دوشنبه, 23 مهر 1397 12:28

شكواي سبز

اقراء باسم ربك الذي خلق ؛ خلق الانسان من علق ؛ اقراء و ربك الاكرم الذي علم بالقلم ...

بخوان…

خدايت زماني تو را فرمان خواندن داد كه سياهي جهالت و يأس بر آسمان قلب انسانيت سايه افكنده بود .

زماني تو را دعوت به خواندن كرد كه شب ديجور براي فرار از سياهي خويش به دنبال روزني مي گشت .

زماني كه شكواي سبز درختان و گلايه هاي زلال آبشار و اشك حسرت ابرهاي غم گرفته از نبودنت و در انتظار آمدنت غمگنانه ترين تسبيح را با خدا مي گفتند .

معشوق زماني تو را فرمان خواندن داد كه معصومانه ترين فرياد انسان از پاهاي جستجوگر تاول زده اش قلب سخت ترين صخره ها را مي لرزاند .

انسان (( بلي )) گفته اي كه پا به پاي پيامبران از آدم تا مسيح درس عبوديت خوانده بود فارغ از مرور مكرر كلاسهاي پيشين ؛ معلمي را جستجو مي كرد كه عميقترين و ظريفترين نيازهاي هميشه اش را اغنا كند .

معبود زماني تو را دعوت به خواندن كرد كه گوش دل تمامي محرومان تاريخ در انتظار شنيدن كلام تو لحظه مي شمرد .

وتو زماني لب به اجابت گشودي كه فرشتگان را تاب نگريستن در جهلستان كفر زمين نبود .

معشوق لحظه اي تو را يافت و برگزيد كه در جستجوي ظرفي به گنجايش بي نهايت ؛ گل تمامي آدميان را با محك علم لايتناهي خويش آزموده بود .و تو با خواندنت سرنوشت تاريخ را رقم مي زدي و كشتي جاودانه هدايت را بر زلال فطرت انسانهاي هميشه ؛ بادبادن مي كشيدي .

تو كه با خواندنت شكوفه هاي اميد را بر شاخه درخت وجود مي نشاندي ؛ تو كه با خواندنت عشق را جان دوباره مي بخشيدي .

تو كه با خواندنت ايثار را توان ايستادن مي دادي .

تو كه با خواندنت خورشيد هدايت را از ظلمت (( نه توي )) جهالت بيرون مي كشيدي .

تو كه با خواندنت غبار كهنه از چهره دردآلوده مستضعفين جهان مي تكاندي و رمق در پاهايشان مي ريختي و غرور در نگاهشان و خنده بر لبانشان ؛ تو كه با خواندنت مشيت بالغه خداوندي را پاسخي عارفانه مي گفتي .

طبيعي بود كه تامل كني و بلرزي آنچنانكه ضربان قلب تو را فرشتگان آسمان بشنوند .

طبيعي بود كه عرق پيشاني تو را بالهاي تواضع جبرئيل بروبد .

طبيعي بود كه فلق ؛ سرخي آن لحظه چهره تو را به يادگار هميشه بگيرد چرا كه تو تنها براي آن زمان و مكان نمي خواندي .

تو خواندي ؛ آنچنان رسا كه خون در رگهاي منجمد محرومين تاريخ دواندي .

تو خواندي ؛ آنچنان شيوا كه پشت خميده مستضعفان با جوهر كلام تو استقامت يافت .

تو خواندي ؛ آنچنان بلند كه محكمترين ستونهاي ظلم در دورترين نقطه تاريخ از كلام تو لرزيد .

و تو آنچنان استوار خواندي كه از وراي مظلوميت چهارده قرن اكنون ما كلام تو را از حلقوم فرزندت شنيديم .

و گوش به زبان و جان به آواي تو سپرديم .

آنچه ما را از خواب غفلت ديرينه برانگيخت ؛ آنچه گره در مشتهاي ما انداخت و آنها را گره كرد .

آنچه فرياد مظلوميت ما را به آسمان پاشيد .

آنچه رمق شكستن پايه هاي ظلم را در دستهاي ما انداخت .

همان كلام تو بود كه از حنجره مبارك فرزندت طلوع كرد.

 

منبع:

خدا كند تو بيايي، سيد مهدي شجاعي

Copyright © 2013 Moballeq, All rights reserved