و مشاور خليفه: حكومت عباسي از روابط مردم با خاندان امامت و عصمت جلوگيري مي كرد و تماس با فرزند بزرگوار اسلام و كسب فيض از آن منبع نور در پيش گاه خليفه، جرمي نابخشودني محسوب مي گرديد، اما از آن جا كه حق هميشه پيروز است، مشاور دستگاه حاكم از ارادت مندان امام هفتم است.(15)
مقام والاي علي بن يقطين، يار مخلص امام كاظم (ع) بر كسي پوشيده نيست. او همان كسي است كه حضرت موسي بن جعفر (ع) در شأنش فرمود: «يا علي: ان لله تعالي اولياء مع اولياء الظلمه، ليدفع بهم عن اوليائه و انت فيهم يا علي؛(16) همانا خداوند را دوستاني است كه با ظالمان طرح دوستي مي ريزند تا بدين وسيله بتوانند از اولياي خدا دفع ظلم كنند و تو از جمله ي آنان هستي.»
بديهي است كه وجود اين اشخص در درباره و تحف و هدايايي را كه براي امام ارسال مي داشتند در كار تبليغات و مبارزات شيعيان بسيار مؤثر بود.

قيام هاي علويان


1- فاجعه ي فخ


غم بارترين حادثه و فاجعه اي كه جهان اسلام در سال 169 هجري با آن روبرو شد همان پيش آمد ناگوار فخ بود كه با حادثه ي كربلا، در دردها و آلامش برابري مي كرد، زيرا در اين فاجعه، حرمت پيامبر (ص) و عترت و اولادش از ميان رفت. عباسيان در اين فاجعه، سرهاي علويان را بر روي نيزه ها كردند و همراه اسيران در ميان شهرها گرداندند و بدن هاي پاكشان را روي زمين افكندند، بدون آن كه دفن كنند.
پرچم دار اين قيام بزرگ، حسين بن علي بن حسن بن حسن بن علي ابن ابي طالب (ع) بود كه عبادت و بندگي پدر و مادرش، آنان را به «زوج الصالح» مشهور ساخته بود. بخشندگي، سخاوت مندي، عبادت پيشگي و اوصاف پسنديده و نيك وي موجب شد تا علويان و مردم حجاز او را رهبر قيام خود بدانند.
قيام حسين بن علي، شهيد فخ، در پي برخورد نارواي والي مدينه با علويان بود كه بدون هيچ گونه برنامه ريزي قبلي و هم آهنگي با نواحي ديگر آغاز گرديد. بيشتر علويان و فقها و زهاد مدينه با وي بيعت كردند. حسين، مردم را به كتاب خدا و سنت رسول خدا (ص) و رضايت از خاندان رسول، دعوت و كلمه ي «حي علي خير العمل» را كه شعار شيعه شده بود در اذان وارد كرد. برخورد ياران حسين با سربازان والي شهر موجب فرار كارگزاران عباسي شد و شهر به دست حسين و يارانش افتاد. حسين با جمعي از يارانش خدمت امام كاظم (ع) رسيدند و مقصود و برنامه خود را اعلام نمودند. امام رو به او كرد و گفت: «تو به طور مسلم كشته مي شوي، پس شمشيرها را تيز كن، زيرا اين مردم فاسق اظهار ايمان مي كنند اما در دل، دورويي و شرك خود را پنهان مي دارند.»(17)
امام كاظم (ع) با وي بيعت نكرد ولي او را به دقت عمل و آمادگي فرا خواند و از اعتماد به مردم فاسق و منافق برحذر داشت و خبر شهادتش را به وي داد.(18)
حسين، با سيصد نفر از يارانش از مدينه ي منوره به سوي مكه حركت كرد و ارتش عباسي در محل فخ راه را بر او و يارانش بستند. ابتدا فرمانده ي لشكر عباسي، حسين را به هديه و امان فرا خواند ولي او نپذيرفت، لذا پيكار در صبح روز هشتم ذي الحجه سال 169 هجري از سوي سپاهيان عباسي آغاز شد. حسين و يارانش در يك عمليات غافلگيرانه از دو سوي مورد حمله قرار گرفتند، آنان با كمال شهامت و دلاوري جنگيدند ولي از همه طرف محاصره شدند و حسين و بسياري از يارانش كشته و زخمي شدند و بار ديگر حادثه ي كربلا تكرار شد. سرهاي شهدا را بريدند و سه روز جنازه ي شهدا بر روي زمين باقي ماند.(19)
اگرچه قيام حسين به شكست منجر شد ولي پي آمد آن در قيام هاي ديگر تبلور يافت.
امام موسي كاظم (ع) در برابر فرماندهان عباسي از حسين دفاع كرد و فرمود: «از اين جهان رفت در حالي كه مسلمان، صالح و روزه دار بود و امر به معروف و نهي از منكر مي كرد و در ميان خاندان ما همانندش نبود.»(20)

2- قيام ادريس بن عبدالله در مغرب


يكي از زخمي هاي واقعه ي فخ، ادريس بن عبدالله بن حسن بن حسن (ع) برادر نفس زكيه بود. وي پس از مراسم حج، به همراه حجاج مصر و افريقيه به همراه راشد اوربي، غلام خود، از راه دريا به مصر رفتند. در مصر، عامل بريد مصر، مردي شيعي به نام واضح بود كه به ادريس و غلامش كمك كرد تا از دست مأموران بازرسي راه ها به سلامت نجات يابند.(21) ادريس پس از اقامتي كوتاه در قيروان به سوي مغرب رفت و با كمك راشد، غلام خود، موفق شد در رمضان سال 172 هجري از قبيله ي بربر اوربه براي خود بيعت بگيرد. وي در خطبه ي بيعت خود بر عمل به كتاب خدا و سنت رسول الله(ص) و برقراري عدالت و مساوات و جهاد با دشمنان خدا و گناه كاران و امر به معروف و نهي از منكر تأكيد كرد. پافشاري ادريس در برقراري عدالت و مساوات به سبب نياز اجتماعي بربرها بود، زيرا آنان از ستم گري و تعصب و تبعيضات واليان عرب به شدت ناراضي و آماده ي مخافت بودند. ارديس با همكاري قبايل بربر، بر شهرهاي مغرب اقصي تا اقيانوس اطلس (حدود مراكش كنوني) دست يافت.(22)
هنگامي كه اخبار شكل گيري دولت ادريس به هارون رسيد، با يحيي برمكي در اين باره مشورت كرد. يحيي پيشنهاد كرد يكي از متكلمان و فقهاي زيدي به نام سليمان بن جرير مشهور به شماخ را به عنوان طبيب به نزد ادريس بفرستد تا وي را مسموم كند. هارون نيز با وعده ي پاداشي بزرگ، سليمان بن جرير را به نزد ادريس فرستاد. متكلم زيدي نزد ادريس تقرب يافت تا سرانجام روزي به دور از چشم راشد، در ربيع الاول سال 177 هجري، وي را مسموم كرد و پا به فرار گذاشت.(23)
راشد با كمك رؤساي قبايل بربر اداره ي حكومت و دولت ادريسيان را برعهده گرفت تا هنگامي كه پسر ادريس به سن يازده سالگي رسيد. در اين هنگام با توطئه ي كارگزاران عباسي در آفريقا، راشد نيز به قتل رسيد و از سال 188 هجري ادريس دوم راه پدر را ادامه داد و در سال 213 هجري از دنيا رفت و فرزندان او نسل اندر نسل تا سال 363 هجري بر مغرب حكومت كردند.
بدين سان با فرار ادريس به مغرب، دولت ادريسيان شكل گرفت و آنان موجبات گسترش اسلام و فرهنگ و رونق اقتصادي آن را در مغرب در ميان قبايل تازه مسلمان بربر فراهم آورده و نخستين سلسله ي شيعي را در جهان اسلام، عبدالله بن معاويه، تشكيل دادند.(24)

3- قيام يحيي بن عبدالله در ديلم


يحيي بن عبدالله بن حسن بن حسن (ع) يكي از ياران و راويان امام صادق (ع) و به عقيده ي ابوالفرج اصفهاني، از نظر مذهبي، مردي خوش عقيده بود. وي در قيام فخ، زخمي و متواري شد و سرانجام به سرزمين ديلم در شمال قزوين رفت. (25) يحيي در سال 176 هجري با كمك پادشاه جستاني منطقه ي ديلم قيام كرد. مردم شهرها و ولايات شمال و جنوب البرز به وي گرويدند و چنان دامنه ي قيام وي گسترش يافت كه هارون، فصل بن يحيي برمكي را به اين منطقه فرستاد تا به هر شكل ممكن، يحيي بن عبدالله را آرام سازد. فضل، نامه اي بر استمالت وي نوشت و يحيي را دعوت به آرامش كرد. وي چون پراكندگي و اختلاف ميان ياران خود را مشاهده كرد، دعوت فضل را پذيرفت، به شرطي كه هارون به خط خويش امان نامه اي با گواهي فقيهان و قاضيان بغداد برايش بفرستد. هارون نيز پذيرفت و امان نامه اي براي وي فرستاد. يحيي به همراه فضل به بغداد رفت و هارون هدايايي به وي داد و پس از مدتي فضل وي را رها ساخت و يحيي به حجاز بازگشت. ولي چندي نگذشت كه هارون، يحيي را از حجاز طلبيد و او را به زندان افكند و بر او سخت گرفت تا از دنيا رفت.(26)
يحيي بن عبدالله، از شاگردان امام صادق (ع) و شيعه ي راستين وي بود. وي در ديلم پيروان بسياري پيدا كرد و با عالماني كه همراه وي بودند اسلام را در اين منطقه گسترش دادند و بر اثر مساعي وي بود كه تشيع به اين منطقه راه يافت و پس از آن علويان بسياري به اين منطقه مهاجرت كردند و به ترويج تشيع همت گمارند. با ولايت عهدي امام رضا (ع) سادات علوي به نواحي ري و عراق و قومس رفتند و با شهادت آن حضرت، آنان به كوهستان هاي ري و ديلم و طبرستان متواري، يا در اين مناطق شهيد شدند و يا سكونت اختيار كردند.(27)

مبارزات علويان


در دوران حكومت هارون، علويان دوره اي بس دشوار و توان فرسايي را سپري مي كردند، زيرا آنان در برابر جو اختناق و ارعاب نظام حاكم سر تسليم فرود نمي آوردند و بدين دليل آنان را در زندان هاي مخوف بني عباس مي انداختند و شكنجه مي كردند. بدين سان حاكمان بني عباس بسياري از علويان را به شهادت رساندند. اين امر خود نشانه اي است از نيرو و شوكت مبارزان مكتبي و دليلي است بر تهديد نظام حاكم از سوي ايشان. هم چنين مي توان با اتكا بر اين دليل به عمق مصيبت ها و فجايعي پي برد كه اين بيت پاك از ناحيه ي بني عباس و در راه تحقق رسالت و مكتب الهي متحمل شدند.
از اين روست كه مي بينيم تأكيد رسول خدا(ص) بر اهتمام به اهل بيت خود و نيز قلمداد كردن آن ها به عنوان وارثان خويش و محور اهل حق قرار دادن آنان و گفتن اين نكته كه: «حكايت اهل بيت من، همچون حكايت كشتي نوح است كه هر كس بر آن سوار شد، نجات يافت و آن كه از آن عقب ماند، غرق و نابود شد»، بدون دليل و بيهوده نبوده است.
داستان زير، برخي از دشواري هاي بزرگ خاندان رسول خدا و فرزندان فاطمه و علي (عليهم السلام) را به خوبي بيان مي كند:
از عبيدالله بزاز نيشابوري كه فردي مسن بود، روايت شده است كه گفت: ميان من و حميد بن قحطبه ي طائي طوسي، معامله اي بود. روزي براي ديدنش به سوي او سفر كردم. خبر آمدن من به گوش او رسيده بود و وي در همان وقت و در حالي كه هنوز من جامه ي سفر بر تن داشتم و آن را عوض نكرده بودم، مرا احضار كرد. آن هنگام، ماه رمضان و موقع نماز ظهر بود. چون پيش او رفتم وي را در اتاقي ديدم كه در آن آب جريان داشت. بر او سلام كردم و نشستم. او نشست و آفتابه اي آورد و دست هايش را شست و مرا نيز فرمود كه دست هايم را بشويم. آن گاه سفره ي غذا گستردند. من از ياد بردم كه روزه هستم و اكنون هم ماه رمضان است، اما بعدا اين موضوع را به ياد آوردم، دست از خوردن كشيدم. حميد از من پرسيد: چه شد، چرا نمي خوري؟ پاسخ دادم: اي امير! ماه رمضان است و من نه بيمارم و نه عذر ديگري دارم تا روزه ام را بشكنم و شايد امير عذر يا بيماري داشته باشد كه روزه نگرفته است.
امير پاسخ داد: من علت خاصي براي افطار روزه ندارم و از سلامت نيز برخوردارم. سپس چشمانش پر از اشك شد و گريست. پس از آن كه امير از خوردن فراغت يافت، از او پرسيدم: موجب گريستن شما چيست؟ پاسخ داد: هارون الرشيد هنگامي كه در طوس بود، در يكي از شب ها مرا خواست. چون بر او وارد شدم، ديدم رو به رويش شمعي در حال سوختن است و شمشيري سبز و آخته نيز ديده مي شود. خدمتكار او هم ايستاده بود. چون در برابرش ايستادم سرش را بالا گرفت و پرسيد: از امير المؤمنين چگونه اطاعت مي كني؟ پاسخ دادم: با جان و مال. هارون سر به زير افكنده و به من اجازه ي بازگشت داد.
از رسيدنم به منزل مدتي نگذشته بود كه دوباره فرستاده ي هارون به نزد من آمد و گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد. پيش خود گفتم: به خدا سوگند، مي ترسم هارون عزم كشتن مرا كرده باشد، اما چون نگاهش به من افتاد، شرمنده شد. دوباره در برابر هارون قرار گرفتم. از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مي كني؟ گفتم با جان و مال و خانواده و فرزند. هارون تبسمي كرد و سپس به من اجازه داد كه برگردم. چون به خانه رسيدم، مدتي سپري نشد باز پيك هارون به دنبالم آمد و گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد. من باز در پيش گاه هارون حاضر شدم. او كه به همان حالت گذشته اش نشسته بود، از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مي كني؟ گفتم: با جان و مال وخانواده و فرزند و دين. هارون خنديد و آن گاه به من گفت: اين شمشير را بگير و آن چه اين خادم به تو دستور مي دهد انجام بده.
خادم، شمشير را گرفت و به من داد و مرا به خانه اي كه در آن قفل بود، در را گشود، ناگهان در وسط اتاق با چاهي رو به رو شديم. هم چنين سه اتاق ديدم كه در همه ي آن ها قفل بود. خادم در يكي از اتاق ها را گشود. در آن اتاق با بيست تن از افراد كهن سال و جوان مواجه شديم كه همگي به زنجير بسته شده بودند و موها و گيسوانشان، روي شانه هايشان ريخته بود. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را به كشتن اينان فرمان داده است. همه ي آن ها علوي و از تبار علي و فاطمه بودند. خادم يكي يكي آن ها را نزد من مي آورد و من هم سرهاي آن ها را به شمشير مي زدم، تا آن كه آخرين آنها را نيز گردن زدم. سپس خادم جنازه ها و سرهاي كشتگان را در آن چاه انداخت. آن گاه خادم در اتاق ديگري را گشود. در آن اتاق هم بيست تن از افراد علوي از تبار علي و فاطمه به زنجير بسته شده بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را فرموده است كه اينان را بكشي. آن گاه خود يكي يكي آن ها را به نزد من مي آورد و من گردن آن ها را مي زدم و او هم سرها و جنازه هاي آن ها را در آن چاه مي انداخت، تا آن كه همه ي آن بيست تن را هم كشتم. سپس در اتاق سوم را گشود و در آن هم بيست نفر از تبار علي و فاطمه، با موها و گيسوان پريشان، به زنجير بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين فرموده است كه اينان را بكشي. آن گاه يكايك ايشان را نزد من مي آورد و من هم آن ها را گردن مي زدم و او هم سرها و جنازه هايشان را در آن چاه مي انداخت. نوزده نفر از آن ها را گردن زده بودم و تنها پيري از آن ها باقي مانده بود.
آن پير مرا گفت: نفرين بر تو اي بدبخت! روز قيامت هنگامي كه تو را نزد جد ما رسول خدا(ص) بياورند تو چه عذري خواهي داشت كه شصت نفر از فرزندان آن حضرت را كه زاده ي علي و فاطمه بودند، به قتل رساندي؟ پس دو دست و شانه هايم به لرزه افتاد. خادم، خشمناك به من نگريست و مرا از ترك وظيفه ام منع كرد.پس نزد آن پير آمدم و او را هم كشتم و خادم جسد او را نيز در آن چاه افكند. اكنون با اين وصف كه من شصت تن از فرزندان رسول خدا (ص) را كشته ام، روزه و نماز من چه سودي برايم خواهد داشت؛ حال آن كه ترديد ندارم كه در آتش، جاودان خواهم ماند.(28)

مرارت ها و شهادت امام


رنج ها و غم هاي امام موسي بن جعفر (ع) بعد از فاجعه ي كربلا، دردناك تر و شديدتر از ساير ائمه (عليهم السلام) بود. هارون الرشيد همواره در كمين ايشان بود، اما نمي توانست به آن حضرت آسيبي برساند. شايد او از ترس اين كه مبادا سپاهيانش در صف ياران آن حضرت درآيند، از فرستادن آنان براي دست گيري و شهيد كردن امام، خودداري مي كرد.
علي بن يقطين، وزير هارون الرشيد و جعفر بن محمد بن اشعث، وزير ديگر هارون، هر دو شيعه بودند. هم چنين بزرگ ترين واليان و كارگزاران هارون در زمره ي هواخواهان اهل بيت (عليهم السلام) بودند. از اين رو هارون خود شخصا به مدينه رفت تا امام كاظم(ع) را دست گير كند. نيروهاي مخصوص هارون به اضافه ي سپاهي از شعرا و علماي درباري و مشاوران، او را در اين سفر همراهي مي كردند و ميليون ها درهم و دينار از اموالي كه از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل مي كرد و به اطرافيان خود بابت حق السكوت، بذل و بخشش مي نمود. در اين ميان به رؤساي قبايل و بزرگان و چهره هاي سرشناس مخالف، توجه و رسيدگي بيشتري نشان مي داد.
هارون الرشيد عازم مدينه شد تا بزرگ ترين مخالف حكومت غاصبانه ي خويش را دست گير كند. ابتدا هارون چند روزي نشست. مردم به ديدنش مي آمدند و او هم به آن ها حاتم بخشي مي كرد تا آن جا كه شكم هاي برخي از مخالفان را كه مخالفت آنان با حكومت جنبه ي شخصي و براي رسيدن به منافع خاصي بود، سير كرد. سپس عده اي را مأموريت داد تا در شهرها بگردند و بر ضد مخالفان حكومت تبليغات به راه اندازند. او هم چنين شاعران و مزدوران درباري را تشويق كرد كه در ستايش او شعر بسرايند و بر حرمت محاربه با هارون فتوا دهند. بعد هارون قدرت خود را پيش ديدگان مردم مدينه به نمايش گزارد تا كسي انديشه ي مبارزه با او را در سر نپروراند.
هنگامي كه همه ي شرايط براي هارون آماده شد، شخصا به اجراي توطئه ي خويش پرداخت. او به مسجد رسول خدا(ص) رفت و به سوي قبر پيامبر(ص) حركت كرد و گفت: السلام عليك يا رسول الله! هارون در واقع با اين كار مي خواست شرعي بودن جانشيني خود را اثبات كند و آن را دليلي صحيح براي زنداني كردن امام جلوه دهد.
اما امام اين فرصت را از او گرفت و صف ها را شكافت و به طرف قبر پيامبر(ص) آمد و به آن قبر شريف رو كرد و در ميان حيرت و خاموشي مردم بانگ برآورد: السلام عليك يا رسول الله! السلام عليك يا جداه!
امام كاظم (ع) با اين بيان مي خواست بگويد: اي حاكم ستم گر! اگر رسول خدا پسرعموي توست و تو مي خواهي بر اساس اين پيوند نسبي، شرعي بودن حكومت خود را اثبات كني، بايد بداني كه من بدو نزديك ترم و آن حضرت، جد من است. بنابر اين من از تو به جانشيني و خلافت آن بزرگوار شايسته ترم!
هارون، مقصود امام را دريافت و در حالي كه مي كوشيد تصميم خود را براي دست گيري امام كاظم توجيه كند، گفت: اي رسول خدا! من از تو درباره ي كاري كه قصد انجام آن را دارم، پوزش مي خواهم. من قصد دارم موسي بن جعفر را به زندان بيفكنم، چون او مي خواهد ميان امت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آن ها را بريزد. چون روز بعد فرا رسيد، هارون، فضل بين ربيع را مأمور دست گيري امام كاظم (ع)كرد. فضل نيز دستور داد او را دست گير و زنداني كنند.
دشمن بود آگاه زمعصومي من
بيت الحرم آشفته زمحرومي من
من از غل و زنجير ننالم اما
زنجير كند ناله به مظلومي من

پي نوشت :


1- محمد معروف به مهدي (169-158 هـ ق).
2- رجال كشي، ص 172.
3- شيخ عباس قمي، انوارالبهيه، ص 91.
4- محمد محمدي اشتهاردي، سيره ي چهارده معصوم، ص 611.
5- همان.
6- فروع كافي،ج 7، ص 174.
7- همان، ص 183.
8- اختصاص، ص 262.
9- تاريخ اسلام، چاپ سپاه پاسداران، ص 167-165.
10- اعراف (7) آيه ي 146.
11- بحارالانوار، ج 48، ص 138؛ به نقل از: تاريخ اسلام، چاپ سپاه پاسداران، ص 173-172.
12- شيخ عباس قمي، انوار البهيه، ص 188.
13- بحار الانوار، ج8 و ارشاد شيخ مفيد، ص 300، به نقل از: تاريخ اسلام، چاپ سپاه پاسداران، ص 175.
14- سيري در زندگاني امام هفتم موسي بن جعفر، ص 187.
15- همان، ص 190.
16- به نقل از: منصور كريميان، زندگاني امام موسي كاظم (ع)، ص 60.
17- باقر قرشي، تحليلي از زندگاني امام كاظم (ع)، ج 1، ص 524.
18- ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 376.
19- همان، ص 367.
20- همان، ص 380.
21- ابن غداري، البيان المغرب، جزء اول، ص 83.
22- همان، ص 210.
23- ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 408.
24- حسين مونس، تاريخ المغرب و حضارته، ج 1، ص 410.
25- ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 388.
26-تاريخ طبري، جزء ششم، ص 449.
27- مولانا اولياء الله، تاريخ اديان، ص 62.
28- بحار الانوار، ج 48، ص 178-176.


منبع: مجله ي معارف اسلامي شماره 71 /س

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved