دوشنبه, 25 تیر 1397 16:40

و از اين پس خواهد بود

آخرین پیام


(1)از پس خوابي كوتاه، سر از زمين ماسه اي غار حرا برگرفت. هوا خنكايي لرزآور داشت. شب، گويي به نيمه خود رسيده بود.
محمد، سر سوي بيرون چرخانيد: به آسمان، هلال لاغر ماه، نور كم جان خويش را بر كوه هاي حرا و دشت گسترده جنوبي افشانده بود. مكه، طبيعت پيرامون آن و سر به سر جهان، در خوابي ژرف غرقه بودند. سكوتي سنگين و غريب، هستي را يكسره در خود فرو برده پيچيده بود.
محمد، پيشتر بسيار نيمه شبان را با بيداري سپري ساخته بود؛ ليك، آن مايه سكوت و آرامش را، هرگز نه شنيده و نه احساس كرده بود.

(2)

محمد به هر گوشه آسمان كه نگريست او را ديد.
پس، صدايي به لطافت باران و خوشنوايي آواي جويباران از او برخاست:
ـ اي محم........د!
محمد با لرزه اي آشكار در صدا، پاسخ گفت: بــ........بله؟
ـ بخـ.........وان!
ـ من......؟! چــ......چه بخوانم!؟
ـ نام خدايت را!
ـ چـ.... چگونه بخوانم؟
ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد.
محمد، هم نوا با آن موجود آسماني، خواندن آغازيد:
ـ .... آدمي را از لخته اي خون آفريد.
بخوان؛ و پروردگار تو، ارجمندترين است
همو كه به وسيله قلم آموزش داد
و آدمي را، آنچه كه نمي دانست، آموخت...
خواندن پايان يافته بود. صداي آسماني، فروخفت. آنگاه، ديگربار، گوينده آن به هيأت نخستين درآمد؛ و آن توده نور آسماني، به يكباره كمرنگ، و سپس ناپديد گشت.

(3)

خواست تا از جاي برخيزد ليك در زانوانش نايي نمانده بود. پس، پاها در زير سنگيني تن، دوتا شدند؛ و او، بر زمين پهن شد. در همان حال، پيشاني بر زمين نهاد، و صدايش به گريه، فراز شد.
محمد دست راست را تكيه گاه خويش ساخت و تن را زمين ماسه اي كف غار بركند. در پي آن دقيقه هاي بس دشوار كه بر او گذشته بود اينك بيش و كم احساس تواني در زانوان مي كرد. نه چندان بسيار. در آن مايه كه بتواند بر پاي بايستد و تن لخت و سنگين شده را ـ هرچند دشوار و كند ـ سوي شهر و سراي خويش كشاند.
بر پاي ايستاد. ردا و عبا را بر شانه ها و تن ميزان ساخت و از حرا پاي به در نهاد.
شب همان شب ساعت پيشين بود و آسمان و ستارگان و هلال باريك ماه همان و كوه حرا و دشت گسترده جنوبي پيش پاي آن و مكه نيز همان. ليك گويي در پس پشت آن آرامش و سكوت ظاهري، جنبش و ولوله اي آغاز گشته بود. در پس پرده انگار ماجرا در جريان بود.

(4)

فضا انگار انباشته زمزمه اي شورانگيز بود. كوه و دشت و سنگ و خار بوته و خاك، به نجوايي مرموز در گوش جان يكديگر بودند.
ـ درود بر تو، اي برگزيده خدا!
محمد به اين سو و آن سو سرچرخانيد. جز طبيعت آشناي بي جان پيرامون اما، هيچ نديد: همان كوه حرا بود و تخته سنگ هاي برهنه سياه و خشن آن نيز در جنوب آن، سلسله كوه هاي كم بلنداي گرداگرد مكه.
پس امتداد آن كوه ها، كه از سويي، رو به جانب يثرب داشت، با دره ها و ساده دشت هاي خشك حاشيه آنها.
سر به سر طبيعت بود. غنوده در آغوش تيره شب. ژرف، خاموش و اسرارآميز، بي هيچ موجود سخن گو در آن.

(5)

به كمركش كوه ناگاه دگرگوني اي مرموز در فضاي پيرامون خويش احساس كرد. پس در افق روبرو ـ آنجا كه آسمان در پيوند پيوسته خويش با زمين يكي مي شد ـ نوري شگرف و اثيري ديد كه سر به سر، فضا را پوشيده بود.
چون نيك نگريست، در ميان آن هاله نور، همان موجود آسماني پيشين را ديد كه حضورش جمله افق نگاه او را پر ساخته بود.
در بيداري بود اين، آيا؟
شتابان سر به جانب راست چرخانيد. شگفتا...! آنجا نيز بود؛ با همان سيما و هيأت مردانه، و آن شكوه فرازميني. گويي با هزاران بال ايستاده بود. گام ها گشاده از هم. انگار هر پاي كودكي را در كراني از آسمان استوار ساخته بود. اين يك در خاور و ديگري در باختر.
ديگر آن سو و آن ديگر سو... باز او بود. به همان گونه و با همان صورت!
بيم و خلجاني تازه بر جان محمد اوفتاد.
پروردگارا.... او كيست؟! از جان محمد چه مي خواهد؟

(6)

همان صداي آسماني روح بخش در فضا پيچيد و در گوش جان محمد نشست.
ـ اي محمد... تو پيامبر خدايي، و من فرشته او، جبرئيلم.
«چه....؟!»
ـ اي محمد.... تو پيامبر خداي، و من فرشته او، جبرئيلم.
پروردگارا.... چه مي شنيد او؟! درست آيا شنيده بود؟
ـ اي محمد.... تو پيامبر خدايي، و من فرشته او، جبرئيلم!
نه... اين رؤيا بود! اين از هر بيداري آشكارتر و حقيقي تر بود!
پس، از پس آن سده ها سكوت، خواست آفريدگار جهان بر آن قرار گرفته بود تا باري ديگر با بندگان خويش سخن گويد! نيز، از ميان جمله آفريدگان بيرون از شمار خويش، او را شايسته اين هم سخني و ميانجي رسانيدن پيام خود به مردم دانسته بود!

(7)

موجود شكوهمند آسماني رفته بود. پيامبر نوانگيخته، با دريايي از احساس هاي گونه گون، بر جاي مانده بود.
پيامبر، تب زده، با لرزشي پياپي از هيجان در شانه ها، سر فروافتاده و بي رمق، پاي بر دشت دامنه حرا نهاد.
اينك حالتش چنان بود كه آن سكوت و سكون و خلوتي بي خدشه طبيعت را كه پيشتر آن مايه دوست مي داشت، تاب نمي آورد. آرزومند سراي امن خويش بود و كنار آسوده همسرش، خديجه. گويي تنهايي، تاب تحمل آن مايه شور و هيجان و اضطراب يكباره را نداشت. زودتر بايستي هم رازي همدل مي يافت و بخشي از اين بار پشت شكن را بر دوش وي آوار مي ساخت.
كاش اين دو فرسنگ راه حرا تا محله آبطح، چندي كوتاه تر بود! يا كاش يك تن از اهل سرايش بود، تا با وي، اين راه دراز پايان ناپذير را، كوتاه مي ساخت!

(8)

در را كوفتند. نرم آن سان كه عادت اباالقاسم به ديرگاهان شب و ناوقت ها بود.
دانستم كه اوست.
چون در بر وي گشودم، در پرتو نور شمع، ديدمش: نه بر آن حال بود كه رفته بود: رنگ پيوسته گلگون رخساره اش سخت پريده بود و چشمان درشت سياه و نافذش حالتي تب زده داشت. چندان رمق از كف داده بود كه گاه ورود به سراي، دست بر ديوار مي نهاد و گام هاي كوچك و آهسته برمي داشت. با اين رو، بويي خوش ـ خوش تر از بوي جمله آن عطرها كه به كار مي برد ـ با وي بود. چندان خوش، كه من از آن پيش تر، آن گونه بو نشنيده بودم. هم، سيماي پيوسته تابناكش، اينك تابشي دوچندان يافته بود.
به اتاق، چون بر تخت آوار شد بركنارش نشستم و دستان داغ او را در دو دست گرفتم و پرسيدم: مرا بازگوي، اي پسرعمو؛ كه بر تو چه رفته است؟!
با صدايي كه گويي از بن چاه برمي آمد، به شرح، ماجرا را بازگفت.
با شنيدن آن سخنان، انگار جهان، يكسر، از آن من شد. چندان كه شرم اگر بازم نمي داشت و هم نيمه شب نمي بود، شهر را از هياهوي شادمانه خويش مي انباشتم.

(9)

گفت: اي خديجه، من در خويش سرما مي يابم. روي اندازي بر من افكن.
بالشي چرمين در زير سرش نهادم و عبا بر او كشيدم. لرز اما، رهايش نمي ساخت.
آنگاه لحافي آوردم و بر وي افكندم. ليك، لرزش تنش هنوز چندان بود كه لحاف را به جنبش درمي آورد.
اين بار گليمي بر لحاف كشيدم. تا نرم نرم، آرام گرفت. باز اما، گهگاه موج لرزه اي گذرا بر تن او مي افتاد. چندان تند، كه جنبش تنش، از وراي گليم، آشكار مي گشت.
چون چندي گذشت و نفس هاي او آرام و كشيده شد، دانستم كه به خواب رفته است.

(10)

با نشستن نخستين گنجشك بر كف سنگ فرش حياط، پيامبر ناگاه در جان خويش جنبشي احساس كرد. نخست در زير عبا و لحاف و گليم، سنگين، جنبيد. پس، نرم پلك گشود، و ديگر بار ديده بربست.
از آن تب و لرز پيشين، هيچ اثر نمانده بود. ليك كوفتگي اي سخت در تن و دردي اندك در سر، بر جاي مانده بود.
چه مايه پيكر كوفته و روان خسته اش در تمناي خواب بود! چه سان دلخواه و شيرين بود آن لحظه ها!
ليك، آن لحظه هاي خوش، دير نپاييد. پيامبر، غوطه ور در ميانه خواب و بيداري، ناگاه، چندي، صدايي، چونان كشيده شدن آهن بر آهن، شنيد. آنگاه صدايي ديگر در گوشش نشست:
ـ اي جامه بر سر كشيده.
برخيز!
صدا، بيگانه و هم آشنا مي نمود. نرم و هموار. چونان زمزمه ملايم نسيم كه در ميان برگ هاي نخلي پيچيد. يا آواز خيال انگيز جويباري كه از ميانه قلوه سنگ هايي كوچك، در دشتي ساكت راه گشايد و پيش رود.
محمد پلك بر هم زد و سر، از زير روانداز به در كرد.
درست آيا شنيده بود او؟ اين صدا آيا در بيداري بود؟!
آه... چگونه از ياد برده بود...! اين، همان صداي فرشته دوشين بود كه در غار حرا و از پس آن، در افق هاي آسمان صحرا بر او آشكار گشته بود. اين، صداي جبرئيل بود.

(11)

محمد، چونان بنده اي گنهكار كه در خدمت به سرور خويش كوتاهي كرده و از ياد او غافل گشته باشد، به تكاني تند، سر از بالش چرمين برداشت؛ روانداز به يك سوي افكند، و در جاي نشست. پس، تندتند سر سوي پيرامون چرخانيد و به حالت ناگاه از خواب پريدگان، بريده بريده، گفت: ها... برخاستم... برخاستم! اينك چه كنم؟
ـ برخيز، و مردم را بيم ده؛ و پروردگارت را به بزرگي ياد كن، و جامه خويش را پاكيزه گردان!
صدا، گويي كه در كوهستاني تهي و برهنه پيچيده باشد، به چند بار در ذهن پيامبر پيچيد و در گوش جانش تكرار شد:
«اي جامه بر سركشيده؛
برخيز و مردمان را بيم ده؛
و پروردگارت را به بزرگي ياد كن؛
و جامه خويش را پاكيزه گردان....!
اي جامه بر سركشيده؛ برخيز و مردمان را بيم ده؛ و پروردگارت را به بزرگي ياد كن؛ و جامه خويش را پاكيزه گردان....!
اي.....»
فرشته وحي رفته بود. بي برجاي نهادن هيچ نشان از خويش؛ جز آن عبارت خوش آهنگ هشدار دهنده، كه اينك ناخودآگاه، بر زبان پيامبر جاري بود:
ـ اي جامه بر سركشيده...

(12)

«برخيز اي غنوده بستر امن و آسايش؛ كه دوران خواب و آسايش تو، تا آخرين دم زندگاني ات، به سر آمد! برخيز و ندا در ده و خوابزدگان غافل را بيدار ساز! بر پاي شو و در جهان صدا درافكن و به آغاز دوراني نو، نويد ده!»
اين، نيك برخاستن از بهر حق، اوج آرزوي ساليان دراز محمد بود. هم، ياد خداي بلندمرتبه، پيوسته با وي بود. هرچند آداب درست اين يادكرد، نيك بر او آشكار نبود... ليك، اينك چه سان مردم را بيم دهد و سوي خداي خواند؟ از چه كس بياغازد؟... كه را خواند تا اجابتش كند؟ سخن وي را آيا پذيرا مي شدند؟ دروغگويش نمي خواندند؟... زمانه برايش چه بازي ها در آستين داشت كه او از آنها آگاهي نداشت؟

(13)

ـ هان، اي اباالقاسم، تو را سخت در انديشه مي بينم! حال آنكه اين نويد مي بايست شادمانت مي ساخت!
پيامبر، دغدغه خاطر را باز گفت. خديجه، ساده و سبكبار، چونان كودكي شوق زده، گفت: اين نبايد كه بر تو دشوار نمايد!
پس، چون نشانه پرستش در ديدگان شوي ديد، افزود: از مردمان يكي من! نخست از جمله ايشان، كيش خويش را بر من عرضه كن. اينك برگو كه چه بايدم كرد؟
ابرهاي اندوه، به يكباره گويي از آسمان دل محمد به يك سو رانده شدند. سايه تاريك غم از ديدگانش زدوده گشت، و برقي از شادي در آنها جستن گرفت.
چه مايه زلال و هم دل و همراه بود اين زن، اين همسر، اين همراز، اين ياور، دلش چه مايه دريايي بود اين عزيز!
با خديجه، كم تر مي شد كه محمد بر خويش گمان بي كسي برد و احساس ناتواني كند. هم، خديجه، براي محمد فرزنداني آورده بود، روشنابخش دل و گرماده كانون زندگاني وي، اينك در اين آزمايش بس دشوار نيز، خديجه پيشگام گواهي بر درستي دعوت و پذيرش آيين وي گشته بود....
ـ ها....، اي پسرعمو؛ برگو كه چه بايدم كرد؟
ـ آه.... آري! نخست بايد كه بر يگانگي خداي بلندجايگاه و برتر گواهي دهي.
ـ و آنگاه....؟
پيامبر با حجب هماره خود، كه به حياي دوشيزگان نوجوان پهلو مي زد، گفت: بر پيامبري من گواهي دهي.
پس، به خديجه آداب گفتن آنها را آموخت.
خديجه، بي هيچ درنگ، با رغبت بسيار گفت: گواهي دهد خديجه كه خدايي جز آفريدگار يكتا نيست و محمد، بنده و فرستاده اوست.

(14)

پيامبر در حال طواف، ورقه را ديد. او نيز در كار زيارت كعبه بود. عصاي خيزران تراش خورده در دست راست، با نهادن دست ديگر بر ديواره پارچه پوش كعبه گرد آن مي چرخيد و زير لب به راز و نيازي نيايش گونه با پروردگار خويش بود.
با برخورد عصايش با پاي رسول خدا، پوزش خواه گفت: آه.... از من درگذر اي بنده خدا!
پيامبر با لبخنده اي مهرآميز گفت: بخشيده پروردگار
با شنيدن آن صداي آشناي شيرين، مردمكان به خاكستري گرويده ديدگان ورقه، چندبار در چشم خانه ها جنبشي تند گرفت؛ و هم در آن حالت گفت: ها.... تويي اي اباالقاسم؟!
پيامبر با آميزه اي از صميميت و احترام گفت: آري اي ورقه.
ـ نيكو...! نيكو.....! اينك اي برادرزاده مرا بازگوي كه به كجا و در چه كاري؟ چه ديده و چه شنيده اي؟
ـ خير و نيكويي. اي ورقه
ـ به يقين كه از غار حرا مي آيي كه در اين ساعت شامگاه به طواف كعبه آمده اي؟
(چه آشنايان نيك مي دانستند كه عادت اباالقاسم اين بود كه چون از حرا به مكه باز مي آمد، نخست از هر كار به طواف كعبه مي رفت.)
ـ آري
ـ دوش همسرت حكايت ها مي كرد، شگفت. ليك، دوست تر مي دارم تا جمله آن ماجراها را از زبان تو باز بشنوم.
پس، چونان بينايان، سر به هر سوي چرخانيد و گفت: نبايد كه در اين پيرامون، بيرون از ما دو تن كسي باشد!
ـ چنين است!
ـ ورقه دست گرم و مردانه رسول خدا را در ميان دست سرد و خشكيده خويش گرفت؛ و با هم، راهي گوشه اي از صحن حرم شدند كه در آن ساعت شامگاه، تهي از هر آمد و شد بود.

(15)

يادت هست اي اباالقاسم، آن روز به دوران خردسالي ات، كه با دايه ات.... نامش چه بود؟
ـ حليمه
ـ آري..... با حليمه از صحرا به مكه مي آمده بودي. به راه او تو را گم كرده بود و جمله مردم شهر را به جست و جو و يافتنت بسيج كرده بود؟
پيامبر، بيش و كم، آن روز به خاطرش مي آمد. هم، هيچ گاه از ياد نمي برد آن كه بر حاشيه راه، به زير آن بوته خار بزرگ بازش يافت همين ورقه بود. ليك، آن ورقه شاداب و برومند با آن ديدگان عسلي لبريز از شور و زندگي كجا و اين پير رنجور قامت شكسته كجا!
به كنار رواق ها رسيده بودند. ورقه، با ياري پيامبر، بر پاره سنگي صاف نشست كه بر كناره ديوار رواقي، چونان سكويي نهاده شده بود. پيامبر نيز بر كنار او نشست و سخن آغاز كرد...
با پايان گرفتن سخن پيامبر، ورقه دستان او را در ميان دستان خويش گرفت و با فشاري از سر هيجان گفت: اي محمد؛ سوگند به آن پروردگار كه روان ورقه در دست اوست، آن فرشته كه دوش بر تو فرو آمد، همان نگاهدار بزرگ راز خداوند است، كه پيشتر بر موسي و عيسي فرو مي آمد و آن سخن كه او تو را گفته، وحي خدا بوده است. اينك تو پيامبر آخرين و بهترين جهانياني. ليك، بايد كه در اين راه پايداري بسيار ورزي. چه، هرگز چون تو مردي نيامده است. جز آنكه قومش به دشمني وي كمر بسته اند. پس تو نيز آنگاه كه پيامبري خويش را آشكار كني و مردمان را سوي خداي خواني، دروغ گويت خوانند و برنجانندت. پس، از مكه به درت كنند، و با تو ستيزه در پيش گيرند.
ورقه آهي از بن جان كشيد، و آب در ديدگان، گفت: من اگر آن زمان مي بودم كه قوم تو با تو چنين مي كنند، هر آينه، خداي را ـ چنان كه او داند ـ ياري مي كردم!

(16)

آنچه كه جبرئيل ـ نامش بلند ـ بر تو عرضه كرده است و از اين پس عرضه خواهد كرد، همان حقيقت است كه من در پي اش تا شام و اردن رفتم و جواني و تندرستي خويش را بر سر بازجست آن نهادم. همانها كه زيد عمرو در پي اش جمله جزيره العرب را از زير پا گذر داد و تا بيت المقدس و بين النهرين رفت، و سرانجام نيز نقد عمر را بر سر آن نهاد.
اي كاش اينك زيد مي بود و درستي راه و پايان انتظار دراز خويش را مي ديد. هرچند كه او گرويده به تو، از جهان بيرون شد.
آري اي برگزيده خدا...! او پيشتر تا تو برانگيخته شوي، به پيامبري ات گواهي داد... چون خبر كشته شدنش آمد، عامر، پسر ربيعه مرا گفت: روزي زيد عمرو مرا گفت: اي عامر! من چشم به راه پيامبري از فرزندان اسماعيلم. ليك بيم دارم كه به روزگار وي نرسم. از اين رو، از هم اينك به او باور آورده ام و بر پيامبري اش گواهي مي دهم. پس تو اگر زندگاني ات دراز بود، و ديدي اش، درود زيد را به او برسان.
از زيد پرسيدم: مرا نشانه هاي او نمي گويي؟
گفت: مي گويم.
پس، گفت: وي نه كوتاه قامت است نه دراز بالا. نه پرموست نه كم مو. سيمايي نمكين دارد كه به سرخي مي زند. در ديده او، سرخي اي است. هم، نشاني، چونان لكي خزگون با رنگي رو به سياهي بر پشتش ـ در ميان دو كتف ـ دارد نامش احمد است، و در اين ديار ديده بر جهان مي گشايد.
اي عامر؛ چون او دعوت آشكار ساخت، مباد كه از وي غفلت كني ـ كه من در جستجوي دين ابراهيم، جمله سرزمين ها را گرديدم و از يهود و ترسا و آتش پرست درباره آن پرسيدم. ليك، جمله گفتند كه اين كيش، از اين پس خواهد بود.

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved